
از آذر 83 با افسردگي درگيرم.
اول مثل همه آدمهاي کم اطلاع يا کلهشق جدي نگرفتمش. بعد يکماه که فقط به ديوار خيره شدم و روزي 18 ساعت خوابيدم ،کم کم فهميدم هيچ درد فلسفي ندارم: افسردهام.
نشانههاي باليني يک بيماري خانهخراب کن.
مدتي طول کشيد تا قبول کنم بيمارم. تازه در اين مرحله مقاومت دربرابر درمان هاي دارويي آغاز شد :
" قرص؟! من هرگز داروي اعصاب نخواهم خورد! " و يا " اين چيزها هيچ ربطي به شيمي ندارد...پزشکان با آن نگاه فروکاهنده مسخرهشان!"
از آن موقع تا حالا 2 سال گذشته ، چيزهاي بيشتري فهميدم و طيفي از تراپيها از سر گذراندهام .
علايم ابتلاي بيماري را در نوشته هاي خيلي از وبلاگنویسان ميبينم و خصوصاً درباره لجاجت سرسختانهشان در برابر درمان دارويي حدسهايي ميزنم.
بهانه اين جزوه کوچک راهنما همين چيزهاست.
قبل از خواندش دوست دارم بدانيد ، که درست مثل شما به " روح بشر" اعتقاد دارم.
***
1. يک بار براي هميشه بگو ببينم اين افسردگي لعنتي چيست؟
يک بيماري ...با علايم باليني مشخص و درمان هاي شناخته شده.
از دست دادن احساس "لذت" شايد اصليترين نشانهاي باشد که ميتوان درباره آن صحبت کرد. اختلالات خواب و اشتها . گريه هاي مکرر بيدليل ، احساس تنهايي و نوميدي مفرط و پيش تصوري غمانگيز درباره آيندهاي يکنواخت از مهمترين نشانه هاي باليني افسردگياند.
در قدم اول بايد بدانيد که " افسردگي" يک معني عام و گلو گشاد نيست. شايد در محاوره يا سريالتلويزيوني مثل آب خوردن به هر کس که سر در جيب مراقبت فروبرده ميگويند افسرده . اما بايد ياد بگيريم که دقيق در موردش بگوييم و فکر کنيم . بیماری دپريشن براي يک پزشک معني خاصي دارد.
فراموش نکنيد درباره يکي از حالات روحي طبيعي انسان صحبت نميکنيم .داريم درباره يک "بيماري"حرف ميزنيم.
2 . حالا که اينقدر بيماري خاصيست،بعيد ميدانم به آن مبتلا باشم.
مرگ مال همسايه نيست. درست است که جنبه مرضي دارد اما شيوع آن وحشتناک است. بهش ميگويند سرماخوردگي روحي . بيماري رايج قرن ماست. کافيست يک بار دپريشن را در گوگل سرچ کنيد و نگاهي به اولين صفحه نتيجه بياندازيد.
3. بالفرض که اين چيزها درست باشد و من هم افسرده باشم، اعتقاد ندارم با رفتن پيش روان پزشک چيزي حل شود.
متاسفانه اعتقادات شما براي بيماري کوچکترين اهميتي ندارد. تا حالا چند بار با تمرکز فکري ، چرک گلويتان را خشک کردهايد ؟ يا با خواندن کتاب فلسفه بريدگي زخمتان درمان شده؟اگر سابقه چنين اعمال محيرالقولي را داريد که خب هيچ...به اعتقادتان ادامه دهيد.
اما اگر مثل همه آدم هاي عادي بعد از مسموميت به سرم و دارو احتياج داريد شک نکنيد که در اين مورد هم به درمان پزشکي محتاجيد.
يادتان هست چند خط قبل به اعتقادم درباره روح بشر اشاره کردم.دقيقاً ميخواستم بگويم که انسان هم روح است هم جسد. انکار واقعيت فيزيولوژيک يکي از همان توهمهاي شبه روشنفکرانهايست که يک افسرده فرهيخته را هميشه افسرده نگه ميدارد. انکار جسم هم به قدر انکار روح احمقانه است.
اگر به روح بشر احترام ميگذاريد ، اگر به هنر و ادبيات و فلسفه اعتقاد داريد ، حتي اگر نهيليست هستيد و به بياعتقادي معتقديد براي اين که درباره اين چيزها فکر کنيد و بخوانيد و بنويسيد بايد سالم باشيد.
هجوم افکار نوميدانه و 18 ساعت خواب در شبانه روز مثل همان چرک گلو و مسموميت و زخم انگشت علل ساده شيميايي دارد.
باور کنيد درد فلسفي نيست ، "سروتونين" خونتان کم شده...
4. اين جناب سروتونين کي باشند؟
شاهکليد بيماريهاي خلقي. شاديبخش طبيعي بدن. يک ماده شيميايي نازنين ،که اگر در خونتان پايين بيايد رسماً بيچاره ميشويد.
واسطه عصبي سروتينين به طور طبيعي از مغز ترشح ميشود . اما گاهي حجم آن در خون پايين ميآيد . چون مقدار زياديش هدر ميرود و بازجذب يا دفع ميشود. تا حالا درباره کمبود آهن شنيدهايد؟ يا عوارض کمبود هر کوفت ديگر ؟ کاهش سروتونين در بدن به عنوان اصليترين دليل فيزيولوژيک افسردگي شناخته شده است.
مسخره است نه ؟ يک تغير کوچک فيزيولوژيک و يک بدبختي مادامالعمر که هيچوقت پاي جسمتان نميگذاريد.
ترشح سروتونين را نميتوان افزايش داد . در واقع مهار هدر رفتن سروتونين توليد شده براي داشتن وضعيت نرمال کافيست.
بعضي اعمال به بالا رفتن اين ماده مي انجامد ...مثل ورزش کردن. به همين دليل آمار ابتلا به اعتياد ميان ورزشکاراني که بهطور ناگهاني دست از فعاليت بدني کشيدهاند بالاست. بدن آنها به حجمي از احساس لذت و نئشگي ( در واقع سروتونين ) عادت کرده که ناچارشان ميکنند به شيوه ديگر اين خلاء لذت را پر کنند.
يا بد نيست در مورد قرصهاي اکستازي اين را بدانيد که مصرفشان به آزادسازي ناگهاني و غير عادي سروتونين منجر ميشود. خب...کافيست؟ حالا فهميديد چرا اين حضرت اينقدر مهم است؟
نکته کنکوري:هيچ ميدانيد اختلالات خواب يا مثلاً فصل زمستان چه ربطي به افسردگي دارد؟ واسطه عصبي ديگري هم به نام ملاتونين وجود دارد که مهمترين عامل شيميايي شناخته شده در تنظيم ساعت بيولوژيک بدن است. اين ماده همچنين بر ميزان سروتونين هم اثر گذار است.
همزمان با فصل پاييز وزمستان و کاهش نور خورشيد ، افزايش ملاتونين بدن به کاهش سروتونين و افسرگي موسوم به افسردگي فصلي منجر ميشود.
5. حالا داروهاي ضد افسردگي چه کار ميکنند؟
شاخه مهمي از داروي ضد افسردگي موسوم به SSRI در حقيقت با جلوگيري از دفع شدن سروتونين وضعيت بيمار افسرده را به حال طبيعي بازميگردانند.
به اينها ميگويند :"مهارکنندههاي بازجذب سروتونين" ...مثلاً فيلوکسيتين يا سيتالوپرام در زمره همين داروهايند.
درمان دارويي ضد افسردگي بين 6 ماه تا دو سال طول ميکشد و سه توصيه حياتي در مورد مصرف دارو وجود دارد.اثرگذاري داروها بين افراد مختلف متفاوت است. روي يک کيس ممکن سيتالوپرام اثر گذار باشد و در مورد ديگري فيلوکسيتين. بنابراين اول اينکه :مصرف دارو قطعاً بايد زير نظر روانپزشک ( متخصص اعصاب وروان ) باشد.
دوم اين که: براي اولين تاثيرات دارو حدود يک ماه زمان لازم است. اگر طي اين مدت احساس بهبود نکرديد و به دکتر و دارو فحش ميدهيد ( که بهتر است از اين مورد هم اجتناب کنيد!) داروي لعنتيتان را قطع نکنيد.حوصله داشته باشيد. تا حالا چند بار با خوردن اولين آموکسيسيلين چرکتان خشک شده و افتاده!
و توصيه مهم سوم : به محض احساس بهبودي مصرف دارو را قطع نکنيد. دوره درمان کشک نيست.يک معني بخصوصي دارد و براي تنظيم ميزان سروتونين به زمان نياز داريد.
6. من دارو نميخورم چون هم شنيدهام اعتياد آور است و هم عوارض جانبي دارد.
در مورد شنيدهها که با عرض پوزش بگذاريد در کوزه آبش را بخوريد!مباحث روانپزشکي اينقدر در مملکت ما باب شده که آدم بتواند همينجوري اطلاعات از ديگران بگيرد؟
ولي گذشته از اين ها بسياري از کيسهاي مبتلا به افسردگي بعد از اتمام دوره درمان دچار عود مجدد نشدهاند و ديگر نيازي به مصرف دارو نداشتهاند. با اين حال برخي پزشکان معتقدند که اختلالات ژنتيکي مربوط به سروتونين ممکن است شخص را همواره به دوز پاييني از "مهارکنندههاي بازجذب" نيازمند کند.
از اين نياز ميترسيد؟ مگر به غذا نيازمند نيستيد؟ وحشت موهوم را کنار بگذاريد ...قول ميدهم اگر جز اين موارد باشيد مصرف دائمالعمر دوز پاييني از يک قرص ارزان قيمت ، ترسناکتر از نياز به آب و غذا و هوا نباشد.
اما در مورد عوارض جانبي.
بله ...اين داروها اغلب يک عارضه جدي شايع دارند که خب ...بعضي ها از آن استقبال هم ميکنند:
(لطفاً زير 18 سال ها و عزبها گوششان را بگيرند)
"تاخير ارگاسم "
اگر تا حالا وقتتان زياد در ناصرخسرو تلف ميشد ديگر نگران نباشيد!
سر فرصت سري هم به اينجا بزنيد و اختلالات جنسي گزارش شده در مورد داروهاي SSRI را بخوانيد.
7....خب اصلاً ميداني چيست؛ راستش رفتن پيش دکتر اعصاب برايم خجالتآور است.
تنها ميتوانم آرزو کنم هيچ وقت باد فتق نگيريد! چون آنوقت بايد از خجالت آب شويد.
دکتر اعصاب هم مثل هر دکتر ديگريست. تا چند سال پيش در ايران ميان عامه رسم بود که مراجعان مطبهاي اعصاب وروان را ديوانه محسوب ميکردند. کم کم دارد جا ميافتد که اتفاقاً داشتن روانپزشک خيلي هم متشخصانه و اشرافي است. لابد ميدانيد که رواندرماني جز شاخههاي لوکس پزشکي محسوب ميشود و بسياري از آدمحسابيهايي که ميشناسيد روانکاو شخصي دارند.
8. خب تکليف تراپيهاي ديگر چه ميشود ؟
تراپيهاي ديگر سر جاي خودش محفوظ است . دکترتان اگر خيلي عاشق کارش باشد قطعاً در اين زمينه راهنماييتان ميکند. تازه کلي کتاب و سايت هست که در اين زمينه ياريکنندهاند. اصلاً انتظار ميرود شما به تدريج توانايي ايجاد تعادل در سيروتونين را با تراپيهاي ديگر بياموزيد.
اما اگر وضعتان وخيم است محض رضاي خدا بيخيال قرص نشويد . با اين وحشت مضحک که مدام در پي دليلتراشي فيلسوفانه است مقابله کنيد." سروتونين " ... جلوي آينه بايستيد و چند بار اسمش را تکرار کنيد.. با خدتان بگوييد:
" من نياز به مهار بازجذب سيروتونين دارم"...." من نياز به مهار بازجذب سيروتونين دارم"...." من نياز به مهار بازجذب سيروتونين دارم"
خاطره شخصي: دي ماه دو سال پيش. بياحساس ويخ شده بوديم. هيچ چيز تکانمان نميداد. روانمان فيلم هاي مهيج ميطلبيد. خوابگردانه رفتيم سراغ ژانر وحشت. از با کلاسها شروع کرديم . اول شبي يکي ...بعد دو تا و پس از دو هفته به شبي 3 فيلم ترسناک رسيديم. بهترين و بدترين و مزخرفترين وبيادماندنيترين فيلمهاي ترسناک تاريخ سينما را طي يک دوره فشرده چند ماهه ديديم...و اين "سينما تک "شخصي اثرات جدي داشت. ناخودآگاه خاموشمان شخم خورد. ترسيديم. تکان خورديم. خواب ديديم.اشباح و سايه ها واسطوره ها بيرون ريختند و ليبيدوي ساکنمان حرکت پيستونياش را از سر گرفت. مثل قربانيان نجات يافته فيلم" اره " خدا را بخاطرزندگيمان شکر کرديم و خوشحال بوديم که آن هيولاها و اجنه دستشان به خانه ما نميرسد.
دومين درمان شخصيام مربوط ميشود به نوشتن. نوشتن درباره افسردگي.چيزي مثل همين مطلبي که داريد ميخوانيد. یا "کنار شومینه خیابان بیکر" که دوستش دارم.انگار با "تصعيد" احساسات روان رنجورم کمي از بارم سبکتر ميشد. شايد به پاس تبديل رنج به تفکر ( کاري که هميشه دوست داشتم انجام دهم) کمي ...تنها کمي به سلامت نزديک ميشدم ..
شما قطعاً درمانهاي شخصي خودتان را کشف خواهيد کرد.
***
خب ...تمام شد.
سعي کردم به سئوالاتي جواب بدهم که حدس ميزدم بيشتر به ذهنتان ميرسد.سئوالات که من هم از خود ميپرسيدم.
باقياش گردن خودتان است. اگر اصرار داريد براي "بيماري "افسردگيتان دلايل روشنفکرانه جور کنيد و از درمان طفره ميرويد؛ اگر به افسردگي مارسل پروست و داستايوفسکي و يک دوجين نويسنده و هنرمند بزرگ ديگر اشاره ميکنيد و اعتقاد داريد در صورت درمان آنها هيچ شاهکار هنري خلق نميشد....لطفاً کمي واقعبين باشيد...حجم نوشتههاي آنها و شاهکارهايي که در سن جواني خلق کردهاند به ياد بياوريد و از خود بپرسيد چرا تا کنون" در جستجوي زمان از دست رفته " ننوشتهايد؟
...نه...نه ..قصد جسارت ندارم.فقط خواستم اين احتمال کوچک را مطرح کنم که از کجا معلوم اگر اين افراد درمان ميشدند ،بيشتر و بهتر نمينوشتند؟...
آنچه از وظيفه من باقي ميماند تشکر بيشائبهايست از "مجيد" عزيز . دکتر مجيد انوشيرواني که نه تنها طي اين دوران، صبورانه ذهنم را نسبت به اين "بيماري" گشود و کمکم کرد، بلکه قسمتهاي پزشکي اين نوشته مرهون لطف اوست و از آنجا که هنوز کلاش را نخوانده ،شک نکنيد که اشتباهات احتمالياين نوشته گردن شخص شخيص نويسنده است.
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.