تبليغاتX
خواب بزرگ
دوشنبه 1386/11/01
خجالت یا اشتراک؟

واقعن که! شما خجالت نمی کشید در حالیکه ۴ ماه است من به  وردپرس  مهاجرت کرده ام هنوز صبر می کنید تا اینجا را پینگ کنم و بیایید سر بزنید؟!

نمی گویم بیایید به آدرس جدید. فقط زود و بی معطلی فید مرا مشترک شوید تا اگر روزی روزگاری از وردپرس هم رفتم و خواب بزرگ هر جای دنیا بود شما نیاز به هیچ تغیر آدرسی نداشته باشید.

و این است فید خواب بزرگ :

روی فید خواب بزرگ کلیک کنید

+ نوشته شده در 21:57 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/07/29
post-101: خداحافظ بلاگفا

 

دوستان ، آشنایان، رفقا!

اسباب کشی انجام شد و این آخرین پست در بلاگفا دات کام خواهد بود.

آرشیو این مدت همچنان در بلاگفا می ماند.

از این پس می توانید خواب بزرگ را در :

http://bigsleep.wordpress.com/

بخوانید.

+ نوشته شده در 18:53 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/07/28
از دست ترمیناتور تا پاچه الیاس

 این غرغرها تکراری است.نویسنده حالش از نوشتن اینها بد می‌شود. ولی مجبور است این بدحالی را تحمل کند تا ببیند کدام پوست کلفت‌تریم."طرف"هامان با چه حجمی از تحقیر سرانجام به خود تکانی می‌دهند. با چه زبانی باید وادارشان کرد بینندگان عزیز را بلانسبت جماعت گوسپند نبینند.کی به جای اداهای جادوگرانه حاضر می‌شوند بروند کارشان را درست یاد بگیرند.


در دانشگاه استادی داشتیم که حرف بامزه‌ای می‌زد.
 می‌گفت چرا وقتی آرنولد (در ترمیناتور2)پوست ساعدش را می‌کند و آن زیر کلی دم و دستگاه و سیم است،تماشاگر باور می‌کند اما وقتی در یک فیلم وطنی یکی دارد از خیابان رد می‌شود همه چی باسمه‌ای و غیر قابل باور است؟
متاسفانه حقیقت ربطی به مسائل تکنیکی و سخت‌افزاری ندارد.ابداً.
یادتان هست که 2 سال پیش هر کس فتوشاپ یاد داشت خودش را گرافیست می‌دانست.حالا فیلمنامه نوشتن که دیگر همان را هم نمی‌خواهد. خرجش یک خودکار 70 تومانی است.وقتی شرایط تصویب فیلمنامه در دستگاه عریض و طویل صدا وسیما مبتنی بر لابی‌گری و مافیایی‌بازی است خب چرا کسی که رفقای خوبی دارد یک خودکار 70 تومانی نخرد؟قضیه به همین سادگی است.
خب. اوکی . فیلمنامه‌نویسی مال شما که رفقایی دارید.ولی بالاغیرتاً یکی از این کتابهای سید فیلد را هم که جلوی دانشگاه می‌فروشند بخرید و بخوانید.اگر دارید درباره بیمارستان می‌نویسید به اندازه یک نصفه روز و یک بلیط اتوبوس هزینه کنید و کمی سالن نزدیک‌ترین بیمارستان محل اقامتتان بنشینید.
اوه...بله بله چه انتظاراتی.خب همه اینها را بی‌خیال شوید.دست‌کم پشت میزتان بنشینید و با منطق سقراطی –به دکارت هم لازم نیست برسید- درباره چیزهایی که قصد نوشتنش را دارید فکر کنید.
آیا منطقی است که مادری قرمزی چشم پسرش را از هفت متری در تاریکی تشخیص دهد؟ مگر فیلم علمی‌تخیلی است؟ مگر مادر کذایی زن شش میلیون دلاری است؟
آیا منطقی‌است که یک بچه‌دزد قاتل که در حین درگیری با نیروی انتظامی زخمی شده در بیمارستانی بستری ‌شود و پزشک معالجش این ماجرا را نفهمد؟کلی فیلم با این موقعیت هست که زخمی شده توسط پلیس حاضر نیست برود بیمارستان چون می‌داند فوراً به پلیس خبر می‌دهند.

این نوع منطق که اصلاً ربطی به قصه و درام ندارد و قضیه دو دو تا چهارتای معروف است.در حد 12 سال تجربه زنده بودن لازم دارد و حدوداً 90 نمره بهره هوشی.
خب...خودکار به دستان عزیز اینها را ندارد؟
برای ایجاد تغیرات در ساختارهای ذهنی این عزیزان منتظر هیچ حرکت انقلابی نیستیم.همین که دفعه بعد که کسی خواست از کابوس بپرد بصورت 90 درجه از کمر دو تا نشود روی تختش و مثلاً با یک غلت بیدار شود یا دست‌کم 20 درجه تکان بخورد ما را کفایت می‌کند.
بی‌خیال شدن این 70 درجه احترام به شعور مخاطب است و البته قابل باور کردن لحظه کذایی.


اجداد معنوی ما این‌ها را گفته‌اند . ما هم وظیفه داریم بگوییم. متاسفانه حوالت دادن خودکار به دستان به راسته خیابان انقلاب همچنان باید تکرار شود.بدی قضیه این است که اگر با تعمیرکاری طرف بودیم که کارش را درست انجام نمی‌داد یا رفتگری یا آرایشگری  می‌شد رسوایش کرد. باهاش دست به یقه شد.ازش شکایت کرد.
متاسفانه باید تحمل کنی شیاطین در یک سریال جدی" یوهاهاها "می‌گویند و بعد کارشناسان جمع می‌شوند و این گاف عظما را تحلیل می‌کنند.

نویسنده حالش از نوشتن این خطوط بد است. شما و خودش را دعوت می‌کند تا اطلاع ثانوی به دست پر پیچ و مهره ترمیناتور خیره شویم و از تماشایش لذت ببریم.

+ نوشته شده در 13:56 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/07/24
مقدماتی برای ماست خوردن در کنج دیوار:خلاصی از بلاگرولینگ و خیلی چیزهای دیگر
خیلی از اهالی وبلاگستان درباره چیزهایی غیر از آی‌تی می‌نویسند.اساساً علایق دیگری دارند. اما  این وسط پارادوکسی که شکل می‌گیرد این است: آنان برای ارتقا و بهبود مدیوم شخصی‌شان ناچارند تا حدودی در جریان وقایع جهان آی‌تی باشند.مجبورند هر از گاهی با یک سری کد نامفهوم سر و کله بزنند،سراغ بهترین سایت‌های آپلود را بگیرند.برای به دست آوردن یک کانتر جذاب تازه جاهای تازه‌ای رجیستر شوند.
نه برای جینگول‌بازی. یا تفنن. برای این که بتوانند نوشته‌هایشان را در بهترین شکل ممکن عرضه کنند.
نمونه اخیر این درگیری در مورد فیل.تر شدن بلاگرولینگ دست به گریبان وبلاگستان شد.آی‌تی نویسان به سرعت به راه حل های شخصی رسیدند.اما آن دسته از شهروندان این دنیا که دغدغه‌های دیگری داشتند از غافله عقب ماندند و مجبور بودند در بی‌حوصلگی و بی‌خبری ناظران این وضعیت باشند.
خلاصه گریز از تکنولوژی هر جای این جهان ممکن باشد متاسفانه در اینترنت ممکن نیست.

از این جا به بعد نوشته را می‌توانید تکمله‌ای بر وب‌نویسی برای خانم چاقه تصور کنید. بیشتر دوست دارم آن دسته از رفقا که مثل خودم به کنج کوچکی در وبلاگستان راضی‌اند و ماستشان را می‌خورند این نوشته را بخوانند و به کارشان بیاید....


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 12:41 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/07/21
هجرت
نسخه بتای خواب بزرگ تحت وردپرس آماده شد.

بزودی هجرت خواهیم کرد...

+ نوشته شده در 19:34 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1386/07/19
چرا؟
چرا همیشه چرندترین مطالب آدم مورد تقدیر قرار می‌گیرد؟
10 سال است دارم می‌نویسم.به صورت حرفه‌ای."حرفه‌ای" بودن صرفاً ناظر به این است که درآمدم از نوشتن است.طبیعتاً طی این یک دهه یک دوجین مطلب متوسط نوشتم.تعدادی مطلب سرهم‌بندی و چند تایی خوب.

طی این مدت یک ماجرای عجیب مدام برایم تکرار شده است:
نوشته‌هایی که به عقیده خودم خوب جفت وجور شده یا ایده تازه‌ای دارد و خلاصه منتظرم بابتش تکریم شوم، به شکل مشکوکی مورد کم لطفی قرار می‌گیرد.هیچ کدام از کسانی که می‌خوانند درباره‌اش حرفی نمی‌زنند و سردبیران درموردشان سکوت می‌کنند.

اما بسیار اوقات که خزعبلی نوشته‌ام .یا چیزی که نوشته شده به نظر خودم خیلی خیلی معمولی بوده فوج ابراز اشتیاق است که سرازیر می‌شود.آقای...که طی تمام مدتی که با هم کار کرده‌ایم تا حالا به منزلم زنگ نزده بود بهم زنگ می‌زند و من حیرت‌زده می‌شنوم که از نوشته‌ای تعریف می‌کند که حتی حاضر نشده‌ام اسمم را کنارش بگذارم!

نمونه اخیرش همین دو مطلبی بود که درباره موقعیت‌های تکراری در هالیوود و سینمای ایران نوشتم.بدک نشد اما... اولاً خیلی فان بود. ثانیاً این ایده مدتها در ذهنم بود و فقط از سر این که فکر می‌کردم خیلی بی‌مزه باشد سراغش نرفتم.چند هفته پیش که بی ایده ماندم مجبور شدم در کمال شرمندگی خرجش کنم.
حجم لینکهایی که به این مطلب داده شد،تعداد نظرات مثبت ، تعداد ویزیتور و میزان خوش‌آیند همکارانم غافلگیر کننده بود.

در حالی که به ظاهراً باید خوشحال می‌بودم  اما نیمی از وجودم به هیچ عنوان خوشحال نبود. عصبانی و دلخور بود.
البته که به همه رفقایی که نسبت به این مطالب ابراز محبت کرده‌اند احترام می‌گذارم و ازشان ممنونم.
ولی دلخوریم  از این بود که احساس می‌کردم نوشته‌های کذایی حق بسیاری از مطالبم را خورده‌اند.
یا دست‌کم دوست نداشتم کسی مرا هیچ وقت به عنوان نویسنده آنها به یاد بیاورد.

سعی دارم بفهمم گیر کار کجاست؟کسی می‌داند؟

+ نوشته شده در 0:46 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/07/16
23موقعیتی که سینماو تلویزیون ایران بدون آنها نمی‌دانستند چه کار کنند
+موقعیت های تازه


1. –آخه...
  - دیگه آخه نداره!

2. طرف دارد از در خارج می‌شود.دوستی(نامزدی/همسری) صدایش می‌کند: جعفر ( یا قلی یا محسن یا بهزاد یا فروغ ...)
طرف برمی‌گردد (حالا یا می‌گوید "چی؟" یا نمی‌گوید) بعد اون دوست ساکت می‌شود و زیر لبی می‌گوید :هیچ چی.

3. طرف می‌خواهد یکی را تعقیب کند .عینک دودی می‌زند و سپر به سپر طرف (یا اگر پیاده‌اند در فاصله 30 سانتی‌ او ) حرکت می‌کند. سوژه مورد نظر هم یک خنگ بالفطره است.

4. با هنرنمایی : امین حیایی

5. موقعیت‌های هراسناک برای زن‌های تنها باید در شبهای بارانی رخ بدهد.

6. آدم‌ها برای بیدار شدن از کابوس حتماً باید نیم‌متر با صورت خیس از تختشان بپرند.(طوری که دو نیم‌تنه‌شان زاویه 90 درجه بسازد)

7.یک پسر بامرام عاشق‌پیشه که عقلش شیرین می‌زند و اواخر فیلم قابلیت‌هایش به همه اثبات می‌شود( یعنی همه مردان جوان سالم منگل‌اند؟!)

8.خانه دوبلکس و آقای خانه  که با رب‌دشامبر برق‌برقی و دستمال گردن ،دارد با لبخند از بالا به تازه‌وارد نگاه می‌کند( خداوکیلی این تصویر دیگر حالتان را بد نمی‌کند؟)

9. هندوانه‌ها در آب حوض (اولین تصویری که برای القای حس صمیمیت و گرمی خانواده به ذهن هر آمیبی می‌رسد)


(میان برنامه
یکی از سریال‌های رمضان -دیالوگ‌های پدر و دختری در اتومبیل:
دختر-نظرتون درباره شعر نو چیه؟
پدر- من به این شعرها می‌گم شعرهای هیچی‌ندار.
دختر-نه منظورم شعر نیماییه
پدر- نه...نیما که خوبه
دختر-دیگه؟
پدر-سهراب و اخوان هم البته خوبن.

(نکته:پیدا کنید نام دو غایب احتمالی را؟ پیدا کنید دلیل وجود این سکانس را؟توضیح این که پدر اساساً پزشک است)

10. سروش صحت در نقش لوطی که خاطرخواه کسی است که بهاره رهنما نقشش را بازی می‌کند.

11. زن چایی می‌آورد و به مهمان(ان) می‌گوید: خب ...خیلی خوش اومدید.(خلاق‌ترین فیلمنامه‌نویسان این جور مواقع می‌نویسند:"آفتاب از کدوم طرف در اومده؟")

12. حاجی و سید در کشاکش .یکی زخمی شده و اصرار می‌کند که " تو برو!" و از دیگری انکار که "من بدون تو جایی نمی‌رم" ( البته در اغلب موارد اون سالمه می‌رود و فرد زخمی در  یک سری اقدامات ایثارگرانه دشمن را می‌ترکاند)

13.نیروهای بعثی کلاً می‌خندند ( بعد هم در یک تغیر ناگهانی شخصیت به شکل جنون‌آمیزی عصبانی می‌شوند)

14." بازی دیگه تموم شد"( تا حالا چند نفرتان این دیالوگ را از زبان نیروی انتظامی واقعی شنیده یا اصلاً می‌تواند شنیدنش را از زبان یکی از این افسران محترم تصورش کند؟)

15. " من خودم رو هنرمند نمی‌دونم"

16. تمام عروسی‌ها در حیاط خانه برگزار می‌شود( نه تالار،نه باغ،نه آپارتمان...فقط در حیاط یک خانه قدیمی نقلی)

17. دو نامزد جوان دنبال هم می‌کنند و مثل چت کرده‌ها می‌خندند.(اوج خلاقیت برای نمایش خوشی عاشقان جوان)

18.وقتی کارگردان می‌خواهد نشان بدهد در ترسیم جهان دختران چقدر تبحر دارد یکی از دخترها به اون یکی می‌گوید:" خاک تو سرت"

(میان برنامه 2
یکی دیگر از سریالهای ماه مبارک.
پسر دیروقت از نزد دوستان نابابش که به او اکس داده‌اند برمی‌گردد.
خانه تاریک است. مادر هم درطبقه دوم خانه دوبلکس منتظر. پسر وارد می‌شود. مادر می‌گوید: کجا بودی تا این وقت شب؟ چرا چشمات قرمزه؟

نکته: مادر برای تشخیص  فوری قرمزی چشمان پسرش در تاریکی آن هم از فاصله 7 متری و ازطبقه بالا از هیچ نیروی متافیزیکی کمک نگرفته است. تشخیص او در سینمای ایران به شم مادرانه معروف است)


19. آدم‌های تحصیل کرده و خوش‌پوش و جنتلمن یک ریگی به کفششان است ( بر عکس مردان سنتی صادق)

20.شریفی‌نیا در نقش مردی که زیر سرش بلند است.

21.در خانواده‌های قدیمی و قجری حتماً  قتلی رخ می‌دهد.

22.در تیتراژ پایانی سریال‌ها باید حتماً یکی یک چیزی بخواند( تو مایه‌های غم باشد مقبول‌تر است)

23.همه خارجی‌هایی که می‌خواهند فارسی حرف بزنند باید عین سفیر انگلیس در سریال امیرکبیر صحبت کنند.(اگر یادتان نیست توضیح می‌دهم: مثل فارسی‌زبانی که در حین خوردن سیب‌زمینی داغ ، بخواهد حرف بزند!)

24. شما بنویسید...

 + مرتبط:30 موقعیتی که بدون آنها هالیوود نمی‌دانست چه کار کند

 ۲۵. یکی از همین آرش ها گفت: وقتي با گفتن يه حرف به موقع به راحتي يه مسئله‌اي حل ميشه يا حتي مي‌تونه اصلاً به وجود نياد اوني كه بايد حرف بزنه بي‌هيچ دليلي خفه‌خون ميگيره.

۲۶.وحید گفت: دختر یا زن جوانی که ناراحت است با یک دست بازوی دست دیگه رو مثل خمیر می‌ماله! و البته قطره اشکی...

۲۷. دخترک گفت:هميشه وقتي صداي زنگ در بلند ميشه ( گاهي هم زنگ تلفن ) همه يه چند لحظه به هم نگاه ميكنن و يه نفر ميگه : يعني كي ميتونه باشه؟

۲۸. زیر خط آی تی گفت: زن تو یک اتقاق میخوابه ، مرد تو یک اتاق دیگه ، بچه هم یک جا دیگه !!

۲۹.ناتالی گفت:به نظرم از همه ی اینا جالب‌تر بیننده‌هایی هستن که می‌گن خیییلی سریال قشنگیه!!

۳۰. محمد گفت: جواد هاشمي در نقش حاجي خوبه كه عصباني نمي‌شه!

۳۱. ابی گفت :تمام پدر ها آقاجون هستن و تمام مادرها عزیز که با هم میشن (عزیز و آقا جون)

۳۲.الف میم گفت:به یارو یه چیز معمولی که توی داستان فیلم خیلی عجیب ئه می گن، یارو می گه : چیییییییییییییییییییییییییی

۳۳.شاحسین گفت :چمدون يا جعبه‌ شيريني دست هنرپيشه هم خاليه و مثل پر كاه بالا و پايين ميره!

۳۴.  Farbud  گفت:دو تا خونواده‌ی داغون بی‌سواد کور‌کچل دارن با هم وصلت می‌کنن،‌ بزرگ یکی از خونواده‌ها خیلی جدی سر یه موضوع خیلی بی‌ربط، با لحنی که انگار سرسلسله‌ی خانواده‌ی سلطنتی موناکوئه، می‌گه: "ما تو خونواده‌مون از این رسم‌ها نداریم"

۳۵. اشکان گفت: پیرمردایی که همشون از بدبختی و صفر شروع کردن و الان وضعشون توپ آه!!!و همه بچه هاشون ناخلفن به جز کوچیکه!

۳۶.محمد گفت : آدم خوبا چايي مي‌خورن و آدم بدا قهوه!

۳۷. فواد گفت :دخترای خوش‌تیپ و مانتویی همیشه خلافکار و بدکاره، دخترای چادری و نمازخون همیشه قهرمان!

 ۳۸.شیدا گفت: در سریال های ماه مبارک رمضان تمامی هنرپیشه های خانم بدون هیچ مشکلی 30 روز را روزه می گیرند!

۴۰.محبوبه.میم گفت:بعد از شنیدن خبر مرگ عزیزی مبهوت می شوند ونگاهشان به جایی خیره می شود چون بازیگرانمان اشک ندارند.

۴۱.م.ایلنان گفت:هیچ کس به هیچ کس چیزی نمی گوید و داستان بر بال نادانی آدم ها پیش می رود که فیلم نامه نویس ما و البته کارگردان ما هنوز نفهمیده چه خاکی به سر خود وداستانش بریزد که اینقدر پلیس آخر کار بدیهیات را توضیح ندهد.

۴۲.میثاق گفت: قبل از وارد شدن به سکانس داخلی الزاماً باید تصویری از قرص ماه،بارش برف یا نمای خارجی باز از ساختمون نشان داده بشه.

۴۳.سوفیا گفت:یه دختر جوون کج و کوله که سین شین هم حرف می زنه هست (ترجیحا خونه شون هم قصره) که همه پسر ها و مردهای تا شعاع پونصد کیلومتری (از اون پسرهء یک تکه نان گرفته تا فرهاداصلانی) می خوان بگیرنش. یا چنین تمایلی دارن ولی خودشون هنوز خبر ندارن!

۴۴. حامد گفت:آب لوله کشی نجسه ! وضو فقط باید با آب حوض باشه. اگه در یه شب مهتابی باشه چهل برابر ثوابش بیشتره !

+ نوشته شده در 23:28 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1386/07/05
دریای خزر گردم

آن کسی که کنار دریای خزر با سطل ماست نشسته منم!

6 سال پیش در یکی‌ شماره‌های ادبیات داستانی مصاحبه‌ای چاپ شد با کلایو بارکر. در معرفی او  نوشته بود:
"...او در عین حال که رمان‌نویس، فیلمنامه‌نویس و قصه‌نویس برجسته‌ای به شمار می‌رود ، کارگردانی، نقاشی و عکاسی را نیز به صورت حرفه‌ای دنبال می‌کند و دستی هم در تولید بازی‌های کامپیوتری و انواع دی‌وی‌دی دارد.در کنار همه این ها مولفی باثبات است که مطالعاتش در باب متافیزیک و اروتیسیسم تاثیر بسزایی روی فرهنگ عامه داشته است . ..."

بعد با خودم گفتم فوق‌العاده است. یعنی می‌شود همه چیزهایی که دوست داری با هم داشته باشی!همه اون علایق بی‌ربط و پرت و پلا در کنار هم.

یکی از بحث‌های تازه‌مان با مرتضی درباره همین است. او کمابیش معتقد است انرژی را باید صرف یک شاخه کرد و من همچنان لجوجانه مثل آن بنده خدایی که می‌خواست از دریای خزر دوغ درست کند می‌گویم ولی اگر بشود چه می‌شود!( چرا؟ چون 6 سال پیش یک مصاحبه خواندم)

چند روز اخیر دوباره ویر آی‌تی‌ام بالا گرفت. خودم را مجبور می‌کنم از این جهان دیگر چیزهایی سر دربیاورم. دکتر مزیدی راست می‌گوید باید به خودمان تکانی بدهیم.

اوه خدایا.هفته داستانهای علمی‌تخیلی. این لعنتی دیگر از کجا پیدا شد.چرا یادهای قدیمی دوباره دست‌کاری می‌شوند؟ چرا پنجره‌های بسته دوباره باز می‌شوند؟

تازه وقتی فهمیدم فیلم اولد بوی بر اساس یک مانگای معروف است نئشگی‌ام چند برابر شد. چند ماهی بود وسوسه‌های کمیک‌نویسی را مهار کرده بودم.

امروز چندم ماه است؟ اجاره خانه‌مان دیر نشده؟ آيا حق با مرتضی است؟

+ نوشته شده در 18:45 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/07/03
فرصت سوزی در کلمبیا
در شرایطی که منتقدان دولت یکی‌یکی خاموش می‌شوند ( و سر و کارشان اغلب با قوه قضائیه یا آن روزنامه معروف می‌افتد) دانشگاه کلمبیا بهترین فرصت بود تا عده‌ای بدون ترس بگیر و ببند خیلی صریح از مستر پریزیدنت چیزهایی را بپرسند که طرحش اینجا ممنوع است.
دانشگاه کلمبیا رسماً این فرصت را سوزاند. با لحن تند و تحقیرآمیز مسئولین دانشگاه حالا رسانه‌های دولتی می‌توانند با خیال راحت از زیر  انعکاس من‌من احتمالی پرزیدنت شانه خالی کنند و با جنجال سر "لحن غیر مهمان نوازانه و غیر دانشگاهی " آنجا کل ماجرا را تبدیل به یک شهیدنمایی کامل کنند.
منتظر باشید تا جمعه بعد ملت غیور بروند و حساب کلمبیایی‌ها را برسند.
به این می‌گویند فرصت‌سوزی.
+ نوشته شده در 21:43 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/07/01
جنایت‌های یک آدامس نهیلیست
.. یا چطور زودیاک، مادام‌بواری و روانی به هم ربط دارند؟

مکانی در آفتاب /چلچراغ  ۱ .زودیاک مثل آدامس است.نمی‌شود آن را راحت جوید و قورت داد. تازه به شلوار آدم هم می‌چسبد.با نمک و آب سرد هم ردش نمی‌رود.

2.فینچر تنها خودش می‌توانست اسطوره "هفت" را  اینچین ذره ذره نابود کند. عملیات انتحاری فینچر باعث می‌شود بعد درک اثر تازه‌اش مکانیسم‌های هفت بی‌اثر شوند. او که این چند ساله با چند فیلم متوسط و متصنع همه را پاک ناامید کرده بود انتقام خود را از شهرت فیلم هفت گرفت.

3. آرزو می‌کنم خواننده این سطور هم هفت را دیده باشد هم زودیاک را. 

     

4. زودیاک به همان افقی چشم دوخته است که کتاب" قول" فردریش دورنمات.
کسان زیادی عقیده دارند قصه‌های پلیسی مسکن‌هایی برای آرام کردن اذهان پرتشویش انسان دوران جدید‌اند. مسکن‌هایی که به ما می‌گویند: "خیالت راحت باشد. شهر در امن و امان است. قاتل به صحنه جنایت بازمی‌گردد. و پلیس زیرک هر چند به سختی اما سرانجام او را می‌گیرد."
قصه‌های پلیسی توهم سیر معنا‌داری از زندگی را در ذهن مخاطبانشان می‌آفرینند که شاید وجود خارجی نداشته باشد. این با کمی فراست می‌توان رد نشانه‌ها (بخوانید وقایع زندگی) را گرفت و سرانجام به نتیجه بزرگ (بخوانید رستگاری) دست‌ یافت.
قصه "قول" درباره پلیش دقیق و وظیفه‌شناسی‌ است که با وجود همه تلاش‌ها و نشانه‌ها هیچ ‌وقت دستش به قاتل نمی‌رسد. چون (برخلاف آنچه در داستانهای دیگر می‌گذرد) رشته همه عالم را به دست ندارد. کوچکترین تسلطی بر وقایع درهم و برهم و چه بسا بی‌معنی زندگی ندارد.زیادی به توانایی‌های بشری‌اش امید بسته. آخر قصه خواننده در هاویه‌‌ای گیج و گول رها می‌شود در حالی که شاید چیزهایی‌ در درونش شکسته باشد که به این زودی نفهمد چیست.زودیاک هم یک چنین چیزی‌ست.

5. فیلم هفت درباره یک قاتل زنجیره‌ای ست که برای خودش مرام وسلوکی دارد. اعتقاداتی دارد.قربانیانش را به علت خاصی انتخاب می‌کند. از خودش نشانه‌های مذهبی باقی می‌گذارد.و سر وته قصه در هفت روز فشرده و پر ملاط  هم می‌آید...از نخستین جنایت (نخستین سکانس) نوشته‌ای گذشت هر روز هفته را یادآوری می‌کند.هفت روز پر اتفاق و سرنوشت ساز.زودیاک هم دقیقاً با همین یادآوری گذشت زمان آغاز می‌شود و پیش می‌رود.گذشت زمان اوایل چندساعت به چند ساعت است. بیننده انتظار دارد وقتی هر لحظه اتفاق مهمی ( از آن دست اتفاقاتی که پلیس را یک قدم به قاتل نزدیک می‌کند) بیفتد. اما اتفاقی رخ نمی‌دهد.گذشت زمان به ماه و سال می‌کشد.اساساً این نگره گذشت معنی‌دار زمان به ریشخند گرفته می‌شود. ریشخندی دلهره‌آور که می‌گوید هیچ خوش‌بین نباشید که به صرف گذر زمان/زندگی لزوماً به نتیجه بزرگ/رستگاری نزدیک شوید. هیچ تضمینی وجود ندارد.هیچ تضمینی.

6. قاتل فیلم هفت اعتقادات مذهبی دارد. یا چیزی که مهم است این که اساساً اعتقاداتی دارد.و به همین دلیل آدم می‌کشد.
زودیاک برای انتخاب و کشتن قربانیانش هیچ دلیل مشخصی ندارد.انتخاب زمان ، محل ونوع مرگ آنها هم تصادفی‌ست. از کشف علل قتل‌ها توسط پلیس کارآزموده هفت تا گیجی شخصیت‌هایی که در فیلم زودیاک همه تئوری‌هایشان درباره ربط دادن مقتولین به هم  نقش بر آب می‌شود، فاصله زیادی هست. سینما به ندرت حاضر شده ریسک کند و تماشاگر را (شاید به قیمت تنفر از فیلم) در دلشوره مرگ‌های ناگهانی و بی‌علت آدم‌های بی‌گناه رها کند. اولین تجربه این نگاه به مرگ قطعاً متعلق به هیچکاک است که ناگهان وسط فیلم شخصیت اول فیلم روانی را می‌کشد.
اینجا یکی از استادانمان توضیح می‌داد: " ما معمولاً عادت داریم تصور کنیم که مرگ نقطه نهایی زندگی‌است و زمانی به سراغ آدم می‌آید که همه کارهایش را انجام داده و آماده است تا رخت رحلت بر کند.هر تصوری غیر از این دلشوره آور است. تصور این که مرگ می‌تواند ناگهانی و غیر منتظره باشد.این که ابداً منتظر به اتمام رسیدن کارهای ما نمی‌ماند و لزوماً در نقطه معنی‌داری از زندگی سراغ ما نمی‌آید چیزی نیست که اجازه بدهد ما با خیال راحت زندگی کنیم.
هیچکاک تماشاگرش را با چهره مهیب و حقیقی عجل عاجل آشنا می‌کند.
زودیاک هم همین طور است. ما تماشاگران –نه از دست زودیاک قاتل- که از دست مرگی که ناگهان یقه‌مان را می‌گیرد گریزی نداریم. زودیاک این را هم یادمان می‌آورد و به همین علت جایش با نمک و آب سرد نمی‌رود.

7. یک مقایسه دیگر بین با معنایی دراماتیک روند کشف قاتل فیلم هفت و احمقانه جلوه دادن همان راه در زودیاک.
کسانی که هفت را دیده‌اند می‌دانند پلیس فیلم از روی لیست کسانی که کتابهای خاصی از کتابخانه‌ها گرفته‌اند به آدرس محل سکونت قاتل می‌رسد. جایی در اواخر فیلم این طرح برای کشف قاتل از سوی کارتونیست پیگیر به پلیس داده می‌شود.اما گویی این روش آن قدر الکی و در دنیای واقعی به درد نخور است که پلیس ( و کارگردان ) حتی حاضر نیستند پی‌اش را بگیرند.

8. خب...می‌گویید پس زودیاک فیلمی‌ست درباره قاتلی که هیچ وقت پیدا نشد.این که کار شاقی نیست. سینما پر است از فیلمهایی با پایان باز.تازه خیلی هم کسل کننده است.پایان فیلم زودیاک مبهم نیست. تازه کسل‌کننده نیست. و از قضا نکته فیلم همین است. اگر اینطوری بود که می‌شد مثل یک خوراک بدمزه که آدم می‌جوید یا تف می‌کرد بیرون یا رودل می‌گرفت. اما گفتم که زودیاک مثل آدامس است. نه می‌گذارد قورتش بدهی نه رهایش کنی.

9. لزومی ندارد نمایش کسالت خودش کسل‌کننده باشد.شاید اشتباه فیلمسازانی که می‌خواهند با نمایش تلاش بیهوده مردی که می‌خواهد شمع روشنی را از آب بگذراند تماشاگر را به کنه این رنج برسانند اما به عوض او را کلافه و خسته می‌کنند، همین است.
در مادام بواری فلوبر فصلی هست درباره ملال.جایی‌که اما بواری همراه شوهرش به دهکده رفته و حوصله‌اش از این همه یکنواختی و روزمرگی سر می‌آید. همه کسانی که بخت این را داشته‌اند که رمان را خوب بخوانند می‌دانند در پایان فصل ، خواننده کاملاً احساس کسالت مادام بواری را از این زندگی دهاتی قدیمی درک می‌کند. بی آنکه از خواندن آن ملول شده باشد.
لازم نیست چیزی را که می‌خواهند قورت ندهی بدمزه بسازند. آن چیز می‌تواند آدامس باشد.می‌تواند فصلی از مادام بواری باشد. یا زودیاک باشد.

10. زودیاک پر از جزئیات است. جزئیاتی که آدم را به قلاب می‌اندازد که هر چند بدانی قاتل هیچ وقت دستگیر نمی‌شود اما فیلم ر اتعقیب کنی. با لذت هم تعقیب کنی.چون فینچر آنقدر باهوش است که برای جذابیت و البته تاثیرگذاری این درام نامتعارف کاملاً به قصه‌گویی کلاسیک روی می‌آورد. حتی از آن جلوه‌های محیرالعقول دوربین- که داشتیم کم‌کم جلوه‌های فینچری می‌نامیدیم- خبری نیست... و پایان فیلم که احتمالاً یکی از مهمترین دردسرهای فیلمنامه‌نویسانش بوده : زودیاک هم از طرفی پایان مبهمی دارد ( قاتل هیچ‌وقت دستگیر نمی‌شود) و هم پایانی دراماتیک( کارتونیست کذایی که جایی به همسرش گفته بود تا لحظه زل زدن به چشمان زودیاک دست از پی‌گیری نخواهد کشید، انتهای فیلم به فروشگاه می‌رود و در چشمان  مرد صندوق‌دار- یعنی اصلی‌ترین مظنون پرونده زودیاک-خیره می‌شود)


11. زودیاک مثل همه فیلم‌های خوب چند چیز است توامان.
هم یک فیلم پلیسی جذاب است. هم رودست زدن فینچر است به خودش .هم لانگ‌شات هراسناکی از وضعیت بشر عاجز است....و هم آدامس است.
به شلوار می‌چسبد و کنده نمی‌شود.

 

+ نوشته شده در 21:15 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/06/25
30 موقعیتی که بدون آنها هالیوود نمی‌دانست چه کار کند
چلچراغ/مکانی در آفتاب 

1. قربانی جلوی آینه دستشویی خودش را نگاه می‌کند. بعد خم می‌شود صورتش را بشورد . وقتی دوباره نگاه می‌کند قاتل/هیولا پشت سرش است.(معمولاً همراه با یک صدای جیغ‌مانند ناگهانی )

2.کارآگاه به بازی بچه‌ها یا یک برنامه مزخرف تلویزیون نگاه می‌کند ناگهان تکه‌های معمای پیچیده برایش روشن می‌شود.

3.یک مرد چاق باید  در حال دست و پا زدن بمیرد. برو برگرد هم ندارد.(نگهبان ساختمان باشد بهتر است)

4.در تاریکی صداهای مشکوکی به گوش می‌رسد، بعد دختر بلوند فیلم نه‌می‌گذارد نه برمی‌دارد، صاف می‌رود سمت مشکوک و داد می‌زند: "هی ..کسی اونجاست"

5. جنازه آدم بده که فکر می‌کردیم با گلوله آدم خوبه کشته شده ، سر جای خودش نیست.

6. آدم بده دارد سقوط می‌کند، قهرمان برای این که نشان دهد چقدر با مرام است دستش را می‌گیرداما درست در همین کش و قوس آدم بده یک فقره نامردی می‌کند که باعث می‌شود آستینش پاره شود و با کله سقوط کند.

7. رئیس آدم بدها همیشه یک چاقو در جورابش دارد که در لحظه نامردی نهایی به آن متوسل می‌شود. ( اگر به رئیس آدم ها بدها برخوردید قبل از گرفتن اسلحه‌اش مجبورش کنید جورابش را در بیاورد)

8. قاتلین روانی همیشه یک خرقه سیاه کلاه‌دار شبیه لباس ابی‌وان کنوبی جنگ ستارگان تنشان است.

9. خائن در سکانس نهایی اصرار دارد اول همه نقشه‌اش را  برای اسیرش شرح بدهد  بعد او را بکشد.

10.خوشبختانه مدتهاست که دیگر از آن خنده‌های شیطانی خبری نیست. قاتلین روانی خیلی ساکتند. صدایشان کلفت است. و معمولاً خرخر می‌کنند.

11. قاتل در نقش پیک پیتزایی زنگ در خانه آدم ها را می‌زند.

12.یا سیاهپوست بد نداریم یا به ازای هر سیاه بد یک خوبش هم ( در نقش پلیس ) موجود است.

13.یک پلیس در شرف بازنشستگی باید کارآیی‌اش را ثابت کند.(بین مورگان فریمن،بروس‌ویلیس و آل پاچینو یکی را انتخاب کنید)

14.قاتل زنجیره‌ای حتماً یک بایگانی روزنامه از شرح جنایاتش در انباری دارد.

15.کامپیوتر شخصیت‌های اصلی به یک اینترنت هوشمند عجیب وصل است که گاهی می‌توان فقط یک اسم بهش داد تا خیلی دقیق به اطلاعات لازم رسید.

16. قاتلین زنجیره‌ای یک نماد اسطوره‌ای برای خودشان دارند که پوسترش به دیوار اتاقشان است و روی بدنشان هم خالکوبی‌اش .

17. با رفتن به کتابخانه مرکزی می‌توان راز وقایع گذشته را کشف کرد.( در شبهای بارانی خصوصاً)

18.قهرمانی که مجبور است از پنجره بیرون بپرد تصادفاً (همیشه) روی کیسه‌های بزرگ خاکروبه می‌افتد.

19.موقع سرقت بانک یکی از سارقین با صدا زدن اسم رفیقش سوتی می‌دهد.

20.رابرت دنیرو ساکت است ،ساکت است ، ساکت است ...بعد یکهو از عصبانیت منفجر می‌شود.

21.شوک فیلم آن لحظه‌ای نیست که منتظر آنیم. درست 10 ثانیه بعد است.

22. یکی از پلیس‌ها در اتومبیل است ، همکارش با همبرگر و قهوه به سمت او می‌آید.

23.قاتلین روانی آدرس سکونتشان را در دفتر شغل روزانه و عادی‌شان ، درست اعلام می‌کنند.

24.زنها عقده روانی ندارند.(کی تا حالا یک سریال کیلر زن دیده؟)

25. همسر پلیس باوجدان او را ترک می‌کند.

26." نه رد پایی .نه اثر انگشتی " این را یکی در صحنه جنایت به کارآگاه اصلی می‌گوید.

27.پیرمرد تندمزاج  تفنگ دولول به دست ، از لای در خانه ‌اش  به زن کنجکاو می‌گوید دیگر با هیچ خبرنگار یا پلیسی صحبت نخواهد کرد.

28.آدم بدها در صحنه یک جنگ تن‌به تن قهرمان بزن‌بهادر را محاصره کرده‌اند. اما هیچ‌وقت در یک‌زمان به او حمله نمی‌کنند. صبر می‌کنند تا رفقایشان له ولوده شوند بعد نوبت خودشان برسد.

29.بمب‌ها همیشه 3 ثانیه مانده به انفجار خنثی می‌شوند.

و بلاخره ...
30.اف‌بی‌‌آی وارنینگ ابتدای تمام نسخه‌های رایت شده هم وجود دارد. همان که می‌گوید اگر قوانین کپی‌رایت را رعایت نکنید و از روی این نسخه کپی غیرمجازی بکشید چوب در آستینتان می‌کنیم!

 

+ نوشته شده در 18:13 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/06/24
15 روز برای یادآوری

دستگیره در  اتاق افسرنگهبان حدود 2 ماه خراب بود. یا باز نمی‌شد یا بسته.همه افسران به مدت 2 ماه هر روز این نکته را در دفتر وقایع نگهبانی یادآوری می‌کردند.اول خیلی آرام . کم‌کم تند و خشمگین .زیر این نوشته‌های همیشه پارافی وجود داشت که از مقام مسئول می‌پرسید "پس چی شد؟"
چند شب پیش که نوبت نگهبانی‌ام بود از قضا دستگیره تعویض شده بود.من هم در دفتر نگهبانی یک جمله کوتاه نوشتم.یک طنز لوس و ولرم .نمی‌دانستم چه بلوایی به پا خواهد شد...

دو روز بعد نگهبان ازم پرسید مگر در دفتر چی نوشته بودی؟ گفتم چرا ؟ گفت صحبت توبیخ و این حرفها بود...

امروز فرمانده صدایم کرد، کشیدم کنار و :
-روحبخش تو چه‌کار کردی ؟
-چه کار کردم جناب سروان؟
-اون چی بود نوشته بودی؟
-اون...اون...خب می‌دانید آخر آن دستگیره..
- شما چه‌کار داری که درست می‌شود یا نه...نباید که همه را به مسخره بگیری.
-مسخره؟! نه جناب سروان ،من فقط نوشتم (...)
-خب، همین یعنی چی؟ می‌خواهی وجهه خودت را خراب کنی؟ درخواست کردند 15 روز برایت اضافه خدمت بزنند. من را هم خواسته بودند.
-آخر در آن دفتر پر بود از انتقادهای آتشین ، من فکر نمی‌کردم که ...(اینجا به دوربین نگاه می‌کنم و می‌گویم :معععع...15 روز؟!)
-تو هم می‌خواستی همین کار را بکنی. حالا برو با جناب سرهنگ (...) صحبت کن ببین چی می‌شود


-سلام جناب سرهنگ، من فلانی‌ام .مثل این که سو تفاهمی پیش آمده که ..
-شما به نظر انسان شریفی می‌رسید.چرا یک افسر تحصیل‌کرده باید چنین کاری بکند؟
- چه کاری جناب سرهنگ؟
- که نظام را به مسخره بگیرد.
- اون فقط یک کنایه کوچک بود به کسانی که علی‌رغم دستور مافوق اون دستگیره را...
-مسخره کردن بندگان خدا. مطمئن‌ام که خدا شما را نخواهد بخشید.
- الله رئوف و الرحیم
-به هر حال ما درخواست توبیخ کردیم.خیلی هم از این حرکت زشت شما ناراحت شدیم.فقط دعا کنید خدا شما را ببخشد..
-دعا می‌کنم جناب سرهنگ.حتماً دعا می‌کنم


در آن دفتر کذایی قبل از امضای من و مقابل قسمت پیشنهادات نوشته شده :
"پیشنهاد می‌کنم به مناسبت تعمیر دستگیره همگی جشن بگیریم!"

از انتقادهای کوبنده صفحات قبلی دفتر آخ کسی در نیامده بود و این توبیخ احتمالی  همیشه یادم خواهد آورد که طنز شوخی نیست.
خداوند همه‌مان را بیامرزد.

 

+ نوشته شده در 12:10 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/06/18
ترانه گریه

شبی مهتابی .دو کشیش  افسرده ،جدی و مست در میان دریایی از زرورق تلو تلو پارو می‌زنند.و نگران گریه مردمانند.دور هم گیج می‌زنند و در حالی که تکیه‌گاه هم شده‌اند ترانه گریه را می‌خوانند:

 

Go son, go down to the water
And see the women weeping there
Then go up into the mountainsژ
The men, they are weeping too.
Father, why are all the women weeping?
They all are weeping for their men
Then why are all the men there weeping?
They are weeping back at them.

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the men and women sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long.

Father why are all the children weeping?
They are merely crying son.
O, are they merely crying father?
Yes, true weeping is yet to come.

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the little children sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long.

O father tell me are you weeping?
Your face seems wet to touch.
O then I'm so sorry father
I never thought I hurt you so much.

This is a weeping song
A song in which to weep
While we rock ourselves to sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long
No. I won't be weeping long

      

پسر، برو به اعماق آب
و ببین که زنان آنجا گریه می‌کنند
بعدش برو به کوهستان
مردها هم اونجا گریه می‌کنند
پدر! زن‌ها چرا گریه می‌کنند؟
آنها بخاطر مردهایشان گریه می‌کنند
مردها چرا گریه می‌کنند؟
اونها هم بخاطر زنهایشان گریه می‌کنند

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که همه مردان و زنان خوابند
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نمی‌کنم

پدر! بچه‌ها چرا گریه می‌کنند؟
اونها فقط دارند داد می‌زنند پسر
اونها فقط دارند داد می‌زنند پدر؟
آره، گریه واقعی هنوز نرسیده

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که بچه‌های کوچک خوابند
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نمی‌کنم

آه پدر! تو داری گریه می‌کنی ؟
صورتت خیس شده
متاسفم پدر
من فکر نمی‌کردم اینقدر تو را اذیت کنم

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که ميخواهیم به خواب برویم
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نخواهم کرد
نه.دیگر گریه نخواهم کرد

 

ترانه گریه اثر نیک کیو
فایل صوتی ترانه را از اینجا دانلود کنید
و کلیپ فوق‌العاده اش را  اینجا ببینید ( برای گریز زدن از فیل‌بدمزاج  که گریبان یوتیوپ را گرفته
علی‌الحساب از این آدرس استفاده کنید که هنوز کار می‌کند)

ممنون از بهرنگ

 

+ نوشته شده در 13:17 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/06/17
ملال

از ملال می‌ترسم. از فرومردگی و تنهایی در شبهای زمستان.
شبهای تکراری ، غمگین و سوت وکور که تلویزیون تنها دلخوشی‌اش باشد.دیوارها سر شب‌های زمستانی از ریخت می‌افتند. هر چه چراغها را روشن می‌کنی هنوز تاریک است. نورها به زور نورند. و دلخوشی‌ها به زور دلخوشی.بوی کهولت می‌آید.بوی ترس .سرخوردگی تنهایی و کلی چیز ناشناخته و آزاردهنده دیگر. شما از ملال نمی‌ترسید؟

برو بچه‌ها می‌آیند خانه‌مان. شلوغ می‌شود. همه چیز تازه و خوشحال و امیدوار است.زندگی ،وسط تو حرف هم پریدن ما برق می‌زند.شب آبستن ایده‌ها و فکرهای نو‌‌ ست.آبستن شور و جوانی جاودانه. و ما خوشبختیم. تا کی اینطور می‌ماند؟

شب بعد...ملال خزنده از زیر در خانه دزدانه می‌آید...باید دنبالش بگردم و بندازمش بیرون. با یک خاطره ،یک تلفن ،یک شام حسابی یا یک گفتگوی جانانه با لیدی.

دیگر فهمیده‌ام این شور و رهایی حال است. مقام نیست.وقتی آمد باید قدرش را بدانی و برای رفتنش دل نسوزانی . سرشتش این است که بدرخشد و... محو شود

 

+ نوشته شده در 22:58 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/06/12
متن دفاعیه مرتضا

دفاعیه مرتضی امروز به دستم رسید. داغ داغ است. همین قدر بگویم  که مرتضا کامنت‌های این پست را خواهد دید واگر کسی حرفی حدیثی داشت می‌تواند مستقیم او را خطاب کند.
دوم این که هر چند این نوشته طولانی است اما دلیلی ندیدم چند تکه‌اش کنم.
و برای اون آخری‌ها که تازه رسیده‌اند: متن این لایحه در پاسخ به "در خدمت و خیانت مرتضی " نوشته شده است.

.

 آقایان و خانم‌های هیات منصفه
در دادگاهی که قاضی ندارد ، حضور متهم که من باشم چندان ضروری نیست اما بدیهی‌ست که به تمام شما عزیزان احترام می‌گذارم و امیدوارم که رای خود را در نهایت روشن‌دلی و روشن‌بینی و  عدالت صادر کنید. شما بزرگترین (پرجمعیت‌ترین) هیات منصفه در جهان (حداقل در ایران) هستید و  من به هیات های منصفه ارادت تمام دارم.
همانطور که می‌دانید و  در پرونده دادگاه ثبت شده است، چندی پیش آقایی به نام سروش روحبخش  مجموعه‌ای از اتفاقات گذشته را شرح داده و پس از یادی مختصر از آنچه روی داده، مرا به انجام  اعمال ننگین متهم کرده و اکنون خواسته است که از اعمالم دفاع کنم.

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 18:40 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1386/06/07
باز رویا


"آمده‌ایم پیمانه شویم.
 کوش تا پیمانه‌ات پیمانه عشق باشد. برای رسیدن به اوساط الاحوال و جمیع حالات و بینی و بین‌الله . و قبله‌گاهت قلم و جلوه‌گاهت آن زن که تو را به مقصد رساند."

یکی از شبهای سال 77 در خواب پیرزنی کولی این را گفت...فقط  فرصت شد کورمال کورمال مداد را پیدا کنم و بنویسم.


 

+ نوشته شده در 20:58 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/06/06
طبیعت بی جان

پیرزن  تنها و بیمار خانه روبرویی تمام مدت روی تخت افتاده است.پشت یک پرده ضخیم . هر از گاهی پرده را کنار می‌کشد و بیرون را نگاه می‌کند. منطقن  زاویه او نباید اجازه دهد چیزی بیش از طبقه آخر آپارتمان مقابلش را ببیند. یعنی خانه ما را .این طوری بود که متوجه هم شدیم.

انگار هیچ‌وقت نمی‌خوابد.شب که می‌خوابم هنوز بیدار است . صبح که بیدار می‌شوم هم. طی زمانهایی هم که اقبال شب‌بیداری دارم ، همچنان با دست پرده را کنار می‌زند و به منظره تکراری مقابلش که ما باشیم نگاه می‌کند.

شاید اگر بداند که ما می‌بینمش ...که حواسمان به بیداری تب‌دارش هست حالش بهتر شود. شاید چیزی در زندگی‌اش تغیر کند. یا دست‌کم برای مدتی دلخوشی تازه‌‌ای در زندگی ساکتش بیابد.این بود که این بار برایش دست تکان دادم.اول شرمگینانه و یک دستی .بعد دو دوستی .مثل جزیره‌مانده ها و همراه با بالا پایین جهیدن. می‌خواستم مطمئن شود که با خود او هستم. او نمی‌تواند بالا پایین بجهد. مقدورش تنها تکان دادن 90 درجه‌ای دست راستش است و تکان دادن پرده .شروع کرد. پرده را به تناوب تکان داد. مثل بازی دالی موشه پرده را گرفت جلوی صورتش  و پس زد. چندین بار .با هر دست تکان دادن من.

دوست دارم فکر کنم که شاید سرگرمی تازه‌ای در زندگی‌اش پیدا شده.

+ نوشته شده در 16:57 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/05/30
دو رویا

از وقتي دفتر خاطره ندارم خوابهام را گوشه کنار در هر تکه کاغذي که دستم برسد مي‌نويسم .
امروز يکيشان را  پيدا کردم.  دو خواب است .اولي شب و دومي ظهر روز بعد . اسفند پارسال:

بايد يک مجسمه بسازم ؛ براي يک شرکت روغن‌کشي(؟) در همين حين با اتفاقاتي روبرو مي‌شوم که زندگي تغير مي کند.
من به همراه سه نفر ديگر ايستاده‌ايم. شخص چهارمی  از راه مي رسد و مي‌خواهد با ما دست بدهد. ما بايد هر کدام يک قدم به سمتي برويم بعد با او دست بدهيم.او "خدا" ست . اسم ديگري ندارد. خود خداست.
او مرا مي‌خواهد. براي يک پروژه استخدام شده‌ام . بدون اين‌ که خودم بدانم يا بخواهم. بايد تنديسي براي خدا بسازم.بايد معمايي را حل کنم . واگر موفق نشوم خواهم مرد. نه يک مرگ عادي . ذره ذره و دردناک.
معما اين است: آن سه نفر ديگري که با من بودند هم خدا بودند. ما 4 نفر برابر او يک نفر.ولي نام خدا از اول آغاز مي‌شود.تمام حرکات ما بايد به نحوي باشد که تکراري نباشد و ترکيبش به نام خدا برسد.
من بيدار مي‌شود. در محيطي غريبه با ادوات ، شماره‌ها و رنگ ها .بايد تنديس خدا را بسازم. به گريه مي‌افتم. اعتراف مي‌کنم که نمي‌توانم. همه حرکات و اعداد در اين ساحت ، سمبوليک است. اگر باهوش باشم بايد بتوانم حرکت بعدش را تجسم کنم .ولي نيستم. فرصت دو هفته‌اي تمام مي‌شود.يکي از سه نفر مي‌خواهد کتابي را امضا کنم که طرح جلدش را خودم زده‌ام . صفحه‌ آخرش به من مي‌رسد. تکه‌هاي زنم را برايم مي‌آورد.قدرت خدا غير قابل تصور است.

عصر-ادامه :

يک اسم من‌درآوردي داريم و يک چهره. ماموران آن مرد همه جا هستند. دسترسي به او غير ممکن است و معلوم نيست حتي او خودش باشد.
سر رشته همه امور به دست اوست.مي‌خواهيم پيدايش کنيم.در تلاش براي دست يافتن به محل اختفاي او به تدريج با عده‌اي ديگر همراه مي‌شويم. بعضي دوست ؛ بعضي جاسوس . و در اين ميان يک نفر هست که به آرام آرام چيزهايي درباره او مي‌فهميم : يک زن بلند قد ميانسال که اول به عنوان مامور مخفي معرفي مي‌شود اما  تدريجاً درمي‌يابيم قدرت و نفوذش بيش از چيزي‌ست که گمان مي‌کرديم .نيم از اين آدم‌ها مامور اويند.
با من بد نيست. اما پر هيبت و خوش پوش و ترسناک است.
همه در اتاق بسيار بزرگي که در حقيقت اتاقک  يک  آسانسور است  جمعيم . تعقيب و گريز و جنگ قدرت همچنان در آسانسور پهناور که به يک ديسکوي شلوغ شبيه است ادامه دارد.
خيلي‌ها کشته مي‌شوند. گمانم چيزي مي‌دانم که تا کنون  مرا نکشته‌اند.
آخر قصه مرد مرموزي که دنبالش بوديم را دستگير مي‌کنيم .... و من حقيقت را در مي‌يابم: خداوند عالم ، وجود ناشناسي که سر رشته‌ها به دست اوست نه آن مرد که زني‌ست که همراه ماست.
من به خاطر دانستن اين حقيقت زنده‌ام.
من از آدم‌هاي آن خداوندگار خواهم بود.

+ نوشته شده در 19:23 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/05/28
« کوکب خانم »چطور می‌تواند زندگی‌شما را دگرگون کند؟
شرمنده تصویر کمی بی ربط است ولی هیچ تصویری از درسهای یادشده در اینترنت نیافتم

 چلچراغ/مکانی در آفتاب:  خاطرات کم‌رنگ به‌جا مانده از کتابهای درسی دوران دبستان ، بیش از مقداری که وانمود می‌کنیم زندگی ما را در بزرگسالی تحت تأثیر قرارمی‌دهد.  شاید گاهی واکنش‌های مشترک ما در برابر وقایع خارجی ریشه در کتابهای کوچکی دارد که از روی درس‌هایشان بارها مشق نوشته‌ایم ...

کوکب خانم :
یکی از درس‌های پاک و روشن کتاب فارسی دبستان .از زمره درس‌هایی که اگر فراموش نشود زندگی آدم را دگرگون می‌کند . تصویر اتوپیایی از جامعه‌ای سالم، اصیل و مهربان که ...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:1 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/05/22
رفیق نگاری

1.پروژه نيمه نصفه گنجه و چند تا ايده ديگر مدام وسوسه‌ام مي‌کند خواب بزرگ را دات کام کنم.
براي خودم شرط گذاشته‌ام تا منطقه مخابراتي خراب‌شده ما اينترنت اي‌دي‌اس ‌ال را ساپرت نکند با اين دايل آپ قاتل دور اين ايده خام نگردم.

2. طي دو هفته اخير ده‌تايي ميل با مرتضي رد و بدل کرديم. يک‌ ساعتي تلفني حرف زديم وسرانجام او به وعده تاريخي‌اش عمل کرد و برايم نامه نوشت.
اجازه داده نامه‌اش را بگذارم روي وب. اين نامه يک تحذير و هشدار حرفه‌اي‌ست به هر کسي که کار خلاقه مي‌کند.
هشدارش گرامي‌ست اما چندان به کار من نمي‌آيد. جوابي برايش نوشتم و منتظر نامه بعدي‌ام .اين نامه‌نگاري‌ها را روزي -شايد زود- مي‌گذارم اينجا. چون قضيه چندان شخصي نيست. حرف وحديث‌هاي دو نفر است که در اين مملکت به کار دل مشغولند. يکي بزرگتر و آب‌ديده‌تر و ديگري کوچک‌تر و جوان‌تر و خام‌تر. باشد که به کار ديگران هم بيايد.

3.من و بهرنگ تازگي هم را کشف کرده‌ايم. با طيف وسيعي از علايق سينمايي و فانتزي.
کي ديگر ممکن است از صداي نفس‌هاي عميق لرد دارت ويدر در جنگ ستارگان قديمي نوستالژي داشته باشد؟
قبلاً درباره "گروه" چيزکي نوشته بودم. روزگاري که  من بودم و مهدي و يوسف و حاتم و حافظ و رضا.
هميشه از اين کهن‌الگوي جمع‌ شدن يک گروه خوشم آمده . در فيلمها ديده‌ايد ديگر :هر کس مهارتش در چيزي‌ست؛ يکي چاقو انداز است ، يکي تردست است، يکي مغز متفکر است ، يکي استاد تيراندازي است و الخ...
حالا با خاطره آن گروه قديمي چنديست که گروه متاهلانه ما کم‌کم دارد شکل مي‌گيرد : مهدي و فيروزه ،بهرنگ و سودابه و مهرناز و من.با چند بازيگر مهمان. دور هم جمع مي‌شويم حرف مي‌زنيم و فيلم مي‌بينيم و بازي مي‌کنيم ..(بله ..بازي .همان بازي پانتوميم که يکي بايد يک کلمه را با ادا براي اعضاي گروهش توضيح بدهد و کل کل سر خلاقانه اجرا کردن، درست حدس زدن و خورده شيشه براي انتخاب کلمات سخت است)
مهدي‌اينها که همين کنار بودند. بهرنگ اينها هم آمده‌اند کوچه بغلي ما.
يکي از همين روزها -اگر بچه‌ها اجازه بدهند- پستي با عنوان "با اين شخصيت‌ها آشنا شويد" مي‌نويسم و تخصص اعضاي اين گروه را شرح خواهم داد.
 عاشق "رفيق‌نگاري‌"ام.

 

+ نوشته شده در 20:26 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/05/15
در خدمت و خيانت مرتضي

معقول و سر‌‌به‌راه بودم. به ادبيات علمي‌تخيلي و پليسي علاقه‌مند. و تازه علاقه ديرين به طراحي در مجراي هنري افتاده بود به اسم کاريکاتور.سال دوم دبيرستان براي اولين بار مرتضی را ديدم . گفت چي مي‌خواني ؟ گفتم فلان و بهمان . گفت  هنوز به حدي نرسيده‌ام که بخواهم چيزي انتخاب کنم.ذائقه ندارم .بايد آنقدر بچشم که صاحب ذائقه شوم.بعد بفهمم از چي بدم  و از چي خوشم مي‌آيد.

و قصه شروع شد...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 21:15 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/05/08
خیال پردازی ها

                                      "میزان انرژی و ماده جهان ثابت است. تنها از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود."


مکانی در آفتاب/چلچراغ :

یک ظهر بی‌حال مرداد که حتی به درد مردن نمی‌خورد زیر باد خفه و نم دار کولر آبی ولویی . مگس لش سنگین دور سرت می‌پلکد و تاراندنش انرژی می‌خواهد که نیست.
امان از این بی حوصلگی .یکنواختی . ملال

بیا تخیل کنیم بشود به تکنولوژی دست یافت که با آن بتوان انرژی و مواد را به شکل قبلی شان برگردانند.به شکلی که دو روز پیش بوده اند. یا ...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 21:48 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1386/05/04
برنده
1.پرونده را بردیم.
ایلنا باید هم سابقه  سه و نیم سال کار مهرناز را با بیمه جور کند.هم به بیمه جریمه بدهد. هم سنوات و خورده ریزهای دیگر بپردازد.

2.مرتضا پیدا شد!
برایم کامنت گذاشت.چیز خصوصی درش نبود اما چون به صورت خصوصی فرستاده بود در کامنت‌دانی نخواهید دیدش.
حالا نوشتن در خواب بزرگ سخت می‌شود. یک معلم سخت‌گیر همین الان دارد این خطوط را می‌خواند و من برای این که ثابت کنم شاگر بدی نبوده‌ام باید کلی عرق بریزم . بیش از چیزی که  آدم در جهنم تهران عرق می ریزد. خیلی بیش‌تر.

+ نوشته شده در 14:42 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/04/31
گمشده ها

 

مکانی در آفتاب/ چلچراغ : هی پسر ...من یکبار از طریق چلچراغ یک رفیق گمشده را پیدا کردم . چرا دوباره نتوانم؟

***
ته یکی از این کوچه‌های آشتی کنان یک در سبز زنگ زده ، مثل همه درهای سبز زنگ زده که البته زنگ درست و حسابی هم ندارند. در زدیم.چند بار.
 لای در قبض برق و گاز مانده بود . فکر کردیم لابد خانه نیستی که اینها لای در مانده. سمج شدیم. بعد صدای بال بال مرغ و خروس‌های ولوی صاحبخانه از حیاط آمد . لخ لخ دمپایی ...لای در باز شدو بعد یک کله بزرگ با موهای درهم مشکی و رفیق ،‌تو با صدای خواب‌آلود گفتی :سلام.
12 سال پیش بود. دیدار های کوچک با مرتضی زندگی ام را برای همیشه تغیر داد. بوی ماندگی سیگار و کتاب ..کتاب ...کتاب.
 زندگی زناشویی‌اش –مثل حال و روز اقتصادی‌اش – درب و داغون بود. می‌دانی ..اگر بگویم خط می‌نوشت و نقاشی می‌کرد و قصه و نمایشنامه می‌نوشت و بازی می‌کرد و کلاس سفال داشت  و زندگی سیاسی کهن و تجربه‌هایی از عالم غیب حق مطلب ادا نمی‌شود.صاف می‌روی وسط یک عده مدعی بی هنر . شارلاتان های کوچولویی که بعدها بارها باهاشان روبرو شدم. زندگی مشترکش از هم پاشید. خانه به دوش شد.یک میلیون بار قرار بود بیاید تهران زندگی کند.که نشد.رمان فوق‌العاده فرش زیر برفش هنوز که هنوزه چاپ نشد.در یکی از آخرین دیدارهامان سر سگ کشی بیضایی کمی بگو مگو کردیم.بعد ندیدمت و مدام شنیدم که حالت خرابتر می‌شود. «خرابت‌تر» از انکه بشود کمکی کرد. چند باری که امدم مشهد سراغت گرفتم .نمی‌دانم حوصله نداشتی یا دودر کردی.فرقی ندارد. تو قصه هات را ننوشتی پسر. حالا  من یک مجال های کوچکی دارم. روزی می‌نویسمشان.

2.ارسطو. آخر اسم یک ایرانی که ارسطو نمی‌شود. شده بود.هنوز نمی‌دانم اسم مستعار بود یا فامیل حقیقی‌اش. مجید گفت زنگ بزن بگو اقای ارسطو می‌خواهم ببینمنتان. گفتم اینجوری که با یک غریبه قرار نمی‌گذارد. گذاشت.پاتوقش پارک ملت بود. پیرمرد 60 و چند ساله.لاغر با چهره‌ای شبیه زوربا می‌نشست و از تماشای ابرها لذت می‌برد. بیش از چیزی که بهش می‌‌امد کتاب خوانده بود. نظرات اریک فروم را بسیار دوست داشت. درختان پارک همه توتم هایش بودند. می‌دانست برگ هر کدام چه مزه‌ای ست ، چه بویی می‌دهد و به چه درد می‌خورد.بی ادا و خل مشنگی با زمین و درخت و هوا و سنگ و قورباغه حرف می‌زد. و از همه آن چیزها لذت می‌برد. باید کنارش بنشینی که بدانی درباره این بازنشسته‌هایی که بر اثر استشمام بوی حلوا عارف مسلک می‌شوند حرف نمی‌زنم. دارم از ارسطو می‌گویم که یک دون‌خوان آرام و گمنام بود(هست؟) گیتار را از جوانی می‌دانست و برای خودش قطعاتی ساخته بود شاد و غریب. اسم هم می‌گذاشت رویشان .مثلا شکوه علفزار.
 اگر هنوز گاهی رنگ سربی یک گوشه ابر بازیگوش، یا چرخ‌های ریز یک زوج پشه عاشق مفتونم می‌کند ، مدیون پیرمردم.

3. خیلی مهم است که آدم نوجوانی‌اش را دوست داشته باشد. به موجود معصوم و ساده دلی که روزی بود احترام بگذارد.آدم‌هایی که نوجوانی‌شان را تحقیر می‌کنند بزرگسالان محترمی نمی‌شوند.لابد همه چیز را زیادی جدی می گیرند و به قول لنی در خداحافظ گاری کوپر «تا گردن تو واقعیت فرورفته اند»
می‌دانید رفقا. گردن به بالا شامل یکی دیگر از اعضای پر اهمیت بدن است. که کلی از سهم شور و سودا و خیال و یاد و آدم بودن از انجا می‌آید. برای این که آدم زامبی نشود لازم است به شعور نوجوانی‌اش احترام بگذارد.به دورانی که یکه و به شدت تنها جهان را تجربه می‌کند.ملوث نشده به فریب‌هاوشیطنت‌های رایج دنیا.می‌دانم که تصورات آن دوران اغلب با واقعیت زندگی جور در نمی‌‌آید. ولی خب ...واقعیت زندگی هم همچین آش دهن سوزی نیست. اگر بود نه نیازی داشتیم به شعر، نه  قصه ، نه  موسیقی و فیلم ونقاشی . و لابد یاد رفقای قدیمی دیگر چندان اهمیتی نداشت.

4. یاد بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست
قوتم می‌بخشد
روشنم می‌دارد
 و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان

+ نوشته شده در 15:53 توسط سروش روحبخش
جمعه 1386/04/29
می فشانیم!
 در راستای نوستالژی فشانی این دوستان (+ + و...) ما نیز می فشانیم:

خواب بزرگ و لیدی M  پیش از آشنایی

خواب بزرگ         

                                                                                   لیدی

+ نوشته شده در 22:21 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/04/26
چرا ایلنا معصوم نیست؟

می گفتند ايلنا ، فيلتر شد.
واکنش سريع کسي که از وقايع داخلي اين خبرگزاري بي‌خبر است احتمالاً احساس تاسف است از اين که تريبون کارگران ايران از آنها گرفته شده.
متاسفانه حقيقت جز اين است.
آنچه مي‌آيد يک گزارش سرد اما مقرون به حقيقت از وقايع داخلي ايلنا ست.
اگر حوصله اين جور گزارش‌ها را نداريد، به دانستن فضاي کار حقيقي خبرنگاران علاقه‌مند نيستيد يا ترجيح مي‌دهيد حرف‌هاي مديران اين خبرگزاري را باور کنيد ...آن را نخوانيد لطفاً:

 

امروز مديران ايلنا ، وانمود مي‌کنند که شکايات کارفرمايان و احياناً وزارت کار دولت احمدي نژاد باعث مشکلات کنوني آن است.
آنان هيچ اشاره‌اي  به  اخراج‌هاي فله اي خبرنگاران که خبرگزاري را در معرض دهها پرونده مفتوح اخراج غيرقانوني قرار داده است نمي‌کنند.
در مقام کسي که از نزديک در معرض وقايع داخلي ايلنا بوده‌ام لازم است درباره چيزهايي توضيح دهم:
همسرم ، مهرناز مصباح از دی ۸۲ به عنوان مترجم سرويس ادب و هنر ايلنا با اين خبرگزاري همکاري کرد.
به اعتراف  همکاران رسانه‌اي و خود مديران ايلنا ،‌ و بر مبني ميزان علاقه روزنامه‌ها به درج اخبار خارجي اين سرويس ، او يکي از فعال‌ترين و منظم ترين خبرنگاران اين خبرگزاري بود.
چنانکه در طول بحران‌هاي گاه و بي‌گاهي که در اثر تعويض مدام دبير سرويس فرهنگي اين خبرگزاري رخ مي‌داد ، اين سرويس تنها با 10 الي 15 خبر خارجي روزانه‌‌ -که تنها محصول کار مهرناز بود -آپ ديت مي‌شد.
هر چند او با خبرگزاري قرارداد مکتوب داشت و هر ماه برايش فيش حقوقي رد مي‌شد اما در طول اين ساليان خبرگزاري از بيمه نمودن او - و اغلب همکارانش - سرباز مي‌زد.
پروژه آشنا و فرسايشي " هفته آينده " و " از سر ماه " و " نيمه دوم سال " و ..  که 3 سال و نیم  تمام طول کشيد باعث شد زمستان سال گذشته  مهرناز رسماً مدير خبرگزاري را به شکايت تهديد کند.

فضاي خاله زنکانه‌ خبرگزاري باعث شد او يک ماه اول سال جديد را  ترجيح بدهد از خانه کار کند. با همان روزی 10 - 15 خبر و اینترنت به خرج خودش .خبرهاي مدام از فساد مالي برخي نيروهاي حوزه اقتصادي و کارگري که با دريافت رشوه در مورد انعکاس يا مسکوت گذاشتن برخي اخبار تصميم مي‌گرفتند اين قضيه را تشديد مي‌کرد.
30 فروردين  امسال و دقيقاً يک روز قبل از اعزام من به سربازي خبر دادند که سرويس فرهنگي ايلنا منحل خواهد شد و نيروهايش مي‌توانند ديگر تشريف نياورند.به همين سادگي.
آقاي حيدري ، مدير عامل ايلنا با ابراز تاسف اعلام کرد از ساعت 12 شب لينک اين سرويس برداشته خواهد شد. مهرناز و سه نفر ديگر از همکاران قديمي اين سرويس رسماً اخراج شدند بدون دريافت سنوات ، اخطار قبلي ، يک روز سابقه بيمه و حتي دليل قابل قبول.
ساعت 12 آن شب و شبهاي بعد لينک اين سرويس باقي ماند. ايلنا نوروز  سال قبل نيز طي اقدامي غريب 40 نفر از نيروهايش را مشمول تعديل قرار داد. کساني که امروز در دنياي مطبوعات قلم مي‌زنند و بسياري شان اسم و رسمي دارند.
باري،  اخراجي ها شکايت کردند. در اولين جلسه دادگاه مهرناز نماينده خبرگزاري حاضر نشد. دادگاه ايلنا را  به پرداخت ۳۳۰ هزار تومان (بخاطر يک ماه تعليق غير قانوني) ، پرداخت حق بيمه و بازگشت به کار مهرناز محکوم کرد.
نماينده حقوقي ايلنا از مهرناز خواست از خير بازگشت به کار و بيمه بگذرد و با ۳۳۰ هزار تومان قرار تصفيه را امضا کند. او امضا نکرد . پرونده به شوراي حل اختلاف مرجوع شد. در جلسه دوم نماينده تازه استخدام شده ايلنا ،  مدعي و بي خبر از همه جا در جلسه حاضر شد .  ادعا کرد ، مهرناز مصباح نيرويي بوده که اي.."گه گاهي" برايشان خبري با فکس  مي‌رسانده ! او حتي نمي دانست در دو ماه اخير مهرناز خبرهايش را فکس نمي‌کند ...با ميل مي‌فرستد.
تا چند روز ديگر منتظر راي شوراي حل اختلاف هستيم .موازي با پرونده شکايت مهرناز ، پرونده مريم آموسي (خبرنگار ادبي ) و تعدادي ديگر از همکارانش در جريان است.

شايد بگوييد تاثرات شخصي در آنچه نوشتم نقش داشته. بله که داشته. در زندگي همه کارگراني که غير قانوني اخراج مي‌شوند، همه خبرنگاراني که امنيت شغلي ندارند، نقش دارد. فرقش اين است که اين مشت نمونه خروار را از نزديک تجربه کردم. در مورد قضيه فساد مالي -هر چند اگر مطمئن باشم - نمي توانم مته به خشخاش بگذارم. مدرکي ندارم. داستين هافمن و رابرت ردفورد نيستم ، در واشنگتن پست هم کار نمي‌کنم.آنچه گفتم دغدغه معاش يک ژورناليست معمولي است ، مثل دغدغه معاش دهها همکار ديگر. که سعي مي کنند تميز و جدي و معصوم بمانند و از اين که مورد بهره‌کشي ظالمانه يا بي کاري غير عادلانه قرار بگيرند خشمگين مي‌شوند. خصوصاً که طرف ظالم خيلي خونسرد و با ظاهري موجه  بگردد و دروغ بگويد و خودش را قرباني معصوم قصه جلوه دهد.
همين قدر بس است که اگر جايي بوديد و کسي صحبت اين را پيش کشيد که "بله ، دولت ايلنا را هم بست و الخ " بگوييد: خب..مي‌داني شايد قصه جور ديگري باشد.

 

پیشتر : وبلاگ اخراجی های پارسال ایلنا

+ نوشته شده در 21:24 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/04/19
ستوان‌دوم و چند نکته دیگر

1.در ارتش ستوان‌دوم را می‌نویسند « ستواندوم» حتی نه «ستوان دوم » .آدم چطوری باید روش استفاده از نیم فاصله را به ارتش یک کشور یاد بدهد؟این قضیه مهم است.

2.یک دوجین رفیق تازه هستند که می‌خواهم لینکشان کنم .تنبلی می‌کنم .بعد دو هفته باید بگردم در تک تک کامنت‌ها ، تازه بلاگرولینگ هم یاری کند تا من شرمنده رفقای احتمالاً نازنینی نشوم ...که در اوان جوانی از این که کسانی کامنت‌هایم را جواب ندهند هنوز دلخورم.
تازه بگذریم از این که برای یک دوجین دوست قدیمی می‌خواهم میل بفرستم و نمی‌فرستم.

3. کسی خبری از گیوتین دارد؟

4.فعلاً در کتابخانه دانشکده افسری‌ام . کور از خدا چی می‌خواهد؟

از این هفته در چلچراغ قرار است قسمتی راه بیفتد به اسم وبلاگ . من و آرش و امیر مهدی و چند تادیگه از بچه‌ها صفحه داریم و قرار است بدون محدودیت ژانر و موضوع و ... چیز بنویسیم.
اسم صفحه من هست "مکانی در آفتاب" .طبق قرارمان با بزرگمهر عصر شنبه‌ها اجازه دارم نوشته‌های آنجا را بگذارم اینجا.

تا هفته دیگر کارها رو غلطک می‌افتد و خواب بزرگ تکانی خواهد خورد. مگر این که اوضاع برعکس شود و غلطک رو کارها بیفتد که آنوقت دیگر تکانی نخواهد خورد!

 

+ نوشته شده در 22:47 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/04/12
خیلی ها می‌دانند...شما چطور؟

عجیب است.انقدر ساده و آنقدر احمقانه که باور نمی کنم اصلاً دارم این خطوط را می نویسم. و همه اینها چیزی از حقیقتش کم نمی کند:
یکشنبه سینما و ماوراء یک مستند استرالیایی گذاشت به اسم راز . لیدی دنبال اسم اصلی اش می گشت و منتظر تیتراژش بود . من هم محض کنجکاوی نشستم. نشان به آن نشان که دو ساعت بعد هر دو  گیج و هیجان‌زده به هم نگاه کردیم و گفتیم : تو هم ؟
طی تمام این سالها به نگرش شخصی درباره دنیا و خدا رسیده بودم که هیچ وقت توانایی توصیفش را نداشتم وحداکثر اگر با رفیقی وارد بحث می‌شدیم حواله‌اش می‌دادم به فیلم "گوی" -یا کتابش -
داستان عده‌ای دانشمند که کف اقیانوس با گوی غریبی روبرو می‌شوند که ناخواسته، رویاها و ترس ها و تخیلاتشان را جلوه واقعی می‌دهد.
گمان می‌کردم ( و همچنان می‌کنم) که روح جهان ،خدا یا هر چیز دیگر که اسمش را می‌گذارید دقیقاً همچین معامله‌ای با انسان می‌کند:
 " تو شهرت می‌خواهی ؟...اوکی ، شهرت مال تو " ،
 " تو دانش می‌خواهی ؟ مال تو " ،
 " تو بدبختی و فلاکت دوست داری ؟ خوشت می‌آید جار بزنی که بدبختی ؟ مال تو .."
" کافری؟ جهان بدون معجزه برای تو .."
 " دینداری ؟ نشانه‌ها برای تو "

یک آینه کامل و صیغلی و  بزرگ که اشتغالات ذهنی تو را تبدیل به قصه زندگی ات می‌کند.
حوصله نیست که فهرستی از رفرنس‌های کوانتومی و شمنی و اسلامی و تائوئیستی و فولکلور  در تایید چنین دیدگاهی ارائه کنم. مختارید قبول داشته باشید یا به آن بخندید...

همه اینها را گفتم که بگویم چرا فیلم راز اینقدر تاثیر گذار و عجیب بود.
ایده اصلی فیلم بسط و توضیح  یک قانون کائنات بود :قانون جاذبه.این که به شکل باورنکردنی احساسات آدم، وقایع و پیشامدها را جذب می‌کند. تعداد زیادی نویسنده و فیزیکدان و پزشک دقیقاً توضیح می‌دادند که چرا پولدارها پولدارتر می‌شوند و ندارها ندارتر. این که چطور وقتی از چیزی می ترسیم  مدام سرمان می‌آید و چطور یاد بگیریم با تمرکز بر احساسات خوش‌آیند منتظر وقایع خوش‌آیند باشیم.این که چطور علی رغم این همه نهضت ضد جنگ و ضد مواد مخدر ، چون این موضوعات اشتغال فکری تعداد زیادی از مردم است ، جهان پر است از جنگ و اعتیاد. این که چطور برای از بین بردن چیزی بجای فکر کردن به آن به رقیبش فکر کنیم. این که اگر مدام در این فکر باشید که "بزودی اوضاع خوب می‌شود" همیشه در وضعیت انتظار باقی خواهید ماند. این که یاد بگیریم با تمرکز بر مواهب و لذت هایی که داریم شکرگزار باشیم تا همچنان سراغمان بیایند.

(خب ...می‌بینم که کم کم دارید موضع می‌گیرید ..شاید فکر می‌کنید راقم این سطور از آن آدمهای ساده‌دلی و ایدئولوژیکی ست که هر روز صبح در آینه به خودش لبخند می‌زند و هیچ وقت متوجه سختی و تلخی و درد نمی‌شود.
این طور نیست. تبرئه کردن خودم تنها از این حیث اهمیت دارد که مبادا سرسری و امتحان نکرده از کنار "راز " بگذرید.
لیبل ها از این حیث که دنیا را ساده‌تر می‌کنند مفید است. ولی آنها فقط لیبل هستند. جدی شان نگیرید. امکان روبرو شدن با چیزهای تازه را بخاطر لیبل‌های قدیمی (این روانشناس‌های ابله، خرافات مدرن، خوش‌بینی ساده لوحانه  و...) از خودتان نگیرید. اگر عمل کردن به دستورالعمل‌های خرافاتی یا احمقانه شما را پول‌دارتر ، خوش‌تیپ‌تر ، خوشحال‌تر می‌کند چه اشکالی دارد که یک خرافاتی احمق باشیم؟!)

خلاصه کلام شروع کردم خیلی جدی  مراقب ترس ها و استرس‌ها بودن را . دیدم تا وقتی در ذهنم خود را قربانی مجموعه‌ای از بدبختی‌ها و بدبیاری ها می‌بینم ،‌تا وقتی در تخیلم حتی خودم را آرام نمی‌گذارم ، خداوکیلی چطور انتظار دارم دنیا آرامم ببیند.شب اول سخت بود. در کمال ناباوری دیدم چقدر دشوار است که در تخیلم خودم را ارام و راضی و پر قدرت ببینم.بعد ...کم کم شد.
سعی کردم در تخیلم با خود محترمانه برخورد کنم.بدون تشویش و اضطراب. و خودم را مستحق حقیقی بهترین شرایط تخیل کنم( این خیلی فرق دارد تا وقتی حرفش را می‌زنید و می‌نالید)اتفاقات خوش آیند شروع شد:
جاهایی که برای تماس برقرار کردن باهاشان مشکل داشتم  و اتظار می‌رفت باید مدتها دنبالشان بدوم خودشان سراغم آمدند.
در محل خدمتم یکی از بهترین جاهای ممکن با تعدادی از بهترین درجه داران ممکن افتادم.
و چند اتفاق خوب دیگر...

خب.تصمیمش با خودتان .
احتمالاً از این رو مدت زیادی با این نوع نگاه دمخور بوده‌ام خیلی چیزها برایم بدیهی بوده و از قلم انداختمشان .
اگر مشتاقید بیشتر بدانید شماره سروش سیما را 118 دارد(سینما و ماوراء 11 تیر86) . سایت فیلم هم کاملاً پر ملات است.

من  هم اکنون مثل یک موش آزمایشگاهی با وقار دارم قانون "جاذبه " را روی خودم امتحان می‌کنم. مطمئن باشید اگر نظرم برگشت خبرتان خواهم کرد.

 

پ.ن : اگر اینترنت پر سرعت دارید فیلم را اینجا ببینید

 

+ نوشته شده در 16:18 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1386/04/07
مردان پوشالی

برای اولین بار از فریاد کشیدن در یک مکان جمعی خجالت نکشیدم. از درگیر شدن با دو نفر نترسیدم و مثل یک خروس جنگی پرورده آماده دعوای جدی شدم.  بدون این که  بعدش دستم یا صدایم  بلرزد پیروز میدان شدم.
هالک بلاخره کار خودش را کرد و با دو پسر جوان که به لیدی متلک پراندند دست به یقه شد. این خوب است یا بد؟
فیلم سگهای پوشالی را لابد دیده‌اید. همان که داستین هافمن‌اش  استاد ریاضی معقول و سر به راهی است که مجبور می‌شود برای حفظ خانه‌شان با اوباش مست  دهکده درگیر شود. و سرانجام در حالی که غرق خون است همه را می‌کشد.
یا مارتن من که باز همین آقای هافمن جوان که روشنفکری دموکرات است سرانجام مجبور می‌شود آدم بکشد.
جالب است در هر دوی این فیلم ها هر چند شخصیت اول ظاهراً متحول می‌شود، خشن و بی‌رحم می‌شود و بر دشمنان فائق می‌آید، اما  فیلمساز آگاهانه از تقدیس موقعیت تازه سر باز می‌زند.
شکل کامل این نگاه را در فیلم بازگشت دیدم. همان فیلم روسی که قصه پدری ‌ست که بعد سالها برمی‌گردد و سعی دارد در یک سفر جاده‌ای  از دو پسر نوجوانش مرد بسازد. بچه‌ها از پذیرش جهان خشن پدر سر بازمی‌زنند. پدر سر یکی از کله‌خری‌هایش کشته می‌شود و دو پسر ...دو پسر مرد می‌شوند . اما مرد شدنشان فقط به این کار می‌اید که جنازه پدر را از رودخانه رد کنند و جایی به خاک بسپارند.
حالا که همه چیز دارد این قدر بی‌ربط پیش می‌رود پس یادی هم بکنیم از ترانه Blowing In the  Wind  باب دیلن  که اولش می‌گوید: "آدم چن تا راه رو باید رفته باشه ،‌تا بهش بگن مرد شدی ؟"
دوست دارم به نوشته بالا ربطش بدهم و ببینم : آدم باید چقدر خشن و وحشی و هرزه باشد تا بهش بگن مرد شدی؟

بله دوست من ...سربازی آدم را نره می‌کند. دنیا پر است از نرگان بی کله که ذوائدی‌هستند بر احلیلشان .
اگر برعکس عمل می‌کرد می‌پرستیدمش .

+ نوشته شده در 17:4 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1386/03/31
ک م ک

در این 9 هفته چه اتفاقی افتاد؟ به چی تبدیل شده‌ام؟کی هستم؟


 وحشی شده‌ام . عصبی و گر گرفته و خشن. از خودم می‌ترسم .طی چند هفته اخیر بارها تبدیل به هالک شدم و نزدیک بود برای همیشه کار دست خودم بدهم.
امروز جلوی خودم را گرفتم که با سنگ مرمر ته جا خودکاری بانک توی صورت متصدی اعصاب‌خراش باجه نکوبم.
هفته پیش داشتم با پاره آجر می‌رفتم دفتر فرمانده گردان که رفقا جلویم را گرفتند. صاف تو چشمهاش زل زدم و گفتم : "سرهنگ عزیزم ..اگر فردا  بیرون از اینجا نباشم اول تو را می‌کشم بعد خودم را."(قسمت دومش را البته دروغ گفتم ! معلوم است که خودم را نمی‌کشم!) برایش توصیف کردم که چه راحت می‌شود سرنیزه را توی سوراخ بینی فروکرد و با کله کوبید روی میز . ایستاد .سرش را خاراند . و زنگ زد یگان که از خیر بازداشتم بگذرند و مرخصی بدهند.
 روانم از سر وکله زدن 60 روزه با کمپلکسی از حماقت شیار شیار شده. به آرامش و رفاه و هنر احتیاج دارم. لیدی هم به هکذا...
روز اول می‌شد به هارت و پورت و گل‌واژه‌‌های حضرات خندید. روز دوم و سوم . هفته اول ...
اما شرایط سخت می‌شود وقتی مجبور به اطاعت و "بله جناب" گفتن باشی.
بسیار چیز هست که می‌خواهم (و باید) درباره‌اش بنویسم اما فعلاً گیج و ملنگم.
بیش از 800 هزار تومان ناقابل  از اینجا و آنجا می‌‌خواهیم ، آنوقت باید سکه‌های ته جیبم را بشمارم که  قبل از خواب دعا کنم کارفرمایان محترم محبت می‌کنند تا فردا( از آن فرداها)  چندی از حقوقمان را بدهند.کسانی که قبل از تحویل کار هزار خرده فرمایش دارند و باید سنگ آسیاب استرس‌ها و کمبود محبتشان باشی و جور نابلدی و دیر جنبیدن ‌شان را بکشی وقتی خرشان از پل گذشت گم می‌شوند و برق خانه‌شان می‌رود و تلفنشان عوض می‌شود و مدام جلسه دارند و خارج از کشورند...
از همان روز تیراندازی که 5 تیر را از 200 متری زدم به خال سیاه سیبل فهمیدم یکجای کار می‌لنگد. هالک دارد بیدار می‌شود. و باید مراقب خودم باشم.
در تمام این مدت لیدی یک نفس کار کرده .بار تمام  امورات خانه -مثل اغلب اوقات - روی دوش او بوده. تنهایی وبیماری به کنار .  اصلاً حالا او باید اینها را بنویسد و من باید آرامش کنم . اما او کنارم ایستاده ،‌می‌خندد ، نگران است و سعی دارد آرامم کند.
وحشی و مریضم. باید کار کنم . باید فیلم خوب ببینم  ، موسیقی خوب بشنوم. باید دعا کنم این شب جمعه‌ای مهر همسران کارفرمایان محترم بجنبد (یا مثل شب‌نشینی در جهنم  از آتش دوزخ بترسند) و دست وبالمان را باز کنند.

باید یادم بیاید کی هستم؟ ...و اینجا کجاست؟
رسماً کمک

 

+ نوشته شده در 22:43 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1386/03/23
یک هفته مزخرف دیگر از آموزشی  اجباری مانده...
افسران همه لبخند می‌زنند و اصرار دارند "بهترین دوران" زندگی‌مان را گذرانده‌ایم.
این وسط یکی‌مان معنی "بهترین دوران" - شاید هم "زندگی"- را نمی‌داند.
+ نوشته شده در 22:27 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/03/08
27 سال قبل
خب رفقا...
سقوط آزاد در 28 سالگی ...
برای کسی که فوبیای 30 سالگی دارد نشانه هشدار است.
که هنوز قبای ژنده و کپک زده خود را نمی داند به کجای این شب تیره بیاویزد.
به مرحمت لیدی عزیز دیشب عیش کردیم بسی.

 

+ نوشته شده در 19:50 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/02/31
ژ-3 بده بابا!

در اوج خودم نیستم ...
احساس حماقت می‌کنم که باید طبل بزرگ را زیر پای چپ بگیرم وقتی لیدی‌ام سرماخورده و ناخوش تنهاست.
احساس حماقت می‌کنم وقتی باید  تمام روز را دل‌نگران این باشیم که مبادا یکی از حضرات بالادست ویاگرا استعمال کرده باشد و دلش بخواهد آن 4 ساعت مرخصی شبانه‌مان را هم دریغ کند.
احساس حماقت می‌کنم وقتی آنجا دارند تلاش می‌کنند ظرف چند هفته از ما رمبو بسازند و این طرف رمبوهای دست‌پرورده‌شان پیشانی خانمی را این چنین کوبیده است.
اگر بیرون از این دایره حماقت و پوسیدگی بودم شاید می‌توانستم گاهی به آن بخندم . اما بیرونش نیستم.آن وسط‌هایم و ناچارم هر روز با  اوامر دن‌کیشوت‌هایی خشن و بی‌کله چشم در چشم شوم.

بخاطر دست و بال خونین آن خانم امضا جمع کنیم ؟ طومار بنویسیم؟ روبان بزنیم ور دل وبلاگمان؟
نه . من درسم را یاد گرفتم :
سر گروهبان لطف کن  ژ-3 ام را به من بده ... با چند تایی خشاب پر ...چندتا؟ یه لحظه صبر کن (بچه ها !نمایندگان مجلس چند نفرند؟)

 

+ نوشته شده در 22:38 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/02/24
لیدی M
+ نوشته شده در 11:32 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/02/16
به شکست هایمان عادت کرده ایم

یک محافظه کار دیگر در غرب دموکرات پیروز شد. از فرانسوی های روشنفکر بعید بود. امریکایی ها را گفتیم گاو چرانند. فرانسوی ها دیگر چرا ؟
مردی یا زنی از خویش برون آید و کاری بکند، ور نه با آغوش باز منتظر باخت های بعدی مان هستیم.

(نماینده خواب بزرگ در غیبت صغرا)
+ نوشته شده در 23:15 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/02/15
کامینگ سون
پای انسان چند درجه بالا می رود؟
کثافت یا نظافت :پارادوکس‌های ارتشی
احمقها به بهشت نمی‌روند
ژ3: چهار کیلو دقیقاً چند کیلو است؟
بیایید در مقابل دشمن باله برویم
رئیس ، هی.. تو حرف می‌زنی؟!
مغ‌بچه یگان ما
و دهها نکته دیگر


روز اول که رفتم تصور می‌کردم مثل پلیس فیلم فیس‌آف تنها بی‌گناه جمع‌ام .
حالا بعد دو هفته می‌فهمم به قول برو بچه‌های زندان شاوشنگ اینجا همه ما بی‌گناهیم!...

ممنون از همه رفقایی که خبر از اینجا گرفته‌اند.
اینجا کامینگ خواهد شد ...خیلی سون

خیلی خیلی سون

 

+ نوشته شده در 0:24 توسط سروش روحبخش
جمعه 1386/01/31
ستوان دو :خواب بزرگ
 

این یک پیغام گیراست.

"خواب بزرگ"  حداقل  بین ۱۰  تا ۴۵ روز به علت در دسترس نبودن اینترنت در مرکز آموزشی صفر یک نیروی زمینی ارتش واقع در افسریه تهران  آپدیت نخواهد شد.

لطفاْ بعد از تمام شدن این سطر پیغام خود را بفرمایید...

 

+ نوشته شده در 15:56 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/01/21
در حال و هوای این روزها
منطقاً باید خیلی بد باشد.
یک هفته دیگر به خدمت وظیفه‌‌ام مانده ، یک دوجین کار نیمه تمام دارم، و تازه سه روز است فهمیده‌ام امریه‌ام رد شده و خلاصه همه چیز روی هواست....اما راستش آنقدرها حالم بد نیست.
تاثیرات روزی 40 میل سیتالوپرام است ،یا کامنت‌های محبت آمیز ، یا صدای حضرتکم نامجو ...و یا نگاه پرذکاوت و آرام  لیدی‌ام مهرناز؟

تا یادم نرفته کمیک 300 را در جهان وب یافتم. لابد خبر داشتید که ترجمه فارسی فصل اولش اینجاست. حالا نسخه کامل 107 صفحه‌ای‌ش را می‌توانید از اینجا یا اینجا بگیرید.(اگر بصورت دایل آپ کانکت می‌شوید بنده مسئول پول تلفنتان نخواهم بود!)

قسمت ریویوهای گنجه‌ خواب بزرگ مدتی‌ست بصورت آزمایشی افتتاح شده . می‌خواهم درباره فیلم‌ها ، کتاب‌ها ، موسیقی‌ها ، سریال‌ها ، وبلاگ‌ها ، اماکن، غذاها ، افراد و هر چیز قابل تجربه شدن دیگر بنویسم: دو سه خط کوتاه همراه با دادن ستاره.
فعلاً قسمت فیلمش راه افتاده و البته شاید این توضیح کوچک لازم باشد که از آنجایی که نمی‌خواهم به دام ایده‌آلیسم بیفتم  و کار نیمه تمام بماند،  فعلاً نه لینک و تصویر معتبر چیزها (در ویکی یا جاهای دیگر) را  می‌گذارم و نه گنجه را پینگ می‌کنم.
امیدم این است که اگر با هر کدام از خوانندگان هم ذائقه در آمدیم ،‌ایشان را از تجربه مجدد چیزهای بد تجربه شده پرهیز بدهم یا برعکس به حسابی‌هاش  ترغیب کنم.


چیز دیگری هم هست برای گفتن؟ بله .خیلی چیزها...

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/01/19

12 ، 13 ساله بودم که نیستانی‌ها را کشف کردم . همه‌شان را : منوچهر و توکا و مانا . پدر را به لطف کتابخانه پدرم و پسران را با کیهان‌کاریکاتور. کیفم از زندگی، سر دو ماهی بود که مجله در می آمد. کار این دو را می دیدم ، مدتها نگاهشان می‌کردم و تا دو ماه بعد به همان آدم های معدودی که احساس می‌کردم خودی‌اند نشان می دادم.

سال 79 بود. جوانکی بودم با مضحک قلمی‌های به‌دست و تازه وارد در متروپولیسی به اسم تهران.
در خانه‌کاریکاتور تصادفاً توکا نیستانی را دیدم . همه جربزه ام را جمع کردم و کاغذ پاره‌هام را بردم ببنید. نگاهی کرد. بعد گفت فردا بیا دفتر "توانا". خدا می داند آن شب زمستانی چطور گذشت.
رفتم. کارهام را دید. خوشش‌آمد. می خواستم بروم خوابگاه او هم تا میدان فاطمی می‌آمد. در شرف ذوق مرگ شدن سوار پرایدش شدم. در راه درباره یونگ و مارکس و کاستاندا و متالیکا صحبت کردیم.

پنج زمستان بعد آن جوانک کاریکاتوریست دیگر کاریکاتور نمی‌کشید. روزنامه‌نگاری بود که می‌خواست برای چلچراغ یک پرونده ویژه کمیک در‌بیاورد.باید کاریکاتوریست محبوبش آنجا چیزی می‌نوشت.
زنگ زدم به توکا و موضوع را گفتم . موافقت کرد برای نوشتن. مطمئن نبودم بنویسد. نوشت.زودتر از زمانی که انتظار داشتم.یادداشتش از سر بی‌حوصلگی یا دوردربایستی با چلچراغ نبود. خیلی تر و تازه و فرز و موجز.


حالا بعد این مدت...امروز کاریکاتوریست محبوبم برایم کامنت گذاشته.
 تصور کنید! هنرمند محبوبتان برایتان کامنت بگذارد. در حالی که چند سال پیش اصلاً نمی‌دانستید کامنت چیست که هنرمند محبوبی بخواهد آن را بگذارد یا بردارد!
 
خوب این طوری است دیگر ... بعضی آرزوهای آدم آنقدر آرام و یواش جامه عمل می‌پوشانند که فکر می‌کنید طلبتان بوده از زندگی . یادتان می‌رود  این زندگی متاسفانه چیزی بدهکارتان نیست. و وقتی چیزی از این دست بیابید، حق است که کمی یاد گذشته کنید،از ورای گند روزمرگی به غنیمت‌تان نگاه کنید و بفهمید که آدم‌های حسابی به این جور چیزهای می گویند خوشبختی. 

+ نوشته شده در 2:21 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/01/13
کاور آلبوم مردی که همه چیز داشت 


1. توکا نیستانی در این شب غم‌بار روز 13 چه می‌گوید؟ مرد طاس و تنومند غمگین انگار نمی داند که یکی از بزرگترین طراحان ماست. انگار نمی‌داند چقدر به لطف طرح‌هایش مخ مان ورز داده شد. چقدر هیجان زده شده‌ایم. و چقدر به خودمان می‌بالیم.
او تازه وارد دنیای وب شده. نوشته‌هایش به شکل هولناکی صادقانه‌اند. بی‌باکی او در ترسیم دغدغه‌های روزمره‌اش هم  مثل کاریکاتورهایش قابل ستایش است.
معطل چی هستید؟...وقتش نشده توکا بداند چقدر هواخواه دارد؟

2. "مردی که دنیا را فروخت" اسم ترانه‌ایست که نامجو قطعه "مرغ شیدا " را بر اساس ملودی آن تنظیم کرده.
دیوید بووی اولین بار این ترانه را خواند و این اواخر با اجرای نیروانا بیش از پیش مشهور شد.
ترجیع بندش این است:

اوه، نه ، من نه
هرگز اختیار از کف نداده ام
تو چهره به چهره مردی هستی
که دنیا را فروخت...

قطعه‌ای رازآمیز و پر از یاد گذشته که هم اجرای بووی و هم نسخه نیروانا را می‌توانید از اینجا دانلود کنید. و متن ترانه را از اینجا.
بهترین چیزی ست که می‌توان باهاش حس و حال گند شب 13 را  بدون درد و خونریزی از سر گذراند.

3. اول این که برای دانلود این دوقطعه باید اکانت بگیرید که کار سه سوت است.
دوم این که  نمی دانم چرا  دوست داشتم این ترانه را به آن مرد طاس و تنومند و غمگین تقدیم کنم، ولی نه نیروانا ام و نه دیوید بووی ...پس این تقدیمیه بماندجز آرزوهای محال ما.

+ نوشته شده در 21:16 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1386/01/08
بهاریه لعنت شدگان
آنان لعن و تکفیر و مثله شدند. به دار آویخته شدند. شمع آجین شدند.
حالا بعد 800 سال ...اگر خوش شانس باشید... لحظاتی در هیاهوی این زمانه  صدایشان را می‌شنوید
زمزمه مردمانی طاغی و  وحشی که کلماتشان را ورای روزگار حقیر خود برای ما پرتاب کرده‌اند.
خوب گوش کنید:

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 17:35 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1385/12/27
فرصت کوتاه است
فرصت کوتاه است و سفر جانکاه...

این آخرین نوشته سال ۸۵ است.

تا ۷ فروردین برای راقم این سطور از دنیای نت خبری نیست.

بهاریه نوشتن می افتد آن ور سال.

 و بابت تبریک پیش از موعد شرمنده ام ...با این حال امیدوارم ۸۶ براتان بهتر باشد.


دلم غنج می زند برای  خلوت کردن با دی وی دی های تل انبار شده و نادیده در این دو سه روز اول که تهران خلوت و ساکت و آرام است . برای بسیار بسیار نوشتن.برای کلی کار دیگر. چه کنم که فرصت کوتاه است و سفر جانکاه:

 ۱۹ ساعت تا خوزستان ...بهبهان...کوچه پشت شهرداری

 

+ نوشته شده در 0:28 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/12/25
اجنه عزیز من
این‌ها چیزهایی هست که مثل کارت شناسایی وفندک و آدامس اربیت همه جا با خودم می‌برمشان. بهشان مدیونم. در تمام لحظات خوب زندگی رد پایی از هر کدام پیدا می‌کنم.
آنها اجنه وجودم هستند. تاریخچه و توانایی‌هایی دارند. احضارشان راز و رمزی دارد. و این نوشته درباره آنهاست.


1. کودک:
اگر فیلم "آتش بس" را دیده باشید لابد چیزهایی درباره‌اش می‌دانید. اگر کتابهای اریک برن و تامس هریس را خوانده‌ باشید و درباره "روانشناسی تحلیل رفتار متقابل " بدانید که نور علی نور است.
موتور محرکه روان شما.اگر هوایش را داشته باشید به شاهی می‌رسید و اگر بهش بی‌توجهی کنید رسماً زندگی تان را به گند می‌کشد.
او همان کسی‌ست که ...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 18:13 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/12/18
به دست هایت نگاه کن! تمیز اند؟

آیا لایق شرایطی که گرفتارش آمده‌ایم هستیم؟
بله ... البته به گمانم. حتماً لیاقت ما همین است.

***
1. با یکی از رفقای مشهور فمینیست صحبت می‌کنم.اولین بار است که می‌خواهم دراین‌ باره گپ بزنیم. می‌خواهم فقط تست کنم ببینم چقدر درباره تاریخچه یا مباحث فکری فمنیسم مطلع است.صحبت می‌کند و من دلشوره می‌گیریم. غرغرهای یک بچه ناراضی کجا ، اندیشه عالی فمینیست‌ها بزرگ کجا؟خواهش می‌کنم بس کند.

2. با تعدادی از همکاران باید در یک سمینارمرتبط با IT شرکت کنیم. استاد معظم رسماً چرند می‌گوید. درباره موبایل‌هایی صحبت می‌کند که از داخلشان استکان چای بیرون می‌آید. درباره روبوت‌هایی که از میدان تره‌بار سیب‌زمینی می‌خرند....و این که این چیزها چقدر در"دنیا " رایج است. حتی درباره آقای "مایکروسافت" هم صحبت می‌کند. برمی‌گردم به قیافه بقیه نگاه می‌کنم ببینم همه پایه‌اند کمی لودگی کنیم و حال حضرت استاد را بگیریم؟ همه سرشان در جزوه است و می‌نویسند. بعد از کلاس می‌شنوم به هم می‌گویند «عجب مرد مطلعی» بود. همکاران عزیزم کارشناسان رسانه‌اند.

3. بعد از انتخابات است. مثل خیلی ها دمغ و کلافه‌ام . با رفیقم صحبت می‌کنم . فوق لیسانس می‌خواند. اهل کتاب و فیلم و موسیقی‌ست. با افتخار می‌گوید به چه کسی رای داده. گیج می‌شوم. می‌پرسم چقدر او را می‌شناسد؟ از شنیده ها . می‌گویم چرا در آن ایام روزنامه نخوانده ؟ می‌گوید موقع امتحانهاشان بوده. ...خواهش می‌کنم دیگر در این باره صحبت نکنیم.

4. یکی از بستگان نزدیک درباره سادگی و بی ریا بودن "فلانی" صحبت می‌کند.
ساده ...بی ریا. تصورش از جغرافیای جهان در حد شهرستان 50 هزار نفری خودشان است.

ادامه بدهم؟....

***
می گوید :«فلانی» ...اگر او برود همه چیز حل می‌شود.
می‌گویم : دوره او تمام می‌شود . زیاد نگران او نیستم .سیاست فراموش‌کار است.مگر الان کسی به گفتگوی تمدنها فکر می کند که چند سال دیگر همه نگران تعلیق ایران باشند.
می‌گوید: «بهمانی» را چه می‌گویی؟ خطرناک و پر قدرت و فاسد است.
می‌گویم : بهمانی مگر چند سال دیگر زنده است. بهمانی‌ها مگر میانگین سنی شان چقدر است؟ نه . از بابت آنها هم نگران نیستم.
می‌گوید: ولی جنگ وتحریم که این جور حرفها حالی‌ش نمی‌شود...می‌خواهی بگویی آن هم مهم نیست.
می‌گویم : مثل هم ایرانی دیگری حرص می‌خورم .ولی نظر به جمیع احوال احتمالش را زیاد نمی‌دانم . دوره این گاوچران جمهوری‌خواه هم تمام می‌شود و اندکی دور از ذهن است که دوره بعدی همچنان جمهوری‌خواهان بنیاد گرا سر کار باشند. نه راستش زیاد از این یکی هم نمی‌ترسم.
می‌گوید : لعنتی ! تو بلاخره نگران چی هستی ؟از چی می‌ترسی...
می‌گویم: از آن بچه جیغ‌جیغو که دارد یک ایسم مهم تاریخ را به گند می‌کشد. از همکاران کارشناسم که دارند بچه تربیت می‌کنند ...از رفیق فوق لیسانسم ...از قوم و خویش خودم ... از 60  میلیون ناراضی بی‌سواد پر توقع  و خطرناک . از دوستی خاله خرسه . از شبان دیندار و نادان . از ملتی که دلش خوش است غلت زدن در رختخواب را .از نادانی که مدام بازتولید می‌شود و عمرش می‌تواند خیلی خیلی طولانی باشد. آنقدر طولانی که ارزش نگرانی دارد.
 و از خودم ...از ژنهای عوضی‌ام . از ناخودآگاه جمعی آلوده‌ام . از ور فاشیستی‌ام که گاهی مچش را می‌گیرم واز خودم خجالت می‌کشم. از ور سطحی‌ام که مثل کل‌قلی‌خان ده بالا بعضی تحلیل های آبگوشتی را جدی می‌گیرم. من از این‌ها می‌ترسم.
می‌بینی رفیق ....روی هم رفته لایق همان‌چیزی هستیم که هستیم.

***

شما پاکید . تمیزید . دستتان به جنایات جمعی‌مان آلوده نیست. فهیم و با کمالاتید. با یک بالغ پرورش یافته .با دانش و نگاه انتقادی. باید در این کمپ مردگان بمانید؟
این یک تصمیم شخصی‌است. بابت رفتن ابداً سزاوار سرزنش نیستید. مگر چند بار زندگی می‌کنیم؟
شخصاً ترجیح می‌دهم باشم. بمانم. به آنتی نادانی مجهز شوم و تا می‌توانم مچ خودم را بگیرم و مچ دیگران را .
گمان می‌کنم این بازی ماست. باید تا آخرش بروم .
گو این که عمرمان به آخرش کفاف ندهد.....

 

+ نوشته شده در 17:7 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/12/17
گوزن سفید: ملودی‌هایی که داغانم کرد
طرح جلد کتاب حضرت کلارک

يکهو يک ملودي‌هايي در سر آدم مي‌پيچد؟
 هي تکرارش مي‌کني و نمي‌تواني خلاص شوي؟
فرقي هم نمي‌کند : ممکن است ملودي فيلم  "پدرخوانده" باشد يا "چه جوري بگم دوسِت دارم " شهرام شب‌پره يا موسيقي تبليغ گلرنگ .
اين موسيقي‌هاي آويزان از کجا مي‌آيند؟ چطور سر زبان آدم مي‌افتند ،شخص را به بازخواني‌شان مجبور مي‌کنند و ناگهان غيب مي‌شوند؟

***
حضرت آرتور .سي .کلارک يک مجموعه قصه معرکه دارد به اسم : قصه‌هاي گوزن سفيد ( در ايران : شبح سرگردان)
درباره يک سري دانشمند و نويسنده که هر دوشنبه در کافه گوزن سفيد پلاس اند و ماجراهاي غريب براي هم بازگو مي‌کنند.
يکي از قصه‌هاي به ياد ماندني‌اش ...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 0:1 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/12/10
دو نکته و خرده ای : با بولدوزر وارد شوید!
1. مشغول سرورسامان دادن به "گنجه‌ام" هستم.
این گنجه قرار است غیر قفسه نوار ، قفسه فیلم ، کتاب و تصویر هم داشته باشد. گاهی آدم می خواهد ارجاع بدهد به قطعه‌ای موسیقی یا یک انیمیشن کوتاه ،‌اگر کسی نشنیده یا ندیده باشدش ارجاعت ابتر می‌ماند.
مدتها بود دوست داشتم جایی بود که  خردت و پرت‌هایم را با رفقا به اشتراک بگذارم.شاید اینجا جایش باشد.
علی‌الحساب دو مشکل کوچک دارم: محدوده تلفنی ما را این ای‌دی‌اس‌ال بی‌وفا ساپورت نمی‌کند و آپلود چند ده مگا بایت با این سرعت رقت‌بار کنونی‌ام دست کم دمار از روزگار قبض تلفنمان در خواهد آورد.
دوم این که برای قفسه کتاب روی امکان آپلود فایل‌های پی‌دی‌اف و ورد برای سایت  multiply حساب کرده بودم که هنوز آیتمی را برای پشتیبانی این فرمت ها در این سایت نیافته‌ام . کمکم کنید. (فقط نگویید یک جای دیگر آپلود کنم بعد لینکش را در گنجه بگذارم که حالم گرفته می‌شود. اگر سایت خوب سربه‌راه و خوش‌دستی که مثل همین، صفحه شخصی در اختیارت قرار می‌دهد و امکان آپلود انواع پسوندها را می‌دهد معرفی کنید باز راغب‌ترم. هنوز اول کار است و راه برگشت دارم)
خلاصه  اگر بتوانم ور مشهدی ام را برای به اشتراک گذاشتن آرشیو شخصی مجاب کنم و به این مشکلات تکنیکی فائق بیایم ،بد نمی‌شود و مثلاً کمیک‌بازان صاحب یک دوره هفت جلدی سین‌سیتی خواهند شد.
منتظر پیشنهاد راه حل یا سایت‌های احتمالی دیگر هستم.

2.خوشحالم.
ویر "محسن نامجو " به دامن اهل وب افتاده و  وبلاگستان در حال تجربه نخستین موج ابراز شگفتی وتحسین آثار اوست.
من باب تفنن می‌توانید اینجا را هم ببینید. عکس های شخصی به نام محسن نامجو.
خودش است؟ هنوز نمی‌دانم. اولین لینک دوستانش مال کیارنگ علایی‌ ،‌فیلمساز و عکاس و قصه‌نویس مشهدی‌است که می‌تواند دلیلی باشد. قضیه البته چندان اهمیتی ندارد. عکس های این نامجو(چه همان باشد یا نباشد) بد نیستند اما  او قطعاً نابغه عالم عکاسی نیست.
خلاصه گفتم شاید به درد فنزها و فتیشیست های حضرت نامجو بیاید.

3. این دربانان  لمپن جشنواره  پویانمایی امسال هم ،‌تیر و ترکش های انتخاب دو سال پیش‌اند؟

گاهی فجایع با نشانه‌های کوچک و شوم آغاز می‌شوند.
امیدوارم پیش از این که کانون پرورش فکری را هم مثل حوزه هنری به اختگی رخوتناک دچار کنند ،‌کسی با بولدوزر خرابش کند.دست کم سالن حجاب را.
کلی انیمیشن خوب دیده‌ایم آنجا و کلی با کارت‌های گردن‌آویز قشنگ مان پز داده‌ایم آنجا. به مدل موهای جماعت و لباس بروبچز هنری خندیده‌ایم.  در سالنش با شکم‌های انباشته از ساندویچ آیدا ، کلی برنامه جشنواره را ورق زده‌ایم. و چند آخر شب زمستانی پس از تماشای مضحک‌قلمی‌های حضرت میازاکی گیج و گول تا خانه کز کرده‌ایم.
خلاصه خداوند کانون را حفظ کند و اگر روزی قرار بود به گند کشیده شود ،‌سقطش کند!
هنوز که هنوزه هر وقت از خیابان سمیه رد می‌شویم و  عاقبت تلخ "سالن کوچیک" حوزه یادمان می‌افتد ،‌بر خود می‌لرزیم.

 

+ نوشته شده در 3:29 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/12/03
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
آپدیت : دو قطعه عقاید نوکانتی و گیس را از " گنجه خواب بزرگ " بردارید


 عکس را از سایت نامجومیوزیک کش رفته ام

ابداً تضمین نمی‌دهم این آخرین نوشته‌ام درباره "محسن نامجو" باشد...
سومین نوشته در این یک‌ماه : شورش را در آورده‌ام ؟ زیادی ذوق زده‌ام ؟  تا حالا موسیقی تلفیقی نشنیده‌بودم ؟ با مد روز همراه شده‌ام؟...
معاصران نوابغ در برابر آنها چه عکس‌العملی داشته‌اند؟ باید چند دهه صبر کنیم تا بفهمیم با یک هنرمند درجه یک طرف بوده‌ایم؟
جواب این سئوالات، خود نوشته سوم است.

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 17:37 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/11/27
سلام بچه... خوابی یا بیدار؟

۱. سال 75 : ظهر است. در خیابان احمدآباد مشهد راه می‌روم. آسمان به شکل غیرعادی می‌درخشد. همه چیز واضح تر از آن چیزیست که باید باشد... یک جای کار می‌لنگد.
رهگذری می‌ایستد . ساعت می‌پرسد. به صفحه ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم... عقربه ندارد! رنگ آسمان مدام عوض می‌شود . یعنی عقربه های ساعتم کنده شده؟ ...تازه فهمیدم در حال خواب دیدن‌ام. همه چی محو می‌شود . ضربان قلبم بالا می‌رود. نفسم در نمی‌آید. با فشار به سمت بالا کنده می‌‌شوم.
یک تجربه دیگر "برون فکنی کالبد اختری" ...از یخچال آب برمی‌دارم.خوابم یا بیدار؟

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 20:55 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1385/11/22
همچنان این حنجره...
+ نوشته شده در 3:13 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/11/20
طرح جلدهاییم که دوست داشتم و رد شد
+ برای دیدن تصویر بزرگتر روی هر کدام کلیک کنید

                                            

 

                                           

 

+ نوشته شده در 20:2 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/11/19
This is a film
  رویای آریزونا

پسره فرو رفته تو یقه‌اش.موهاش پریشونه و  آشغالا رو تو خیابون دم صب باد می‌چرخونه. مغازه عموی شوخ و شنگ مرحومش داغونه و اون  خواب می‌بینه اسکیمو شده. یک ماهی شکار می‌کنه که می‌گن بعد یه مدت ، یکی از چشماش می چرخه و می‌چسبه به چشم دیگه اش.از اون به بعد ماهیه یک طرفش رو خیلی عمیق می‌بینه و یک ورش رو هیچ وقت نمی بینه .

 پسره دیگه بزرگ شده ...

This is a film about a man and a fish.

This is a film about dramatic relationship between a man and a fish. 

The man stands between life and death. 

The man thinks, 

The horse thinks, 

The sheep thinks, 

The cow thinks, 

The dog thinks. 

The fish doesn't think. 

The fish is mute. 

Expressionless. 

The fish doesn't think, 

Because the fish knows 

Everything. 

 

The fish knows 

Everything

 

 

 

فیلمی‌ست درباره مرد و ماهی

فیلمی درباره رابطه شورانگیز مرد و ماهی

مرد میان مرگ وزندگی ایستاده است

مرد می‌اندیشد

اسب می‌اندیشد

گوسفند می‌اندیشد

گاو می‌اندیشد

سگ می‌اندیشد

ماهی نمی‌اندیشد

ماهی خاموش و بی‌روح است

ماهی نمی‌اندیشد

چون ماهی همه‌ چیز را می‌داند

ماهی همه‌چیز را

می‌داند 

 

ترانه This is a film  تیتراژ  رویای آریزونا ( امیر کاستاریکا) به آهنگسازی گورن برانکوویچ و اجرای ایگی پاپ را...   از اینجا یا اینجا دانلود کنید

+ نوشته شده در 4:0 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/11/13
آه ای جوان! این حنجره بوسیدنی ست

می‌خواهید آتش دوباره زبانه بکشد؟
دوست دارید وسط این خاکستر روزمره دوباره نعره مستانه بشنوید؟
یاد جهان‌های دیگر برایتان زنده شود؟
...
پس  اینک خانم ها و آقایان با محسن نامجو  آشنا شوید:


+ زمستان 76 کنسرتی در دانشکده مهندسی مشهد برگزار شد به اسم "سه تار سوز" . کار یک گروه جوان سه نفره . سرپرستشان جوانک محجوب و لاغر اندامی بود به اسم "نامجو" ..."محسن نامجو"
با مجید رفتیم. تو اون مودهای خل مشنگی بود که دانشجویان پزشکی وقتی وسط آن همه جزوه فیزولوژیک به روح انسان فکر می‌کنند،‌دچارش می‌شوند.  قبل کنسرت ولو شد روی صندلی. واکمنش را در آورد و متالیکا گوش کرد. سوت زد. بلند بلند با جیمز هتفیلد هم‌خوانی کرد و حرص همه دور وبری ها رو در آورد. 10 دقیقه از کنسرت گذشت که دیدم ساکت شده و گوشی از گوشش افتاده.
هی!...روح بشر آنجا بود.در آن نعره‌های رعدآسای که از حنجره و پنجه آن جوانان بیرون می‌ریخت.
همه کسانی که آن سه شب در سالن بودند با احساس  سکرآوری روبرو شدند که تا به‌حال تجربه نکرده بودند.
وقتی ساعت 12 شب در آن سوز گدا کش از سالن بیرون زدیم ، سردمان نشد. چیزی درونمان می‌خواند: دفْ‌دفْ دفِ تنورِ تنم ،تنورِ تنورِ تنم را ااااااااااااا بدفْ....


+ زمستان 78 در ول‌گردی‌ها ی خیابان انقلاب آن تکه کاغذ را دیدم و یکی از خوشبخت‌ترین آدم های آن شب جهان شدم. کاش آرزوی دیگری کرده بودم. نوشته بود : "کنسرت آوازهای شرقی/بر اساس مقام‌های خراسانی/ آهنگساز و سرپرست گروه :محسن نامجو "
تاریخش هم همان‌شب دانشگاه هنر. از کنسرت سه تارسوز یک فیلم هندی‌کمی داغون برایم مانده بود که فقط بکار مرور خاطره می‌آمد. مدتها بود می‌خواستم بدانم این بشر کجاست ، چه‌کار می‌کند و چطور می‌شود بقیه کارهایش را شنید؟
آن شب با خاطره تکان‌دهنده‌دیگری تمام شد. قطعه‌ای به‌نام "بگو بگو ..." که شعرش ترکیبی از شعر حافظ بود و سروده‌غریب خانمی به نام آرزو خسروی. کسی که بعدها فهمیدم با آهنگساز، تاریخ دلداری دارند. دلداری کار خودش را کرد و این قطعه  سال 2004در جشنواره موسیقی TehranAvenue.com  دوم شد.
کاغذی در ورودی سالن بود که درخواست اسپانسر برای انتشار آلبوم‌های این گروه می‌کرد.


+ زمستان 85 .مجید زنگ می‌زند و می‌گوید محسن نامجو را می‌شناسی؟
می‌گوید یکی از آلبوم‌هاش تکثیر شده. 9 سال بعد آن شب.
 بعد در خبر می‌خوانم که به اتفاق رضا میرعابدینی به فستیوال روتردام  هلند دعوت شده اند.


+ برای همه کسانی که روزگاری از شنیدن موسیقی خوب سنتی مشعوف می‌شدند و حالا از این همه ابتذال و پوسیدگی دلشان به هم ‌می‌خورد ، شنیدن قطعات نامجو لذت‌بخش خواهد بود.

+ عیش‌تان را به تعویق نمی‌اندازم .توضیحی هم ندارم. فقط دو نکته کوچک در بروشور آوازهای شرقی آمده بود که دوست دارم نقلش کنم:
 1. امید است شکل اجرای این کنسرت ، به شکلی ارتجالی و خام‌دستانه ، دنباله‌روی کارهای اساتیدی چون حسین علیزاده و کورش یغمایی تلقی نشود که اگز چنین باشد ، این افتخاری‌ست برای ما ، نه آنها.
2. می‌توانید مطمئن باشید که ملودی‌های آوازی که در این اجرا می‌شنوید برگرفته از صدها سال سابقه‌ی موسیقی در روستاهای‌ست که کیلومترها با جاده آسفالت فاصله دارند ، به همین دلیل بکر و دست‌نخورده باقی مانده‌اند.

 

* قطعه نوبهاری را دانلود کنید( 7 دقیقه . ۷۱/1 MB )

* قطعه ترنج را دانلود کنید ( ۵/۴ دقیقه . ۱۳/۴ MB )

* مدخل محسن نامجو در ویکی‌پدیا فارسی 
   ( البته محل تولدش مشهد نیست. تربت‌جام است)

* نوشته‌ای دیگر( از سایت خبرنگاران صلح)

آپدیت : لینک هفت مقاله از خود نامجو را گیر آوردم  ... هر کدامش را هم نخواندید آخریش را از دست ندهید

سخنی با خوانندگان، سخنی با نوازندگان

اشاره‌ای در باب موسيقی و نقیض آن

موسيقی مستقل در ايران

گزارشی مختصر از یک اجرای کافه‌ای مربوط به دهه‌های ۱۹۴۰-۵۰

یادداشت‌های موسیقی: تقدیس گام مینور (الف: جایگاه سوم گام)

اشاره‌ای اجمالی بر ریتم یک ملّت

 

+ نوشته شده در 16:10 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/11/06
جزوه مبارزه چریکی با اقتدار والدین
 + تکمله: چرا کلاهمان پس معرکه است؟



درگیری مدام بسیاری از دوستانم با اقتدار تباه‌کننده والدینشان ،‌ اولین جرقه نوشته شدن این مطلب است.این جزوه ابداً در پی قضاوت درباره نتایج مثبت احتمالی این اعمال قدرت نیست و نویسنده صمیمانه امیدوار است نوشته‌اش به دست کسانی که هنوز در "زمان اول" به سر می برند نیفتد. نگارش این مطلب برای نویسنده حقیقتاً دردناک بود.تداعی مدام بدترین خاطرات دوستانم و همه آن لحظات بحرانی یا غم‌انگیز که درکنار بسیاری‌شان بودم. و سرگردانی‌ها و پرسه های شبانه . و این نوشته به خاطره زخمی‌ها و مرده‌هایشان تقدیم می‌شود.


سرآغاز:طرح مبارزه

قضیه از گیر دادن به نوع موسیقی و لباس وانتخاب دوستان گذشته است. ممیزی والدین تنها نمایش کوچک و سطحی از اعمال قدرت نامشروع آنهاست.بیشترین دردسر اتفاقاً از جایی آغاز می‌شود که آنها چشم‌هایشان را ریز می‌کنند ، به گریه می‌افتند ، قلبشان درد می‌گیرد و محبت‌هایشان را در دوران طفولیت یادآوری می‌کنند. همان لحظه‌ای که مجبورید میان انتخاب آنچه خود از راه زندگی‌تان انتخاب کرده‌اید و التماس "خیرخواهانه" آنها یکی را انتخاب کنید. زمانی که چیزی درونتان می‌گوید اگر به آنها پشت کنید بسیار بی‌رحم‌اید و اگر به خودتان پشت کنیدخیانت‌کار.
مشاجره دائم ابتدای وضعیت بغرنجی‌است که به آن دچار شده‌اید و غم و اضطراب و سرگشتگی ثمرات بعدی که به نوبت از راه می‌رسند.
در این وضع است که مبارزه باید آغاز شود.شما به یک راهنمای چریکی نیاز دارید. فیلم ماتریکس را لابد دیده‌اید. مورفیوس دو قرص قرمز و آبی را به نیو نشان می‌دهد و می‌گوید:" اگر قرص آبی رو بخوری در رختخوابت از خواب می‌پری و همه چیز را فراموش می‌کنی ....اما اگر قرص قرمز را انتخاب کنی در سرزمین عجایب موندگار می‌شی ومن بهت نشون که این لونه خرگوش چقدر عمیقه..."


اگه می‌خواهید قرص آبی رو بخورید علامت ضربدر بالای صفحه را کلیک کنید و آن را ببندید.
اما اگه تصمیم به خوردن قرص قرمز گرفتید و از انتخابتان مطمئن هستید... "ادامه مطلب" را بخوانید:

اگه می‌خواهید قرص آبی رو بخورید علامت ضربدر بالای صفحه را کلیک کنید و آن را ببندید. اما اگه قرص قرمز رو انتخاب کردید ، ادامه مطلب رو بخونید

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 17:6 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/10/28
"پا گشا" و چند نکته دیگر

1. " پا گشا " شدم. بعد 4 هفته همنشینی با آن پوتین گچی وفادار ، حالا شلان شلان قدم های دلپذیر دردناکی برمی دارم . "بیرون" را دیدم .گویی چیزی فرقی نکرده است.
خواستم لیستی بیاورم از رفقایی که طی این مدت مدام حالم(حال پایم!) را می پرسیدندو ازشان تشکر کنم. از مسعود و ندا که غیر از حضورشان مرا صاحب پاچه گوسفند و کیسه آب‌گرم وکلی چیز دیگر کردند.از نیما که طی این مدت بارها احوالم را پرسید.و بنفشه و شازده و  سحر و گیوتین و کارپه‌دیم که اینترنتی سراغم گرفتند. و رضا که با حضورش خیلی حال داد و مهدی که نشستیم با هم درباره پرورش شترمرغ و اف 16 و جنگ سرد کلی چرت وپرت گفتیم و اون یکی مهدی و فرهاد و اون مهدی دیگر و بانویش.و یوسف و  شهرزاد و یوحنای شیرینشان و محمد رضا که برایم "کافه زیر دریا " آورد که کلی چسبید .و باقی رفقا و اقوام وابسته و غیره و ذالک .
به علاوه یک تشکر ویژه از بهترین دوستم : لیدی مهرناز مصباح

خلاصه دیدم  این تشکر نامه خیلی طولانی و چه بسا کمی سانتی‌مانتال می‌شود .بی خیال شدم!

2. بیکاری دوران نقاهت، فرصت سرو کله زدن با قالب وبلاگ را برایم فراهم کرد.تازه یک چیزهایی یاد گرفته‌ام و مثل بچه‌ها با ذوق و شوق مدام مشغول تست زدن چیزهای تازه ام. پس از ابراز نارضایتی برخی رفقا به رنگ مرده خاکستری زمینه ، سفیدش کردم. ولی ویرم نخوابیده. یک رنگ زمینه دیگر هم گذاشتم که بدک نشد و الان بین حالت فعلی و آن در تردیدم . آن یک را اینجا ببینید و محض رضای خدا بگویید با کدامش راحت‌ترید.( جنون شاخ ودم دارد؟)

3.  می‌توانید این نوشته وحشیانه را تا آخرش تحمل کنید؟
بلاتشبیه گویی نویسنده به آن مقاله جنون آمیز جاناتان سویفت که درباره طرح خوردن بچه های فقیر است هم نظری داشته.

4. دکتر انوشیروانی‌، پست قبلی‌ام را خواند. در موارد پزشکی، به تصحیح جزئیاتی اشاره کرد و پیشنهاد نوشتن یک باکس  درباره گیاهان دارویی ضد افسردگی  را داد . خلاصه قرار است ویرایش و اطلاعات تازه را برایم بفرستد،به همین دلیل " انسان ...کمی هم جسد" بزودی آپدیت می‌شود.

 

 

+ نوشته شده در 1:38 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/10/20
انسان ...کمي هم جسد است

از آذر 83 با افسردگي درگيرم.
اول مثل همه آدم‌هاي کم اطلاع يا کله‌شق جدي نگرفتمش. بعد يک‌ماه که فقط به ديوار خيره ‌شدم و روزي 18 ساعت  خوابيدم ،کم کم فهميدم هيچ درد فلسفي ندارم: افسرده‌ام.
نشانه‌هاي باليني يک بيماري خانه‌خراب کن.
مدتي طول کشيد تا قبول کنم بيمارم. تازه در اين مرحله مقاومت دربرابر درمان هاي دارويي آغاز شد :
 " قرص؟! من هرگز داروي اعصاب نخواهم خورد!"  و يا  " اين چيزها هيچ ربطي به شيمي ندارد...پزشکان با آن نگاه فروکاهنده مسخره‌شان!"
از آن موقع تا حالا 2 سال گذشته ، چيزهاي بيشتري فهميدم و طيفي از تراپي‌ها از سر گذرانده‌ام .
علايم ابتلاي بيماري را در نوشته هاي خيلي از وبلاگ‌نویسان مي‌بينم و خصوصاً  درباره لجاجت سرسختانه‌شان در برابر درمان دارويي حدس‌هايي مي‌زنم.
بهانه اين جزوه کوچک راهنما همين چيزهاست.
قبل از خواندش دوست دارم بدانيد ، که  درست مثل شما به " روح بشر" اعتقاد دارم.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 19:52 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/10/13
بمبی دیگر..

  نیما پیشنهاد ساخت یک بمب گوگلی رو داده ... پیشنهادش هم لینک کلمه  censorship (سانسور) به سايت ساماندهی است.

  توضیحاتی دیگر درباره بمباران گوگلی

بمب قبلی: خودتان arabian-gulf را در گوگل سرچ کنید تا ببینید

 چه می شود افشاي 17خطاي امنيتي و حرفه‌اي طرح ساماندهي 

هک شدن سایت وزارت ارشاد .

.. ومجموعه ای از لینکهای مرتبط با طرح کذایی

+ نوشته شده در 23:56 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1385/10/11
قلم‌، ‌سوزن ، ویولن (درباره پل کلی)
.. وباز این شما و این نوشته مهرناز مصباح در سومین گالری مردم و جامعه ( همجنان پیشنهاد می کنم برای خواندن توضیحات تکمیلی موس را روی تصاویر نگه دارید) :

  روح نامه (1937) رنگ روی روزنامه

پل‌کلی روز 18 دسامبر 1879 در سوئیس متولد شد .
می‌گویند عامل اصلی هنرمند شدنش ، مادربزرگ مادری سوئیسی‌اش بود که هنگام 4،3 سالگی پل مداد رنگی و کاغذ به او می‌داد و وی را به کشیدن نقاشی تشویق می‌کرد.پل بعدها آغاز سفر هنری‌اش را همان سالها دانست و برخی از نقاشی‌هایی را که در آن دوره کشیده بود جز آثار هنری‌اش می‌دانست.
علاقه‌اش بیشتر به کشیدن مناظر دوروبر بود  ووقتی پدرش به شهرهای مختلف سوئیس سفر می‌کرد ،‌پل نیز همراه وی می‌رفت و به نقاشی می‌پرداخت .مواقعی که نقاشی نمی‌کشید ، کارش نواختن ویولن و نوشتن شعر بود .
در امتحانات پایانی مدرسه‌اش در 1898 فرار کرد ؛ بعدها در خاطراتش نوشت : « از این که مدرسه را در سال آخر ترک کرده بودم بسیار خوشحال بودم ،‌تنها عیب کار  مخالفت  پدر و مادرم بود . احساس یک شهید را داشتم . فقط دوست داشتم کاری که اجازه ندارم انجام دهم.»

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 16:43 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/10/08
قیافه تازه
قیافه قبلی

 و حالا خانم ها ، آقایان ...این قیافه تازه خواب بزرگ است.

 

+ نوشته شده در 3:59 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/10/06
 بابت بلاگرولینگ ممنون گیوتین
+ نوشته شده در 18:38 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/10/05
وقتی ما خواب خوش می بینیم, چه کسی دنبال شکار است؟

پاسخ به ۶ سئوال رایج درباره وامپیرها

۱.خون‌آشام ها کی از خواب بیدار می‌شوند؟
خون‌آشام‌های اشرافی که وسعشان می‌رسد تابوت و قصر بخرند و یک نوکر چلاق زشت استخدام کنند، شب‌ها ( حدوداً ساعت 9 شب) از تابوتشان بیرون می‌آیند، مسوا ک می‌زنند و شبیه خفاش‌ها برای از سر گذراندن یک شب دراکولایی دیگر ، به پرواز درمی‌آیند.
 با این حال اغلب وامپیرها توانایی مالی فراهم کردن چنین امکاناتی را ندارند . به همین دلیل روزها خود را زیر زمین دفن می‌کنند و شب‌هنگام ( حدوداً ساعت 9 شب) برمی‌خیزند و چون توانایی تبدیل شدن به خفاش را ندارند ، همان‌طوری بدون بزک دوزک  خیابان را گز می‌کنند.
 شخصاً هیچ ارتباط منطقی میان زمان بیدار شدن  وامپیرها  و ساعت بیرون گذاشتن زباله‌ها پیدا نکردم ( چندین بار  خون‌آشامی را در حالی که داشت سر سهمش از زباله همسایه با گربه‌های کوچه می‌جنگید ،‌غافلگیر کردم ....که خب آن هم قبول نیست. چون  ارتباط غیر منطقی محسوب می‌شود)


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 15:24 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1385/10/03
راهنمای وب‌نویسی برای خانم چاقه

کمتر از 6 ماه است که در بلاگستان خانه کوچکی دارم و بیش از تمام این سالها
(یی‌که برای مخاطبان ناشناس می‌نوشتم)، لذت بردم.
همیشه موقع نوشتن برای مجلات تو فکر خانم چاقه( ر.ک فرانی وزویی) بوده‌ام. همان‌پسر یا دختری که گوشه‌ای از این کشور چشمش به آن مجله‌ایست که می‌آید و روزنی می‌شود برای جهان های دیگر.موقع نوشتن خودم را جای او گذاشته‌ام و از خیال این که حتی لحظه کوچکی ،برایش منادی آن جهان دیگر باشم کیفور شده‌ام.

ویر وب‌نویسی مدتها بود به جانم افتاده بود. اول بهانه نداشتن کامپیوتر در خانه و بعد بهانه بلد نبودن تایپ سعادت حضورم را در این جهان معوق کرد. موانع رفع شد و به ضرب و زور کتاب خودآموز وسرک کشیدن به اینجا و آنجا والبته کمک‌های بسیار نیمای عزیز اجاق این خانه روشن شد.
حالا بعد این 6 ماه چیزهایی دستم آمده .  آن اوایل دوست داشتم یک راهنمای جمع وجور اما کامل برای وب‌نویسی پیدا می‌کردم. مقالات درخشان پراکنده زیاد بود و نوشتهای مفصل اما کیلویی فراوان . نمی‌دانم شاید خوب جستجو نکردم.
 وب‌لاگ باز کردن یکی از دوستانم بهانه خوبی شد که چیزهای کوچکی که یاد گرفتم یک جا مرتب کنم . این کاره نیستم و می‌دانم این پست به کار دوستان وبی‌ام نمی‌آید چون همه هم حرفه‌ای تر از منند هم با سابقه‌تر .
 اما شاید که به کار کسی آمد. به کار همان پسر و دختر دانایی که می‌خواهد وبلاگی باز کند و اگر نیاید به این جهان چیزی را از دست خواهیم داد. به کار همان خانم چاقه...

 



ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:5 توسط سروش روحبخش
شنبه 1385/10/02
بازی یلدای من

کارپه دیم  عزیز مرا به بازی یلدا فراخوانده است. پس:

 

  1. مشهدی‌ام ....ولی قسم می‌خورم ( خیلی) بدجنس نیستم
  2. مثل همه خردادی‌ها با عدد 2 درگیرم، حالا شما هی بگویید طرف دچار اختلال شخصیتی دو قطبی‌ست
  3. عاشق بی‌مووی‌های زامبی وخون ‌آشام و از این چیزها هستم
  4. قدم کوتاه‌‌ است (  دلم خوش است که هم‌قد آل پاچینو ام)
  5. مثل همه رومانتیک‌های کثافت ، هنوز از بعضی چیزها موی دستم سیخ می‌شود ، هنوز به آسمان نگاه می‌کنم،هنوز به مکیدن شیره حیات اعتقاد دارم ، هنوز اون حس لعنتی تبعیدی بودن همراهم است ، .... و  به ندرت حاضرم درباره این چیزها صحبت کنم

 

پیشنهادهایم برای ادامه بازی هم این هایند:

دانتون( اگر در دسترس نبود گیوتین به نیابت بنویسد) ، جزیره بی‌خیالی ، عصیان، ماداگاسکار   و دلتنگی‌های خیابان شانزدهم

+ نوشته شده در 14:58 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/09/28
کاپرو ؛ همه چیزی هنر است و هنر همه چیز

 

قانع نمی‌شود به افتتاح وبلاگی برای سروسامان دادن به این خروار نوشته و ترجمه که کپه شده‌اند بالای کتابخانه. آنقدر مطالبش را می‌گذارم اینجا تا از رو برود.

 پس طبق معمول ؛ آنچه در پی می‌آید ،‌مطلب مهرناز مصباح است در  دومین گالری مردم و جامعه  فقط می‌ماند این توضیح که با نگه داشتن موس روی هر تصویر توضیحات مفصلش را خواهید دید:

 

 

آلن کاپرو هنرمند معاصر امریکایی‌ست که در 1927 متولد شد و بهار 2006 درگذشت. وی که بخاطر خلق هنر و نظریه رخدادhappening ) (  به شهرت رسید کارش را با نقاشی به ویژه در سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی آغاز کرد و به تدریج با تلفیق نقاشی و کولاژ وچیدمان به مسیر دیگری افتاد . وی از شیء واحد هنری به سمت محیط سوق یافت که آغازگر فرم هنری جدیدی به نام رخداد بود . جکسون پولاک نقاش رنگهای قطره‌ای ، و جان کیج آهنگساز آوانگارد الهام بخش نخستین آثار رخداد وی و فرارفتن از مرزهای نقاشی سنتی بودند . کاپرا در مقاله‌ای تحت عنوان میراث جکسون پولاک که در 1956 در آرت نیوز چاپ شد ، نوشت: « تابلوهایش آنقدر بزرگند که دیگر نمی‌توان آنها را نقاشی نامید ، چون به محیط تبدیل شده‌اند . اینها آغازگر راه هنر جدیدی‌اند که در آن عمل بر نقاشی حکمرانی می‌کند . اشیاء از هرگونه که باشند ابزار هنر جدیدی هستند: رنگ ، صندلی ، غذا ، لامپ نئون ، دود ، آب ،‌جورابهای کهنه، سگ ، فیلم و هزاران چیز دیگر »


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 20:21 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/09/28
سومین شکستگی

سومین شکستگی استخوان طی یکسال اخیر...

اول بینی بعدش انگشت اشاره دست راست حالا هم کف پای راست.

بزودی عکسهای رادیولوژی ام برای خودش نمایشگاهی می شود!

 اورژانس... یخ...گچ...ویلچر ...عصا ...لگن و ۳۰ روز خانه نشینی؟  خب.چه بگویم ؟

 این هم لابد قصه ای خواهد داشت....

+ نوشته شده در 3:27 توسط سروش روحبخش
شنبه 1385/09/25
تمایلات
 

چیزی ار تمایلات وزیر کشور می دانید؟...

 چیزهایی هم  می گویند درباره نوار اصول گرایان. گویی حالا حالاها نوارشان را عوض نخواهند کرد.

 تعداد پروین های مشهور ایران هم  ظاهراْ دارد به دو تا می رسد ( علی پروین را حساب نکردم).

 

پ.ن: در این وبلاگ کدی نصب شده  که اگر کاربر تحریمی به آن مراجعه کند رایانه اش منفجر خواهد شد!

+ نوشته شده در 0:41 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1385/09/19
بهترین سالهای زندگی ما

 

خوابگرد چیزی نوشته درباره دانشکده صدا وسیما

 ... در خودم جمع می‌شوم ، بیرون سرد است و من یاد آن سالها می‌افتم ...یاد ساختمان سر عباس‌آباد ، یاد سالن سروش ، یاد چنارهای ولی‌عصر وقتی کلاس عصر را دودر می‌کردی و پیاده برمی‌گشتی خوابگاه و یاد عزیز خوابگاهمان . همان که قبلاً تابلو نداشت ؛ سر خیابان فاطمی بالای کفش ملی. ...یاد بهترین سالهای زندگی مان:

 

 

زمستان 82 است. ظهر بیدار می‌شوم. همه رفته‌اند : سجاد و رضا. می‌روم از سر خیابان ساندویچ آیدا می‌خرم و یک روزنامه همشهری . زمانی‌ست که همشهری لایی درمی‌آید به سردبیری قوچانی. همچنان که نهار/صبحانه می‌خورم روزنامه را ورق می‌زنم و مطالب خواندنی‌اش را جدا می‌کنم . بعد ول‌می‌گردم در راهرو . می‌دانم یک نفر دیگر هم هست که سر کلاس نرفته ، پیمان هنوز خواب است . هر وقت بیدارش می‌کنم صورت پف کرده‌اش را از لای بالش بیرون می‌کشد و سئوال همیشگی‌اش را می‌پرسد: « ساعت چنده ، حاجی؟» اونقدر نیست که بتواند خودش را به آخرین کلاسش حتی برساند. پس می‌نشینیم و تئوری‌های احمقانه شب قبل را پی می‌گیریم : دستگاه تخیلی ضبط خواب ، نظریه نظم موجود یا راههای برون‌فکنی کالبد اختری.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 21:52 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/09/16
من که می‌دهم، شما چطور؟

 

محض رضای خدا اگر قرار است تا چند سال آینده در این مملکت بمانید، اگر قصد دارید همچنان در خیابان‌هایش بپلکید، اگر گذرتان به ادارات دولتی خواهد افتاد یا حتی فقط می‌خواهید در خانه بنشینید و از پنجره اتاق بیرون را تماشا کنید ، فرصت را از دست ندهید.

در این یک هفته باقی‌مانده با وسواس روزنامه بخوانید ، تکلیف خودتان را با عقاید سیاسی‌تان مشخص کنید، در مورد احزاب مورد علاقه ( یا مورد تنفر) تان تصمیم بگیرید، بعد دست در دست رفقا و آشنایان بروید پای آن صندوق کفن‌پوش کذایی...

تحریم؟! اوه ...تو را به خدا بس کنید ؛ ‌طی این چند سال هروقت چیزی را ( دسته بیل مثلاً) در پاچه‌ام احساس می‌کنم ، یاد شما می‌افتم. تحریم یک سازوکار مدنی است. برای نتیجه دادن بستری می‌خواهد ، اما و اگر دارد.

در برره اما شما فقط می توانید خودتان را تحریم ( مسخره؟) کنید.

دوستان محترم! رفقای خوب!

 بنشینید کمی به این چند سال گذشته فکر کنید و ایمان بیاورید که راه حلتان اوضاع را بهتر نکرده . از شورای شهر  چند سال پیش تا مجلس وباقی قضایا. بعد قبول کنید که سکوت شما فقط پوزخند رقبا و مخالفانتان را پهن‌تر خواهد کرد؛ آنها روی سکوت شما حساب می‌کنند.

 

 ***

 

ما که یک عمر است داده‌ایم ،‌  این بار هم می‌رویم و می‌دهیم .....این رای را!

 

+ نوشته شده در 16:12 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/09/09
لوری: نقاش مردمان چوب‌کبریتی

بلاخره (مردم وجامعه ) هم درآمد، مهرناز آنجا صفحه ای دارد به اسم (گالری). نوشته زیر مطلب اولین صفحه اوست.

 

 

«برای اینکه انسان‌گرا باشی باید مردم را دوست بداری...برای اینکه انسان‌گرای بزرگی باشی باید از مردم فاصله بگیری»

 

 این جمله را شیلافل یکی از دوستان« لوری» گفته است. لارنس استفن لوری (1976-1887) نقاش انگلیسی و متولد منچستر است. بیشتر آثار او تصاویری الهام گرفته شده از سالفورد است؛ مکانی که بیش از 30 سال در آنجا زندگی کرد. لوری را بخاطر نقاشی نماهای زندگی اوایل قرن بیستم در مناطق صنعتی شمال انگلستان می‌شناسند. وی سبک ویژه‌ای در نقاشی داشت که اغلب مربوط به مناظر شهری مملو از چهره‌های انسانی ( مردمان چوب‌کبریتی ) است. البته مناظر مرموز و تهی از چهره‌های انسانی و همچنین پرتره‌های غمگین نیز در آثارش زیاد دیده می‌شود. پس از مرگش تابلوهایی از عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی در میان آثارش پیدا شد که پیش از آن خبری از آنها نبود . البته لوری در زمان حیات هیچ‌گاه آن‌چنان که شایسته بود درک نشد و اغلب اوقات به عنوان هنرمندی آماتور و ساده‌لوح او را می‌شناختند.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 12:55 توسط سروش روحبخش
شنبه 1385/08/27
مقالاتی که دوست دارم بنویسم

 

خون آشام و جاودانگی

 

خیلی از چیزهایی که آدم به صرافت نوشتنشان می‌افتد ، در حقیقت مطالبی‌اند که دوست داری نوشته می‌شدند و تو گوشه‌ای لم می‌دادی و می‌خواندی . چون نوشته نشده‌اند مجبوری خودت بنویسی‌شان.

لیستی که ( بدون ترتیب) در ادامه می‌آورم شماری از آن دست چیزهایی‌ست که دوست دارم نوشته می‌‌شد تا می‌خواندم . اگر نوشته نشوند شاید روزی خودم دست‌به کار شوم.

 

  1. کالت‌ چیست ؟ چطور چیزی کالت می‌شود؟
  2. رستگاری ابله عصیانگر :  کیانو ریوز ، جیمز دین نسل MTV
  3. کتاب‌مستطاب مرد خانه : از کوبیدن میخ تا رام کردن همسایه سرکش
  4. زیبایی‌شناسی مشنگی : چرا فرامرز آصف را دوست دارم؟
  5. دانایی و انفعال : از هملت تا دیگران
  6.  وامپیریسم و جاودانگی
  7. تک‌نگاری درباره هانیبال لکتر؛ روانکاوی آدم‌خوار
  8. بحثی درباره هنردوستان قلابی ( و تکمله‌ای در احتمال نتایج فاشیستی این بحث)
  9. راهنمای مصور کشتن خون‌آشام
  10. نگاهی به فیلمنامه «ترمیناتور 2: روز داوری» : چطور یک قاتل مقدس بسازیم؟
  11. راهنمای‌دم دستی  برای کمیک‌بازها – تاریخچه، فرازها ، آدم‌ها و ...-
  12. نشانه‌شناسی بتمن و بحثی  در روانکاوی جوکر 
  13. ارباب حلقه‌ها: رمان مدرنی که  بد فهمیده شد ...یاران حلقه الابختکی پیروز شدند
  14. پادشاه لخت است ! : رو کردن دست اساتید متقلب فرهنگی ( راستش کک این یکی  بیش از همه به تنبانم است ، با این حال اعتراف می‌کنم هنوز جرأت روبرویی با عواقبش را ندارم .این پادشاهان که می‌گویم از همه قماشند : روزنامه‌نگار ، منتقد ، فیلمساز ، نویسنده ...پدر‌خوانده‌های نوچه‌پروری که چه بسا روزی خودشان زاپاتایی بوده‌اند اما الان ذهنشان کند شده و چربی آورده و فقط در کار صله دادن و قبا پس گرفتنند، جادوگرانه مهمل به خورد مردم - و نوچه‌های بیشمارشان - می‌دهند و کسی اجازه ندارد در استاد بودنشان شک کند. روزگاری چیزکی نوشتم در چلچراغ با تیتر:« تو هیچ‌وقت پدرخوانده خطابم نکردی» در همین مضمون)
  15. ادبیات و فنون جادوی سیاه : بحثی در  استعاره و مجاز
  16. متافیزیک اروتیسم و کودکی گمشده :‌بحثی در مانگاهای ژاپنی
  17. درد زامبی شدن : یک بحث فلسفی، ترجیح می‌دهید مسخ شوید یا بمیرید؟
  18. دون‌ژوان و تمنای تجربه دینی

  

...این لیست کامل نیست ؛ چیزهایی بیشتری هست که دوست دارم کسی بنویسد تا لم بدهم و بخوانم ، اینها الان در حافظه‌ام حاضر بود ، وگرنه این لیست هر روز دارد بلندبالاتر می‌شود.

 

+ نوشته شده در 23:16 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/08/24
چلچراغ ما , چلچراغ دیگران

 

دیگر در چلچراغ نمی‌نویسم  اما سرسختانه در مقابل نگره‌ خام و دم‌دستی که می‌گوید:

« ای بابا ... چلچراغ  که اصلاً ‌مجله حساب نیست» می‌ایستم. دست‌کم در مورد چلچراغ آن سالها.

  درک نوع روزنامه‌نگاری چلچراغ و فهمیدن تفاوت زرد نویسی و فان نویسی کار سختی‌ست .مفصل‌اش را در شماره 200 مجله نوشته‌ام ،اما چون مفتخران به جدی نگرفتن چلچراغ  آنرا نخوانده‌اند، از تکرارش ناگزیرم:

 

اول آدم باید به مرتبی برسد که بداند بین فرهنگ والا و فرهنگ عامیانه دیوار حایلی وجود ندارد .چلچراغ نشان داد که می‌توان در قالبی جذاب و با نگاهی منتقدانه به کوچه‌بازاری‌ترین موضوعات هم پرداخت.می‌توان هم تفرعن برج‌عاج‌نشینان را به چالش کشید و هم با یاوه‌های عوامانه درافتادو هضم این مسایل برای اذهان ساده ممکن است کمی سخت باشد. ساده‌ها دوست دارند در یک قالب از پیش آماده بگنجند : یا از فرهیختگان عالم لاهوت باشند یا از قماش لمپن‌های ناسوت. و چلچراغ پل این دو دنیا شد..

 

هنوز هم حاضرم دهها مثال عینی بزنم ؛ از موضع‌گیری های منتقدانه چلچراغ سر آب های گل‌آلودی که خوب می‌توانست از آن ماهی بگیرد . آخرین موردی که یادم می‌آید بنیامین بود. که اساساً نوشته‌ای از آرش به جدال قلمی کوچکی هم منجر شد.

و مثالهای زیادی خاطرم هست از مواقعی که خصوصاً در مسایل اجتماعی  میان نسل سومی‌ها  جریان‌ساز شد . و خود این اصطلاح «نسل‌سوم » را اولین بار شما کجا شنیده‌اید؟

ممکن است کسی این نگاه را نپسندد، یا منتقدش باشد ، اما شک نکنید که« ای بابا ... چلچراغ  که اصلاً ‌مجله نیست» جمله بی‌ربط و عامیانه‌ایست.

 

 وقایعی که حالا میان من وچلچراغ وجود دارد، جنگ خانگی‌ست . جنگ تمام شده خانگی. مثل زن‌وشوهری که از هم جدا شده‌اند اما دلیلی ندارد توهین یا کج‌‌‌ ‌فهمی دیگران را به جفت سابقشان تاب بیاورند. 

+ نوشته شده در 22:41 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1385/08/22
نابودی زلم‌زیمبوها

نویسنده فقید در جشن بی‌کرانش 

 ژان‌پل‌سارتر جایی گفته بود :« کافه‌ها آرمان‌شهر شاعرانند ، جایی که می‌توان در آن ساعتها حرف زد و حرف زد و حرف زد... »

 

***

 پاریس قبل جنگ ؛ رؤیایی‌ترین مکان و زمانی که روشنفکران کافه‌نشین به ‌خاطر دارند . کافه‌های کثیف با نیمکتهای چوبی وجاسیگاری‌های پر ته سیگارشان محل ساعات گپ زدن چه کسانی که نبوده‌اند ؛ جیمز جویس ، ارنست همینگوی ، ازرا پاوند ، اسکات فیتز‌جرالد ، پابلو پیکاسو و حتی مارسل پروست منزوی و مریض‌احوال .

چه افسونی این جمع را به آنجا کشانده بود ؟ آیا حق با سارتر است و این حلقه نوابغ می‌رفتند تا ساعتها به وراجی بگذرانند؟

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:29 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/08/12
انشاءاله keyword است، ایرج!

 

 

آیا وقاحت زمخت لمپنی برای برخی اهالی بلاگستان تفاخر دارد؟

یا دارند به موتورهای جستجو key word می‌دهند؟

بدیهی‌ست هر کس در خانه خودش مختار است که درباره هر چیز و هر جور خواست ، بنویسد اما...

 

 اما 1:

نوشتن با کلمات ممنوعه فی‌النفسه کیف دارد. هم برای نویسنده منع شده ، هم برای خواننده متوسط تازه از راه رسیده. با این حال کلمات تابو هم اگر سر جای خودشان بکار گرفته نشوند ، گل‌درشت‌اند ، تو ذوق می‌زنند ، بی‌دلیل‌اند  و از همه مهمتر  نوشته دیگر هیچ فرقی با ادبیات چاله‌میدانی نخواهد داشت. ردیف کردن سه‌گانه طلایی کاف که دیگر ذوق‌زدگی ندارد . سری بزنید شوش و مولوی  و میدان اعدام ، هر راکب و پیاده را در حال استعمال این کلمات و موارد مشابه خواهید دید. آدم با استفاده هنرمندانه از جملات یا کلمات تابو و در اغلب موارد با کمی حس«طنز» گمانم می‌تواند هم بازیگوشی‌اش را اعلام کند ، هم کیفیت نوشته‌اش را کمی بالا ببرد. این از منظر زیبایی‌شناسی، اما...

 

اما 2:

 می‌خواهید با اخلاقیات رایج سرشاخ شوید؟ عیبی ندارد، سر‌به سر گذاشتن با عرف خوب است ، نشان‌دهنده زنده بودن است ولی این یکی هم راه و روشی دارد.

بی‌مبالاتی در مبارزه با تابوها نه‌جسارت آمیز است (که اغلب اهالی‌فاش‌گوی وبلاگستان از اسم مستعار استفاده‌ می‌کنند)  و نه نتیجه‌بخش ( ایکاروس که یادتان هست ؟ اگر فیلتر شوید، مبارزه‌تان به‌چه نتیجه‌ای می‌رسد؟ ) در دنیا این همه نویسنده کله‌خراب و افشاگر و مبارز . نگاهی‌بکنید به لیست جوایز پولیتزر. در نثرشان دنبال وقاحت بگردید. پیدا می‌کنید؟

 

اما3:

 یک‌نفر ممکن است بگوید" آقا! اصلاً من دوست دارم از این راه وارد شوم. ذوق‌اش را دارم." ...

باز هم مشکلی نیست. هر کس صاحب قریحه‌ای‌‌ست ، یکی ممکن است قریحه بازی با سه‌کاف و متعلقاتش را داشته‌باشد. عیب کار اینجاست که در نوشته‌های آنان نه رنگی از  اشعار ایرج‌میرزا هست نه بویی از وغ‌وغ‌ساهاب هدایت.

 

و آخر : طرف در موقعیت‌ای‌ست که یک روشنفکر قرار دارد: کتاب‌می‌خواند، فیلم می‌بیند، موسیقی‌می‌شنود ، و فکر می‌کند. اما به وقاحت تفاخر می‌کند.

می‌توانم بفهمم: آزار دیده ...تحت فشار بوده ...هوار تابوهای الکی سنتی امانش را بریده و ‌بی دلیل طردشده و تهمت شنیده‌ (در اغلب موارد وقیح‌نویسان مؤنث‌اند )...و از برخی نیازهای ابتدایی حیاتی محروم است ، اما نمی‌توانم بفهمم که چرا این‌قدر سرسری خشم و عصبانی‌ات و دلخوری‌اش را مثل همان آدم‌هایی که گفتم بیرون می‌ریزد : بی‌ملاحظه ، خام و بی‌فکر. این مسئله خصوصاً در مورد نویسنده‌هایی دل‌آدم را به‌درد می‌آورد که نثر بدی ندارند ، دانششان به قدر تکافو ست ، و گاهی موضوعاتشان بدیع و زنده ‌است خلاصه مستحق چنین تباهی نیستند ؛ اما تنبلانه از ساده‌ترین راه ‌ممکن خودشان را تخلیه ‌می‌کنند. رویم به دیوار گاهی آخر پست طرف، آدم صدای فلاش‌تانک را هم می‌شنود!  

آلن‌دباتن گمانم در «تسلی‌بخشی‌های فلسفی‌»ست که می‌گوید:«باید اندوه را به تفکر بدل کنیم »...

نثر نویسنده‌های خوب را بخوانید : سالینجر، همینگوی‌، یوسا ، مارکز ، ناباکوف...هر کدام را دوست دارید. شاید سخت باشد اما انگار حق با دباتن است.

 

پی‌نوشت: اگر کسی گمان کرد این مطلب ‌در پی کتمان  حضور «جنسیت» است در نوشتار ،  اصلاً قضیه را نگرفته ،...یا از اول بخواند یا صلواتی ختم کند!

+ نوشته شده در 2:24 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/08/10
در جستجوی "منیت" از دست رفته...

 

این 8 سال کار روزنامه‌نگاری عادتم داده که درباره خودم ننویسم.

احساس می‌کنم خودنگاری – گیریم به دام سانتی‌مانتالیسم هم نیفتد -  فقط به‌کار رفقای نزدیکم می‌آید. از طرف دیگر ( یا شاید از همان طرف قبلی) خودنگاری چند نخود احساس خودبزرگ‌بینی هم می‌خواهد( نویسنده خودنگار می‌گوید: من آنقدر مهم یا مشهورم که حیات شخصی‌ام برای جماعت ارزش دانستن دارد)  و به همین دلایل است که  وقتی مطالب فلانی در چلچراغ پر است از میم های ضمیر اول شخص – بی آنکه ایده را بسط دهد و سعی کند نوشته‌اش به درد  کسانی که او را هم نمی‌شناسند بخورد - اسپاسم می‌گیرم.

خودنگاری البته ور خوب هم دارد. فی‌المثل در وب‌نوشته‌های نیکان یا امیر در اغلب موارد « من» به شدت احساس می‌شود ، ولی چون هردوشان یک پرسونای اجتماعی دارند تو ذوق نمی‌زند و در بسیاری موارد جذاب است.

 شق دیگر وب‌نویسی تقریباً نزدیک است به عادات روزنامه‌نگاران؛ « من» هست اما « ایده » و «‌‌پرداخت»‌اش است که بیشتر اهمیت دارد. خوابگرد نمونه کاملی از این نوع وب‌نویسی‌ست.

 

حالا غرض چیست از این صغرا کبرا چیدن ؟

«خواب بزرگ»که راه افتاد قصدم فقط سروسامان دادن به نوشته‌هاییم بود که احساس می‌کردم مستحق خوانده شدن هستند. دوست‌داشتم آن دیسیپلین ژورنالیستی که که شخص نویسنده را در سایه می‌خواهد حفظ شود.

 اما الآن  بعد 4 ماه گاهی وسوسه می‌شوم با یک تغیر جهت کلی، درصد خودسانسوری مألوف را کمتر کنم و اجازه بدهم  مطالب پا در هوا و حس و حال لحظات هم گه‌گاه در «خواب بزرگ» جایی داشته‌باشند. امتحان کنم ببینم می‌توان بدون پرسونای مشهور خودنگاری کرد و به دام ابتذال نیافتاد. آنهم حالا که در خانه کوچک خودم  هستم نه در یک نشریه سراسری.

تا همین‌جای ماجرا می‌خواهم نظرتان را بدانم .

اگر موافق بودید درباره فرمش هم کمی یاریم کنید:

یک راه‌حل این که اجازه بدهم  خوابم میزبان همه این کارناوال باشد ؛ از یادداشت‌های جدی و شریک‌شدن کشف‌ها گرفته تا ذکر خوشحالی‌ها و بدقلقی‌های شخصی روزمره .

و گاهی این راه‌حل پردردسر به‌ذهن‌ام می‌رسد که یک وبلاگ به اسم «خواب کوچک» هم راه بیاندازم مخصوص این کله‌معلق‌ها و برای رفقایی که می‌خواهند از احوال ما هم با خبرشوند.

+ نوشته شده در 17:33 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/08/04
لبخند بزن ...فردا روز بدتری است!

 

پیش‌از تحریر : اولین بار نام قوانین مورفی(murphy's law) را از رضا شنیدیم. این نام یادم ماند تا یکبار  در چلچراغ برای منطقه آزادِ مرحوم ، رفتیم سراغش. مهرناز ، مجموعه نسبتاً مفصلی از قوانین مورفی را گیر آورد و منتخبی‌اش را ترجمه کرد. استقبال از این مجموعه آنقدر بود که بعد از مدتی وحید رونقی به پیشنهاد نیمااکبرپور و با موافقت کلیه علما ، صفحه باشگاه مورفی را در مجله راه انداخت. آنچه در پی می‌آید همان نوشته است:

 

 

 فلسفه مورفی : لبخند بزن ...فردا روز بدتری است .

قانون ترمودینامیک مورفی :مسائل تحت فشار بدتر می شوند.

بازبینی کمی قانون مورفی :همه چیزها یکباره خراب می شوند .

 تعریف :

 " اگر بیش از یک ر اه برای انجام کاری انجام کاری وجود داشته باشد و یکی از آنها به فاجعه منجر شود ، شخص از همان راه استفاده خواهد کرد."

این جمله قانون اصلی مورفی ست که به طور خلاصه این طور هم بیان شده است : هر چیزی که امکان خراب شدنش وجود دارد ،خراب می شود .

عبارت اخیر میان هکرها هم از محبوبیت خاصی برخوردار است . این شبه قانون بدبینانه که به قانون فینگر هم مشهور است برداشتی ست از اصل دوم ترمودینامیک که می گوید : بی نظمی در جهان رو به افزایش است."

 

....


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 17:6 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/08/02
سالاد بوف!
 

«... هدايتيسم به‏رغم شمار نجومى متن‏هايش، همچنان به تشريح ريزه‏كارانه گونه‏ هاى نامحدودى از همان بحث و گمانه‏زنى‏هايى ادامه مى‏دهد كه به نحو فزاينده‏اى، از آثار هدايت مى‏گسلد و از خودش تغذيه مى‏كند. هدايتيسم از طريق بى شمار پيش درآمد، پس درآمد، يادداشت، زندگى‏نامه، تك‏نگارى، سخنرانى و پايان‏نامه‏ هاى دانشگاهى، تصوير ويژه خود را از صادق هدايت به‏وجود مى‏آورد و پايدار مى‏سازد، تا آنجا كه نويسنده‏اى كه خوانندگان او را به نام هدايت مى‏شناسند، ديگر هدايت نيست كه هدايت هدايتيسم زده است.»

فقط جاى نام كافكا را با هدايت عوض كرده‏ام، وگرنه ميلان كوندرا اين جملات را درباره نويسنده فقيد آلمانى مى‏گويد.
با طرد بى سر و صداى هدايتِ نويسنده از حيطه زيبايى‏شناسى، عناصر تحريف شده، بى‏تناسب، ناقص و عوامانه‏اى از زندگى و آثارش به هم پيوستند تا لحاف چهل‏تكه‏اى را بسازند كه مى‏توان نام «هدايتيسم» بر آن نهاد.
نويسنده فراموش شده، اين بار در هيأت پيامبر يأس به پديده‏اى «كالت»، مُدى فرهنگى يا آرمى تجارى بدل شد.
و بوف كور گويى سالاد فصلى است كه جز هنر در آن از هر چيز ديگر مى‏توان سراغ گرفت. درباره مضامين فرويدى، ابعاد فلسفى، نگاه عرفانى، اسطوره‏اى، اجتماعى و... بوف كور به شكل تهوع‏آورى كتاب، مقاله و نقد نوشته شده است. مهوع از اين رو كه تقريباً اكثر اين آثار گرفتار سوءتفاهم غم‏انگيزى درباره درك زيبايى‏شناسى ادبيات هستند. موج هدايتيسم به‏جاى آنكه بكوشد لذت تجربه ميراث هدايت را شرح و بسط دهد يا با فضولى‏هاى خاله زنكانه درباره زندگى نويسنده (مدل سيگار مورد علاقه، پاتوق‏ها يا تجربيات جنسى او) در جهت كشف سر نخ براى «نقاب برگرفتن از چهره هدايت» برآيد، ارزش اين نوشته‏ ها به زندگى‏نامه‏اى عادى و فروكاهيده، كيفور و محظوظ مى‏گردد و يا از هدايت زيارتگاهى مى‏سازد كه با توسل به آن مى‏توان ضمن فرافكنى عقده‏ هاى اجتماعى، سياسى يا مذهبى، حجم مطالعات و معلومات ارجمند فلسفى و روانشناختى را به رخ سايرين كشيد.
اصل اين مسأله كه هر اثر ادبى بزرگ فى‏النفسه واجد قابليت تأويل از زواياى گوناگون شناختى است، به نظر بديهى مى‏رسد.
اشكال اين نقادى و حاشيه‏نويسى از آنجا آغاز مى‏شود كه چنين تأويلاتى چنان با قلدرى به جاى درك و لذت اثر نشسته‏اند كه خواننده «بوف كور» آن را نه با نگاه يك رمان كه به‏مثابه متنى فلسفى با چاشنى سمبل‏شناسى و روانكاوى فرض مى‏كند.
شارحان غير ادبى به خود اجازه مى‏دهند نظر به نكات گرانبهايى كه در بوف كور كشف كرده‏اند، چنام مصونيت بى‏قيد و شرطى براى هدايت (مردى كه خود به چنين بت‏پرستى‏هايى مى‏خنديد) بسازند كه حتى نتوان در قضاوت تاريخ ادبيات هم بعد از ۷۰ سال جايگاه حقيقى نوشته او را باز يافت. هدايت نوشته‏ هاى درخشان، ضعيف و حتى بد دارد.
كارناوالى كه سال‏هاست درباره بوف كور به راه افتاده به هيچ كس اجازه نمى‏دهد اثر هدايت را به‏درستى بخواند و از اين رو كه دلايل تكريم بوف كور چنانچه شايسته است ادبى نيست، شايد لازم باشد در اينكه اين رمان بهترين نوشته هدايت است به شك بيفتيم.
به هر تقدير همه چيز موكول به روزى است كه هدايت نويسنده از شرِّ سايه عقيم‏كننده مردى نحيف با سبيلى كوچك، شاپويى به سر و عينك گردى بر چشم، رها شود.

پی نوشت: این نوشته مال سه سال پیش است ... طی این مدت یکبار دیگر بوف کور را خواندم . هنوز اعتقاد دارم یکی از ضعیف ترین آثار هدایت است. امبرتو اکو درمورد آثار کالت می گوید : "این آثار معمولاْ واجد نوعی زهواردررفتگی با شکوه اند" ...اشاره که بسیار در مورد بوف کور صادق به نظر می رسد.حضرت نجف دریابندری در مورد مشکلات فنی این قصه توضیحات مفصلی داده که می توانید در کتاب مصاحبه اش با ناصر حریری بخوانید.

هدایت بیشتر از این که روی ادبیات فارسی تاثیر بگذارد  اثر غیرقابل انکاری روی روشنفکری ایرانی داشته ( مقایسه کنید با آل احمد که ظاهراْ انتلکتوئل بود اما سایه اش تا سالها بر نثر نویسی فارسی سنگینی کرد )

 اگر دنبال هدایت نویسنده  می گردید  خیلی راحت او را  در هجونویسی های بی بدیلش کشف خواهید کرد .

+ نوشته شده در 17:26 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/07/28
یا حضرت گوگل!
۱.بهتر است بسازیم . از آنجایی که انرژی هسته ای  و فیلترینگ و خیلی چیزهای دیگر حق مسلم همه ماست حضرت گوگل محتمل است در بلاگر را برای کاربران ایرانیش ببندد.بر اساس قوانین مورفی این اتفاق درست زمانی رخ خواهد داد که اهالی بلاگفا بروند در خانه ظاهراْ محکم تری مستقر شوند. برای سنگ رو یخ کردن قوانین مورفی هم که شده  گویی بهتر است از جایمان تکان نخوریم.

۲. سیستمم معیوب شده و کارشناسان می گویند یا از کارت گرافیک است یا رم یا فن یا مادربرد یا یک چیزهای دیگر. خدا پدرشان را بیامرزد. با این حال این نظرات کارشناسی برای حقیر که فرق مادربرد را با آن فحش ناموسی نمی داند تنبان نخواهد شد.

بزودی وضعش سرو سامان می گیرد و نیمای عزیز هم به قول هایش ( در زمینه هایی که بزودی خواهید فهمید) عمل می کند و ما هم اگر بخت یارمان باشد به آرزوی نیمچه « روزنوشت » شدن خوابمان خواهیم رسید.

+ نوشته شده در 16:23 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1385/07/24
تک چرخ
 

این بلاگفا بدجوری دارد رو اعصاب آدم تک چرخ می زند!

 مثل آن بچه خوک عاقل قصه ها باید به فکر خانه محکم تری باشیم؟

+ نوشته شده در 16:48 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/07/21
صدای قاچ خوردن کره چشم

 

 

 

این عروسک‌هایی را تصور کنید که عشاق لوس و سانتی‌مانتال به مناسبت روز والنتین به هم کادو می‌دهند: گربه‌ای ملوس و پشمالو یا گوسفندی با چشمان خمار.

اول که انیمیشن‌های «happy tree friends » را ببینید ، فکر می‌کنید درباره همچین موجوداتی‌ست و در چنین فضاهایی می‌گذرد. اگر چیزی درباره این مجموعه ندانید قطعاً با دیدن اولین مرگ فجیع کارتون ، یکه می‌خورید. یک مجموعه گروتسک درجه‌یک که معادل وضعیت‌های مضحک و هولناک آن  را در هیچ‌کدام از  فیلم‌های  تیم‌برتون هم پیدا نمی‌کنید .

«happy tree friends » با ظاهر گول‌زننده‌اش یکی از خشن‌ترین انیمیشن‌های جهان است.

یکی‌از آرزوهای شرورانه‌ام  این است که با یک آدم معقول معمولی ( یا بهتر : همان عشاق لوس و ملوس والنتاین) بنشینیم و این مجموعه را ببینیم . من آنها را نگاه کنم، وقتی در برابر چشمانشان یک گربه‌کوچولوی نازنازی کارتونی له می‌شود و دل‌و روده‌اش از گوشش بیرون می‌زند.( تا یادم نرفته باند صوتی همه اپیزودها فوق‌العاده است و صدای بیرون کشیده‌شدن روده از گوش یا قاچ خوردن کره چشم را هم می‌توانیم بخوبی بشنویم!)

نمی‌خواهم این‌بار هم پستم طولانی‌شود پس اطلاعات بیشتر درباره «happy tree friends » را از اینجا (مدخل مفصل‌اش در ویکی‌پدیا ) بگیرید . احتمالاً فلش‌های کوچکش را هم بتوانید از اینجا دانلود کنید .

 

پی‌نوشت :

دیوانه‌وار، احمقانه، سادیستی ....اینها نمونه کلماتی‌ست که امکان دارد درباره این انیمیشن‌ها ( یا اگر خدا قسمت کند درباره این پست و نویسنده‌اش ) به ذهن کسی خطور کند. پیشنهاد می‌کنم قبل از عصبانیت، مدخل «گروتسک» را از ویکی‌پدیا بخوانید تا بزودی درباره آن و ارتباطش با درک پیچیدگی‌های جهان و زندگی روزمره کمی گپ بزنیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:55 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/07/21
گفتگو با برادران کوئن / قسمت دوم

 

بدترين بويي كه تا به حال استشمام كرده‌اي چه بوده؟

جوئل: تا به حال به گري در اينديانا رفته‌اي؟ چنان بوي گندي در هواي آنجا وجود دارد كه نمي‌تواني تصور كني. اما نمي‌دانم چه بويي است.

اتان: در ويلمينگتون واقع در شمال كارولينا نيز يك آسياب كاغذي وجود دارد كه به عللي بوي بسيار بدي دارد. فكر مي‌كنم اين بو به روند كاغذسازي مربوط باشد.

جوئل: دربخشي ازآسيا هم ميوه‌اي هست به اسم دوريان كه بوي بدي مي‌دهد. در تاكسي‌هايشان هم معمولا‌ مي‌نويسند «از مصرف دوريان خودداري كنيد» البته مزه‌اش چندان بد نيست اما بوي بسيار آزاردهنده‌اي دارد.

اتان: و بعضي از پنيرهايي كه فرانسوي‌ها مي‌گويند دوست دارند.

 

دوست داري جسدت را به خاك بسپارند يا بسوزانند؟

جوئل: درباره‌اش زياد فكر نكرده‌ام اما اگر قرار باشد از بين آنها انتخاب كنم احتمالا‌ ترجيح مي‌دهم سوزانده شوم. علتش را هم نمي‌دانم.

 

آيا از اين مي‌ترسي كه در تابوت چشم باز كني؟

جوئل: بله اين ترسي است كه حتي نمي‌خواهم درباره‌اش فكر كنم. فكر كنم بهتر است كه سوزانده شوم.

 

جمله پيغام‌گير تلفن‌تان چيست؟

جوئل: زماني پيغام‌گير دفترمان اين بود، «شما با دفتر سيركل آريزونا، سيركل پروداكشنز كه به هادساكر مشهور است، صنايع هادساكر، مهاجرت هادساكر و همه شركت‌هايي كه زير چتر هادساكر قرار دارند، تماس گرفته‌ايد، در حال حاضر كسي نيست. لطفا پيغام بگذاريد.» اكثر مردم در ميانه عبارات گوشي را قطع مي‌كردند!

اتان: يكي از پيغام‌هاي كه برايمان ضبط شده اين است، « آه خداي من شماره را اشتباه گرفته‌ام و من از بونيس آيرس زنگ مي‌زنم. اما ارزشش را داشت» و بعد گوشي را گذاشت.

 

اولين آلبومي‌كه خريديد چه بود؟

اتان: موسيقي متن «ايزي رايدر»، اين فيلم را وقتي 10 ساله بودم ديدم. بعد از آن يك جفت از آلبوم‌هاي «استپن وولف»، خواننده راك اندر ول گرفتم.

 

در نوجواني شورشي و ياغي بودي؟

اتان: نه

جوئل: من هم نبودم.

اتان: مي‌دانم اما نمي‌گويم.

 

بهترين چيزي كه تا به حال از يك هتل دزديده‌اي چه بوده؟

اتان: يك زيرسيگاري از كاخ سفيد بلند كردم.

جوئل: خوب من ماليات مي‌دهم. آن اموال به همه مردم تعلق دارد. من از هتل وي كپ در آنتيبس هم زيرسيگاري دزديده‌ام.

اتان: تو فقط اجازه داري چيزهاي كوچكي مثل شامپو بدزدي، درسته؟

جوئل: بله. اما نه به اين صورت كه در حمام‌هاي مختلف دوره بيفتي و آنها را جمع كني.

 

خوب حالا‌ بساط سئوال‌هاي مزخرف را جمع كنيم و برويم سراغ «بارتون فينك»، نامزد جوايز متعددي در اسكار وكن 1991، ماجراي نمايش‌نامه‌نويس نيويوركي در اوايل دهه 40 كه به هاليوود مي‌آيد. وقتي بارتون در اتاقش در هتل ارل تنهاست آدم ياد «مستاجر» رومن پولا‌نسكي مي‌افتد، فيلم شوك‌آور 1976، درست است؟

اتان: بله. طنزي كنايي در اين ماجراست كه پولا‌نسكي...

جوئل: او در آن سال رياست هيئت داوران كن را به عهده داشت و برتون فينك با آن همه جايزه از مراسم خارج شد.

اتان: و بايد بگويم اين فيلم قبل از اينكه كمدي سياه يا هر چيز ديگري باشد فيلمي است از ژانر پولا‌نسكي.

جوئل: كاملا‌ درست است. و «مستاجر» فيلمي است كه هر دو ما با آن هم آشناييم و هم دوستش داريم.

اتان: البته در ژانر فرد تنها در اتاق هم مي‌گنجد.

جوئل: بله. «تنفر» پولا‌نسكي نيز شبيه آن است. قطعا از پولا‌نسكي تاثير گرفته‌ايم. مطمئنم.

اتان: پولا‌نسكي طنز خاص خودش را دارد. شايد نشود گفت فيلم‌هايش دقيقا كمدي‌اند اما در همه آنها حس طنز ويژه‌اي به چشم مي‌خورد.

 

هر چند فيلمسازان برجسته كم نيستند اما تعداد اندكي از آنها با استوديوهاي بزرگ كار مي‌كنند. حتي ديويدلينچ هم «مخمل آبي»، «قلبا وحشي» و «بزرگراه گمشده» را براي شركت‌هاي كوچك و مستقل ساخته. اما فاكس قرن بيستم از طريق همكاري با شركت «سيركل فيلمز» در واشنگتن تهيه‌كننده «رستاخيز آريزونا» و «بارتون فينك» بوده است. سيركل در تمامي‌فيلم‌هاي برادران كوئن سرمايه‌گذاري كرده. ماجرا چيست؟

اتان: ما هيچ‌كس را قانع نمي‌كنيم كه داستان بايد اينگونه يا آنگونه باشد و مجبور نيستيم از هيچ‌چيز در برابر هيچ‌كس دفاع كنيم. ما رابطه خوبي با سيركل فيلمز داريم. ما فقط فيلم‌نامه تكميل شده و بودجه لا‌زم را به آنها اعلا‌م مي‌كنيم و آنها مي‌گويند: باشه قبوله

جوئل: ما واقعا در اين زمينه خوش‌شانس بوده‌ايم كه توانسته‌ايم هر فيلمي كه دوست داريم بسازيم، آن هم به شيوه‌اي كه خودمان دوست داشته‌ايم. همه هم در مقايسه با استانداردهاي هاليوود فيلم‌هاي كم‌هزينه‌اي بوده‌اند و اين بخشي از عللي بوده كه ما توانسته‌ايم اين گونه فيلم بسازيم. شايد هم علت اصلي آن.

 

بعضي از منتقدين و مخاطبين فهميدند كه بارتون فينك را در هيچ طبقه‌بندي ژانري نمي‌توان قرار داد و به اين نتيجه رسيدند كه برادران كوئن سعي دارند عجيب و غيرقابل فهم باشند فقط به اين دليل كه عجيب و غيرقابل فهم بوده باشند اما برادران خودشان مي‌گويند اين طور نيست.

جوئل: عجيب بودن تصميم آگاهانه‌اي نيست.

اتان: به نظر من اين فيلم واقعا جذاب است و ما مي‌خواستيم همين‌طور باشد.

جوئل: و فكر نمي‌كنم درك فيلم به آن سختي بوده باشد كه مردم گمان مي‌كردند. فكر كنم بعضي مردم از سينما بيرون مي‌آيند و مي‌گويند: سر در نياوردم و من نمي‌فهمم آنها مي‌خواهند از چه چيزي سردر بياورند.

اتان: داستان فيلم عجيب اما سرراست است و در پايان همه آنچه را بايد بدانيم بارتون به مخاطب مي‌گويد و چيزي هم كه گفته نمي‌شود لا‌بد قرار نيست بدانيم. نكته اين جاست كه اگر آنچه باعث ابهام شده آشكار شود باز هم اتفاقي نمي‌افتد و دردي از مخاطب دوا نمي‌كند.مثلا‌ جعبه‌اي كه چارلي براي بارتون مي‌گذارد، همه مي‌خواهند بدانند در آن جعبه چيست. اين فيلم درباره ميزان نفهمي بارتون است. پس چه بهتر كه جعبه باز نشده باقي بماند. در واقع اين نكته كه بارتون جعبه را تا پايان فيلم باز نمي‌كند نشانه بلوغ اوست.

جوئل: و تا حدي مثل قاعده يك ژانر مي‌ماند: «جعبه را باز نكن».

 

 

 

 

+ نوشته شده در 1:12 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/07/19
گفتگو با برادران کوئن / قسمت اول

 

درحال آغاز خواندن مصاحبه بامزه‌ای با برادران کوئن هستید.

 معلوم نیست کی جدی حرف می‌زنند و کی با یکی از آن شوخی‌های خاصشان دارند طرف را می‌پیچانند. با این‌حال علامت(!) را در موارد معدودی در متن بکار بردیم تا رویهم‌رفته  در هر مورد قضاوتش با خوانندگان باشد که آیا دو برادر در حال توضیح یک نکته مهم فلسفی‌اند یا دارند با لذت مزخرف می‌بافند. این پست و پست بعدی کار مهرناز مصباح است ؛  ترجمه و تلفیقی از چند گفتگوی خواندنی دو برادر.در دو پست هم می‌گذارم تا خواندنش راحت‌تر باشد؛ اول توضیح کوتاهی درباره برادران کوئن و بعد مصاحبه.

 

جوئل كوئن 29 نوامبر 1954 و اتان كوئن 21 سپتامبر 1957 متولد شد. پدر و مادرشان استاد دانشگاه بودند. پدرش در رشته اقتصاد دانشگاه مينسوتا و مادر نيز در رشته تاريخ هنر دانشگاه سنت كلود تدريس مي‌كرد. وقتي بچه بودند، جوئل از راه چمن‌زني مقداري پول پس‌انداز كرد و يك دوربين ويوتيار سوپر8 خريد و دو برادر با هم به همراه پسر همسايه، مارك زيمرينگ، به بازسازي فيلم‌هايي مي‌پرداختند كه از تلويزيون ديده بودند. مثلا‌ «قرباني برهنه» ساخته كورنل وايلدر به زيمرز (زيمرينگ) در زامبيا تبديل شد. معمولا‌ زيمرينگ بازيگر و كوئن‌ها سازندگان فيلم بودند.

هر دو برادر به كالج راك‌سيمون در بارينگتون ماساچوست رفتند. اين كالج را به خاطر دانش‌آموزان زبده‌اي مي‌شناسند كه معمولا‌ زودتر از موعد مقرر تحصيلا‌ت ليسانس را شروع مي‌كنند.

جوئل پس از فارغ‌التحصيل شدن از راك سيمون دوره چهار ساله ليسانس فيلمسازي در دانشگاه نيويورك را گذراند و با يك فيلم 30 دقيقه‌اي به عنوان پايان‌نامه فارغ‌التحصيل شد. اتان نيز پس از را كه به دانشگاه پرينستون رفت و با مدرك ليسانس فلسفه از آنجا فارغ‌التحصيل شد. پايان‌نامه او نيز مقاله‌اي 39 صفحه‌اي با عنوان « دو ديدگاه از فلسفه اخير ويتگنشتاين» بود.

 جوئل پس از دانشگاه به عنوان دستيار تهيه تعدادي كليپ موسيقي و فيلم تجاري كار كرد و با تدوين نيز آشنايي زيادي به دست آورد.

فيلم‌هاي برادران كوئن با تركيب طنز تلخ و گزنده با نماهاي شوك‌آور به فيلم نوآر و بسياري ديگر از سبك‌هاي فيلم‌سازي گذشته اداي دين مي‌كنند. عنصر اصلي در آثار آنها نيز ديالوگ است و اغلب براي پيشبرد داستان و پروراندن شخصيت‌ها از ديالوگ استفاده مي‌كنند. خشونت، ديگر عنصر اصلي آثار آنهاست به گونه‌اي كه در هر فيلم آنها حداقل يك نماي مرگ و معمولا‌ نيز چندين نماي مرگ ديده مي‌شود. اغلب نيز اين خشونت‌ها زير لواي طنزي تلخ و سياه ارايه مي‌شوند. ديگر ويژگي‌هاي دو برادر كوئن اين است كه هميشه قبل از ساخت فيلم استوري بورد آن را تهيه مي‌كنند، برخلا‌ف ديگر كارگردان‌ها كه معمولا‌ فقط براي نماهاي پيچيده از جمله بخش‌هاي اكشن استوري برد مي‌سازند. آنها معتقدند اين كار به تضمين دقيق‌تر بودجه مورد نياز فيلم كمك مي‌كند. «اصلا‌ح رنگ» ديگر بخش كار آنهاست. «اي برادر كجايي» اولين فيلمي بود كه به طور كامل از آغاز تا پايان توسط تكنيك‌هاي ديجيتالي اصلا‌ح رنگ شد. «مردي كه آنجا نبود»، «خشونت تحمل‌ناپذير»، «قاتلين پيرزن» ديگر فيلم‌هاي اين دو برادرند.درود بر سزار (2006) و «مردان پير سرزميني ندارند» (2007) فيلم‌هاي دردست تهيه آنهاست.

جوئل و اتان‌كوئن كه با عنوان «برادران كوئن» شناخته شده‌اند دو كارگردان آمريكايي‌اند كه به خاطر فيلم‌هاي كمدي عجيبي مثل «بزرگ کردن آريزونا» و«لبوفسكي بزرگ» و نيز فيلم‌هاي  نئونوآوي همچون «فارگو» به شهرت رسيده‌اند.اين دو برادر، نويسندگي، كارگرداني و تهيه كنندگي فيلم‌هايشان را مشتركا انجام مي‌دهند و شيوه كاري‌شان چنان به هم نزديك است كه بازيگران مي‌گويند براي هر سئوالي مي‌توانند جواب مشابهي از دو برادر بگيرند.

 

با «اي برادرکجایی؟» شروع كنيم. موسيقي‌اش را چگونه انتخاب كرديد؟

جوئل: بخشي را از ميان موسيقي‌هاي قبلا‌ ضبط شده برگزيديم و بخشي نيز صرفا براي فيلم ساخته شدند.

اتان: در واقع پيش‌زمينه خاصي براي موسيقي فيلم نداشتيم و همزمان با ساخت فيلم موسيقي‌ها را انتخاب كرديم. شايد بشود گفت في‌البداهه بود.

 

كدام يك از آهنگسازان واقعا در فيلم حضور داشتند؟

جوئل: خانواده كاكس، وايتس، كريس تامس كينگ. هارتفورد هم قرار بود باشد اما مريض شد و نتوانست بيايد.

 

برويم سراغ «مردي كه آنجا نبود»، نامزد اسكار وكن 2001. به نظر مي‌رسد در اين فيلم از جيمزكين، نويسنده و فيلم‌هايي مثل «ديتور» الهام گرفته شده.

جوئل: «ديتور» و فيلم‌هايي مثل آن از جمله الهام‌بخش‌هاي ما بودند. اما براي الهام از كين دلا‌يل بيشتري داشتيم. او رمان‌هايي نوشته درباره قتل‌هاي داخلي و به زندگي روزمره افراد هم علا‌قه زيادي دارد. كارهاي روزانه آنها را از رستوران گرفته تا بانك و بيمه و اپرا، وارد آثارش مي‌كند. اينها عنصر اصلي رمان‌هاي او و همان چيزي بودند كه ما مي‌خواستيم.

اتان: «ديتور» فيلم عجيبي است كه با ديدن آن وارد كابوس دنياي شخصيت‌ها مي‌شود.

 

فرانسز مك‌دور ماند، «مردي كه آنجا نبود» را خيلي عجيب توصيف كرده است. شما با اين توصيف موافقيد؟

جوئل: من قطعا با اين توصيف موافق نيستم. البته حدس مي‌زنم چيزهاي عجيبي در اين فيلم هست. اما چيزهاي ديگري هم دارد كه كاملا‌ طبيعي‌اند.

 

عنوان فيلم را چطور انتخاب كرديد؟ اين عنوان حس هيچكاكي دارد.

جوئل: راستش را بخواهي عنوانش را خيلي دير انتخاب كرديم. معمولا‌ عناوين را يا خيلي راحت و در همان آغاز كار انتخاب مي‌كنيم يا كاري به آن نداريم تا آخر سر.براي اين فيلم پيشنهاد زيادي داشتيم تا اينكه در دقايق پاياني روز به اين عنوان رسيديم.

 

فرانسز همچنين اين فيلم را شخصي‌تر از ديگر آثارتان توصيف كرده. با اين توصيف موافقيد يا نه؟

اتان: من فكر نمي‌كنم اين فيلم شخصي‌تر يا غيرشخصي‌تر باشد. هيچ نكته زندگي‌نامه‌اي در آن وجود ندارد.

جوئل: ماجراي اين فيلم در دهه 1940 مي‌گذرد و بنابراين نمي‌تواند شخصي باشد. اينها داستان‌هايي‌اند كه ما را از تجارب دست اولمان دور مي‌كنند.

 

سئوالي ازتان دارم. با توجه به اينكه رشته دانشگاهي فلسفه بوده، فلسفه فيلمسازي‌ات چيست؟

اتان: فلسفه‌اي ندارم. يعني تا به حال به آن فكر نكرده‌ام.

 

براي ساخت «لبوفسكي بزرگ» چقدر از «خواب بزرگ» تاثير پذيرفتيد؟

جوئل: مي‌خواستيم يك داستان چندلر وارد داشته باشيم. حركت اپيزوديك فيلم و تلا‌ش شخصيت‌ها براي حل معما به اضافه پيرنگي كاملا‌ پيچيده كه هيچ اهميتي هم نداشته باشد.

اتان: نكته جالب ديگر اين بود كه شخصيت اصلي داستان كارآگاه خصوصي نباشد بلكه فقط حضور يك حس شهودي كه زير و زبر يك توطئه را تشخيص دهد وبه اين دليل شخصيت والتر خلق شد كه هميشه نيز حدس‌هايش غلط از آب درمي‌آيد.

 

چرا «آدم‌ربايي» مضمون مورد علا‌قه شماست؟

اتان: در واقع هيچ علا‌قه‌خاصي به اين مضمون نداريم و نمي‌دانم چطور در سه تا از فيلم‌هايمان حضور داشته است!

 

با توجه به اينكه تدوين فيلم‌هايتان را هم خودتان، البته با نام مستعار رودريك جينز، انجام مي‌دهيد، فكر مي‌كنيد روزي براي اين تدوين‌ها اسكار مي‌گيريد؟

اتان: اول بگويم كه رودريك جينز در ادبيات انگليس نام تدوينگري است كه كارش را دوست ندارد. دوم اينكه ما درباره اين مسئله با آكادمي‌مباحث زيادي داشته‌ايم اما بعد از اينكه مارلون براندو به همه ما گند زد پروكسي‌هاي آكادمي‌ديگر اجازه نمي‌دهند.

 

چقدر طول كشيد تا فيلمنامه «لبوفسكي بزرگ» را نوشتيد؟

جوئل: گفتنش سخت است. نوشتن فيلمنامه به چيزهاي زيادي بستگي دارد. در واقع نوشتن فيلمنامه تا آغاز فيلمبرداري تمام نمي‌شود و حتي بعد هم ريزه‌كاري‌هاي لا‌زم را انجام مي‌دهيم و كار روي اين فيلمنامه از سه سال قبل از ساخت شروع شد.

 

فيلم‌هايتان معمولا‌ در پايان يك پيام اخلا‌قي دارند. پيام «لبوفسكي بزرگ» چه بود؟

اتان: هيچ. در واقع هيچ يك از فيلم‌هايتان پيام اخلا‌قي ندارند.

 

تا به حال وسط ديدن يك فيلم از سينما بيرون آمده‌اي؟

هر دو با هم: اوه. بله.

جوئل: «تولد يك ملت» كسل‌كننده‌ترين فيلمي است كه ديده‌ام.

 

خريدهايتان را خودتان انجام مي‌دهيد؟

هر دو با هم: بله

اتان: خريدهاي خواروبار؟

 

بله. مثلا‌ قيمت يك پاكت شير چقدر است؟

اتان: حدود 69 سنت يا يك دلا‌ر يا همين حدودها.

...

+ نوشته شده در 0:42 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/07/14
کارلوس در سرزمین عجایب

 

کارلوس کاستاندا کیست ؟

 

1. شارلاتان ؟

بسیاری ازدوستان و نزدیکانش معتقدند کاستاندا دروغگوست و در مورد از سرگذارندن تجربیات عرفانی اش مارا می فریبد برخی از شخصیت های واقعی که کاستاندا از آن به عنوان افراد حلقه خود یاد کرده ، مدعی اند هیچگاه شخصا دون خوان را ملاقات نکرده اند.

همسر کاستاندا در کتابی که پس از مرگ شوهرش نوشت به نکته تکان دهنده ای اشاره کرد ، کارلوس جملات نغزی که این سو آن سو می شنید در کتاب هایش از زبان مرشد سرخپوستش دون خوان ماتیوس جاری می ساخت. او می گوید یک بار جمله عالمانه ای که کودک خردسالش بر زبان

رانده ، کاستاندا بی تغییر از قول دون خوان نقل کرده  است .

 زندگی کاستاندا در نوجوانی و جوانی نشان می دهد او یک  سرخورده هنری است.چندین سال زیر نظر استادان مشهور، مجسمه سازی و نقاشی آموخت، بی حاصل.

 سالهای آغازین  دهه 60 ، اوج گسترش هیپی گری است.مصرف مواد مخدر و اعتقاد به مذاهب گنوسی از ارکان زندگی هیپی هاست. مخالفان کاستاندا معتقدند این سالها، فرصت طلایی است برای دانشجوی گمنامی چون او که محبوبیت و شهرتی که از راه هنر کسب نکرد، به دست آورد.

« تعلیمات دون خوان » در 1968 منتشر شد. همه آنچه می خواستند از توصیف تاثیرات گیاهان روان گردان تا تعالیم معنوی کهن، یکجا جمع شده بود.

 نام کاستاندا سر زبان ها افتاد. وقتی نهضت هیپی گری از رونق افتاد کاستاندا نیز کتاب سومش

 « سفر به دیگر سو » را با مقدمه ای در مذمت مواد مخدرآغاز می کند .او می گوید مصرف گیاهان روان گردان درآیین سلوک تولتک ها نقشی ندارد و تجویز این داروها از سوی دون خوان  طی سالهای اخیر تنها به قصد در هم شکستن ذهنیت منطقی او بوده است.

با این حال خرده گیران با تکیه برهمین چرخش دیدگاه و تغییر سمت و سوی اخلاقی، کاستاندا را عوام فریبی می  دانند که از قضا موج سوار خوبی هم هست و می تواند با تکیه بر دانش مردم شناسی اش به فراخور حال و روز و زمان ،چیزی ازانبان عرفان سرخپوستی به خیل مشتاقان عرضه کند.

حتی نامگذاری کتاب های او را با غرض و مرض می دانند.

چنانکه چهارمین کتاب کاستاندا که چندی پس از رسوایی واترگیت و التهابات سیاسی آن دوران منتشر شد « افسانه های قدرت » نام داشت.

سال 1998، زمان پایکوبی منتقدان سرسختش بود، کارلوس کاستاندا نه به ناوال پیوست، نه جاودان ماند...او در آوریل 98 بر اثر سرطان کبد مرد.

 

2. سالک ؟

..وشاید سرنخ اشتباهی را دنبال کرده ایم اگر در پی این باشیم که : آیا دون خوان وجود خارجی داشته

کاستاندا واقعا با گرگها صحبت می کرده؟ یا در ذکر منابعش امانت به خرج داده است؟ کاملا محتمل است او با شم نویسندگی وقایع تخیلی را به تجربیات حقیقی اش افزوده باشد. اما نباید اجاره بدهیم بدهیم این نکات گمراهمان کند واز درک میراث کاستاندا غافل بمانیم.

تمام کسانی که بدون پیش زمینه در معرض آثار کاستاندا واقع می شوند معترفند. دست کم جهان بینی که کاستاندا از آن میگوید نمی تواند حاصل تخیل یک انسان باشد.

نظام عرفانی ناوالیسم، دقیق، کامل و خود بسنده است. و در عین حال همانندی های غیرقابل انکاری با بسیاری از نگرش های متافیزیکی ادیان و مذاهب دیگر دنیا  دارد.

بسیاری، از تطابق نگرش سرخپوستان تولتک با یافته های  فیزیک معاصر شگفت زده شده اند.

شاید ذکر مثالی بد نباشد: اعتقاد ساحران به « بی عملی » و نتیجه آن « دیدن» بسیار به « بی فکری » و « ساتوری » ذن نزدیک است.

 دون خوان بارها تاکید می کند: شکل عینی جهان حاصل توصیف و تصورات ماست به محض

دگرگونی این توصیف، جهان را همان گونه که هست خواهیم دید.

فریتیوف کاپرا در کتاب مشهورش تائوی فیزیک ( که مدخلی است به شباهت شناسی فیزیک نوین و اشراق شرقی ) می نویسد:« ناظر انسانی آخرین حلقه زنجیر روند مشاهده را تشکیل می دهد و خواص هر شی اتمی را فقط می توان برحسب تاثیر اشیا بر روی ناظر و تاثیر ناظر بر روی اشیا تفهیم کرد و این بدان معنی است که مدل و نمونه کلاسیک یک توصیف واقعی طبیعت، دیگر دارای اعتبار نیست و هنگامی که با ماده اتمی سروکار داریم، افتراق دکارتی بین من و جهان، بین ناظر و منظور نمی تواند عملی باشد.»

سیاهه این قبیل همانندی ها بلند بالاست.« هانس ا. الریش » در کتاب « از استاداکارد تا کارلوس کاستاندا » به شرح دقیق این همانندی ها می پردازد.

« کوروالان » تنها کسی که ظاهرا موفق شده با  کاستاندا مصاحبه کند درباره آن کتاب گفته است:

« ظاهرا روح غربی برای قیاس و نتیجه گیری تربیت شده و  تا پدیده ای گنگ و معمایی را که در نگاه اول استنتاج پذیرنیست در شبکه ای از ارتباط ها نیندازد و بدینسان آن را دیدنی نسازد، راضی نمی شود»

شاید کاستاندا بدش نمی آمد ما ذره بین به دست بگیریم و مدام از خود بپرسیم « کجاش واقعی است؟ کجاش غیرواقعی است؟»

و آنقدر بپرسیم تا نفس سوالات بی رنگ  شود، کلمات اضافه اش بریزد واین پرسش شگفت انگیز

باقی بماند: واقعی چیست؟ غیرواقعی چیست؟

 امروز شاید تب کاستاندا نزد کسانی که می خواستند از شهرت او، قبایی هم برای خود بدوزند، سرد شده باشد. اما زمانی که دیگر برایمان اهمیتی نداشته باشد او به ناوال پیوست یا در رختخوابش مرد، لحظه ای که یاد می گیریم آن 9 کتاب جادویی را چطور بخوانیم، و جهان آثارش به سوراخ کلید آلیس در سرزمین عجایب تبدیل شود و فهمیدیم آن سوی دیوار، جهان دیگری هم هست، آن وقت متوجه خواهیم شد« بصیرت » و « بینشی » که کاستاندا می تواند ببخشد، نه مرده است...نه مردنی است.

 

 

آپدیت:

از آن ای‌میلی که می‌خواست بداند نویسنده مطلب کاستاندا خودم هستم یا نه؟ شروع شد . به گواه آمارگیر طی این یک ماه اخیر، هر روز کسی به دنبال « کارلوس کاستاندا» سری به خانه ما زده. کنجکاوم.

کیستید که در این روزگار بی‌پیر مدام از حضرت گوگل سراغ کاستاندای فقید و پیرمرادش را می‌گیرد ؟

آن‌قدر انواع شبه‌عرفان‌های ساده و سهل‌الوصول مد شده که انتظار نمی‌رود این روزها کسی سراغ از سلوک تولتک‌های کهن بگیرد. حسابی کنجکاوم کرده‌اید ؛ جوان‌اید ؟ کهنسال‌اید؟ رساله می‌نویسید؟... یا از پس سرسام روزمره چشمی به جهان دیگر دوخته‌اید؟

برای آخرین پست ام پیغام بگذارید...ما هم دورادور دستی بر آتش داریم .یا شاید... داشته‌ایم.

 

 

 

+ نوشته شده در 18:28 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/07/11
5 نکته کوچولو : «چرا دپرسی غضنفر؟»

1.       طی یک‌دو هفته اخیر هرکس مرا می‌بیند ( واحتمالاً گذرش به خواب بزرگ هم افتاده است) می‌گوید:«هی فلانی! چرا اینقدر دپرسی؟»...

      آدمیزاد است دیگر ، گاهی شاد است و بشکن می‌زند و قر می‌دهد، گاهی هم ، انگشتش شکسته ، شمشیر داموکلس بی‌کاری بالای سرش تاب می‌خورد و افسردگی قدیمی مزمن با تمام قوا بازمی‌گردد. البته اگر کسی منظورش نوشته‌‌«برگرد خانه اول» است که چیز سوبژکتیوی در آن نیست، روشن و واضح تجربه‌ای‌ست که از سرگذرانده‌ام و اگر تلخ است ربطی به بیماری یا تلخ‌اندیشی ندارد. با این حال ممنون که نگران احوال‌مایید و شرمنده اگر به ما سر زدید و عیش‌تان منقص شد . اگر نخ شمشیر بالای سرم بی‌هوا پاره نشود قول می‌دهم «چیزهای» طرب‌انگیز را برای خودم تنها نگه ندارم.

2.        در پاسخ به نیمای عزیز و رفقای دیگر :«خواب بزرگ» هفته‌ای یکبار( یا دست‌کم هفته‌ای یکبار)  آپدیت می‌شود. روزش خیلی معلوم نیست ولی طبق تجربه آخرهفته‌ها برای همه‌مان بهتر است.

3.       برای دوستان چلچراغی: سایت چلچراغ دچار مشکلات عدیده است و هیچ ایمیلی از شما به دست ما نمی‌رسد. نرنجید لطفاً اگر پاسخی نگرفته‌اید.

4.       نمی‌دانم چند نفرتان « بانویی که بخاطرش می‌کشند» را دانلود کرده‌اید. ولی از ظواهر امر (کامنت‌ها) برمی‌آید که جدی‌اش نگرفته‌اید. اگر یک‌نفر چنین گنجینه‌ای را نشانم می‌داد حاضربودم بعدش تمام سریالهای ماه رمضان را نگاه کنم یا تا ولایتمان یه لنگه پا بدوم!  به نفعتان است درباره‌‌اش فوراً نظر بدهید؛ چون بزودی میفتم روی دنده کمیک‌بازی آنوقت تا هزار پست بعدی‌ام درباره بتمن و تن‌تن و ایکس‌من و هیت‌من و ...خواهد بود! گذشته از شوخی بزودی چیزهایی درباره گرافیک‌نوول و خصوصاً همین سین‌سیتی می‌نویسم تا ککش (‌‌جسارتاً) به تنبان شما هم بیفتد.

5.        و تا یادم نرفته :این سروش‌روحبخش‌ای که من  هستم، هیچ پروفایلی در «کلوب»،« ارکات» و هیج جای دیگری در عالم وب ندارم. در مورد سروش‌روحبخش‌هایی هم که نیستم ، که خب اختیار خودشان را دادند. رفیقی گفت : « شیطون !عضو کلوپ طرفداران حسام نواب‌صفوی هم که شده‌ای. خودت را هم که مجرد معرفی می‌کنی. قدت را هم که نوشته‌ای 185! »  

      آن لطیفه قدیمی «غضنفر! بچه‌ات مرد» یادتان هست؟ با این تفاوت که آخر لطیفه طرف یادش می‌آیدکه اسمش، اصلاً غضنفر نیست ؛ اما من این توضیحات را می‌دهم چون اتفاقاً «اسم»‌ام غضنفر است.

+ نوشته شده در 21:57 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/07/07
بانویی که بخاطرش می کشند

 

خیلی تلگرافی و سریع  آماده‌تان کنم :فیلم شهرگناه از روی کمیک ( در واقع گرافیک نوول) شهرگناه اثر فرانک میلر ساخته شده . کتاب میلر در مدت کوتاهی در زمره کمیک‌های کالت قرار گرفت . مجموعه 7 جلد با شخصیت‌های کمابیش مشترک که البته ساختار اپیزودیک‌اش اجازه می‌دهد آنها را جدا جدا هم بخوانید.  داستان‌پردازی میلر در شهر گناه بسیار متأثر از آثار چندلر و فیلم نوآرهای دهه 40 و 50 است.

این مجموعه در ایران پیدا نمی‌شود و اگر بخواهید پگ کاملش را سفارش بدهید ( با فرض این که یک آشنای مهربون آن ور آب داشته باشید) چیزی حدود 90 تا 150 هزار تومان برایتان درمی‌آ‌ید. راه دیگرش البته مجهز بودن به اینترنت پرسرعت و استفاده از نرم‌افزارهای p 2 p است.   

چندی‌ست که لینک یکی از کتابهایش را ( ترجمه‌شده به فارسی)  اینجا پیدا کرده‌ام . «بانویی که بخاطرش می‌کشند» دومین کتاب شهرگناه است که بیش از قصه‌پردازی ، بخاطر فضاسازی خاص و دیالوگ‌های قرص و محکمش شهرت دارد. میلر این کمیک را بعد از« خداحافظی سخت» و مرگ دردناک «مارو» ( همان موجود قلچماق وحشی و با مرام که در فیلم دنبال قاتل گلدی می‌گشت)آفرید ، با این حال محض تسلی به طرفداران مارو ، نقش کوچکی هم به او در «بانویی که به خاطرش می‌کشند» داده است.درباره این کمیک و باقی مجموعه حرفهای دیگری هم هست که بماند وقتی این یکی را دانلود کردید.

پی‌نوشت 1: ممنون از آکادمی فانتزی که مقدمات عیشمان را فراهم کرد و افسوس که جلوی این فایل نوشته :« به علت مغایرت با اساسنامه ، این مجموعه پی‌گیری نمی‌شود»

پی‌نوشت2: جای علیرضا میراسداله هم خالی. در اولین «منطقه‌آزاد»ی که برای چلچراغ درآوردم ، علیرضا یک صفحه درباره شهرگناه برایم نوشت ( که الان سایتشان مشکل دارد و متأسفانه نمی‌توانم لینکش را بگذارم) امیدوارم در نیوزلند  هم «بهمن کوچیک» پیدا کند.

پی‌نوشت3: اگر هنوز داری می‌خوانی، عمراً کمیک‌باز نمی‌شوی!

 

 

+ نوشته شده در 17:20 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/07/05
برگرد خونه اول !

 

از این بازی‌های دوره نوجوانی بازی کرده‌اید که  با تاس انداختن جلو می‌رود و روی بعضی خونه‌های بازی تصویر کارت کشیده...یعنی باید کارت را بخوانید. کارتها هم فرمانهایی دارند مثل اینها : « یک حرکت دیگر جایزه داری» ، « دو خانه جلو برو » یا مثلاً « هفت خانه برگرد عقب»....بعضی وقتها آن کارت لعنتی حاوی چنین فرمان ظالمانه‌ای بود : « برگرد خانه اول » ...

این موقعیت تو مار و پله هم زیاد پیش می‌آمد .یک مار نظر تنگ عوضی نزدیکیهای آخرین ردیف دهانش را باز کرده و نا‌غافل آدم را می‌سراند به ردیف اول.

گیر افتادن به فرمان آن مار و آن کارت ، آن موقعیت آبزورد نا‌عادلانه، مدتهاست قاعده اصلی زندگی ما را تشکیل می‌دهد . اوایل قضیه را می‌گذاشتم پای بدبیاری‌های شخصی اما به تدریج که صدق این قضیه را درمورد خیلی‌های دیگر هم دیدم ، فهمیدم تعداد زیادی از کارتهایی که دست همه‌مان داده‌اند حاوی ان فرمان سرد خطرناک است.

برای همین است که علی‌رغم اکراهم از نقل خاطرات شخصی (‌‌‌خودسانسوری‌؟)، این بار باید تعدادی‌شان را بنویسم:

 

1.بهار 83 رفتم کتاب‌هفته . با آرش آذرنگ گپ زدیم و قرار شد کاری را شروع کنیم.کتاب رفیقم« فرهاد بردبار» درآمده بود و همین‌طوری یادداشتی هم درباره کتاب نوشتم دادم دست آرش. خوششان آمد. گفتند بنویس .آن کاری که برایش آمده بودم ،فرع یادداشت‌نویسی‌ام شد.

این ماجرا ادامه پیدا کرد تا این که کم‌کم هم حجم یادداشتهای من زیاد شد و هم گه‌گاه ترجمه‌ای از مهرناز- همسرم – همراهی‌اش می‌کرد. گفتند این را بکنیم صفحه ثابت و هر هفته با حداقل همان دو آیتم ادامه‌اش بدهیم . اولین شماره‌اش به مناسبت انتشار ترجمه کاوه‌میر‌عباسی از آخرین کتاب مارکز درآمد. یک مصاحبه مفصل با میر‌عباسی نازنین ، یادداشتی از من و ترجمه‌ای از مهرناز. پیش رفتیم  و

در این فاصله جشنواره خبرنگاران کتاب هم برگزار شد که آنجا در رشته معرفی‌کتاب(؟!) سوم شدم.

 تا زمستان که یکی از محبوب‌ترین پرونده‌هایمان درآمد، تیتر یک شد و به گمانم آقای فرید و آقای شکرخواه هم کمی پزش را به این و آن دادند:پرونده هولمز همراه مصاحبه‌ای با کریم امامی.

بعد از آن بود که اوضاع کمی به هم ریخت .پرونده ریموند چندلر مان به این علت که آدم مهمی نبود(؟) و پرونده استفن کینگ چون صهیونیست بود(؟؟!) بیرون کشیده شد.آرش آذرنگ از کتاب هفته رفت و قبل تعطیلات عید با اکثر بچه‌های مهم کتاب هفته تماس گرفتند و قرار کاری سال بعد را فیکس کردند .همه به جز ما.بعد عید رفتم با آقای دکتر صحبت کنم .از دلایلشان چیز زیادی نفهمیدم جز این که این صفحه بخاطر انتخابهایش«دردسرساز» بوده...تمام . این پایان کارم با کتاب‌هفته بود.

دولت ، وزیرارشاد و مدیران کتاب‌هفته عوض شدند. آذر ماه جشنواره خبرنگاران کتاب باز با همراهی کتاب هفته برگزار شد . این‌بار اول شدم .در رشته مقاله‌و یادداشت.یک سال بود که یادداشت کتاب ننوشته بودم و اعتراف می‌کنم خیلی می‌چسبید اگر کتاب‌هفته‌ای‌های جدید می‌گفتند برگرد. انتظار بی‌راهی هم نبود . موسوی- سردبیر جدید- خودش جز داوران بود و اگر من جایش بودم و می‌فهمیدم این بابا قبلاً هم کتاب‌هفته‌ای بوده تلاشی می‌کردم که برگردد.

از ان طرف ماجرا من بی‌خبرم .شاید برایشان مهم نبوده یا بوده ولی دلایل دیگری درکارآمده .به هر حال خبری‌نشد. حسرت راه انداختن مجدد آن پرونده‌های کتاب در دلم مانده . ولی چه‌کار کنم ؟ کارها و لوح‌های تقدیرم را زیر بغلم بگذارم و جار بزنم :«کسی یه پرونده‌ کتاب‌درآر از آب گذشته نمی‌خواد؟» ...روی کارت آخرم نوشته بود : «برگرد خانه اول»

 

2.با «پیام فروتن» از زمان نوشتن در سروش‌هفتگی آشنا بودیم . حالا سردبیر همشهری محله6 بود .سال 84. به ذهنم رسیده‌بود برایش طنز شهری بنویسم. اولیش را به اسم « همه آن چیزهایی که دوست داشتید درباره میدان هفت تیر بدانید و خجالت می‌کشیدید بپرسید» برایش نوشتم . بدک نشد . یک پارودی شهری که بدون این که به کسی بربخورد می‌خنداند.قبل از چاپ دست به دست شد . خیلی‌ها خواندند خندیدند یا تعریفش را شنیدند. کارتم این آمد:« 6خانه جلو برو»...رفتم . 6 ماهی هر هفته برایش می‌نوشتم . اسفند همانسال همشهری محله جشنواره‌ای داخلی برگزار کرد. دکتر توکلی یکی از داورانش بود. بخش طنز نداشت. من هم در کمال پررویی در بخش مقاله و یادداشت شرکت کردم . در همان بخش ، اول شدم!

نوشتنم برای همشهری متوقف شده‌بود ، چون برد کوتاهش راضی‌ام نمی‌کرد . دوست داشتم تعداد خوانندگان این طنزها بیشتر باشد. اردیبهشت امسال جشنواره مطبوعات شهری برگزار شد . ابولفضل زرویی و شهرام شکیبا جز داوران بخش طنزش بودند. باز اول شدم. از طرفی خوشحال شدم( و تعریف شکیبا وقتی از روی سن برمی‌گشتم خیلی چسبید) و از طرفی می‌دانستم این مقام هم تاثیری در  پیشرفت کاری‌ام نخواهد داشت . انگار گول‌زنک است . می‌دهندش که دلت خوش شود و دیگر ننویسی!

همین حالا احتمالاً خیلی جاها دوست دارند ستون طنز داشته‌باشند ؛ گیریم طنز شهری (دست‌کم خود روزنامه همشهری با آن همه ویژه‌نامه و مخلفات)  و من دلم غنج می‌زند برای طنز نوشتن . حالا وظیفه کداممان است که سراغ آن یکی برویم؟ ... باز نیش همان مار نکبت .

 

 

 

می‌خواستم 3 و 4 را هم بنویسم ، ولی این پست خیلی طولانی شده و می‌ترسم کم کم بوی زنجه‌موره بدهد یا  شبیه نوشته‌های یک آدم بدشانس شود، تمامش می‌کنم.

گاهی (خصوصاً وقت سریدن به ردیف اول) برمی‌گردم و به اینها فکر می‌کنم.سعی می‌کنم مثل حمید هامون یا الوی سینگر در آنی‌هال ، تکه‌های زندگی‌ام را بگذارم کنار هم تا ببینم چرا اینجوری می‌شود؟

من کوتاهی‌می‌کنم ؟ روابط عمومی‌ام ضعیف است ؟ به قدر کافی بلند‌پروازی ندارم؟ به آدم‌ها ، رفقا و محل کارم به چشم سکوی پرش نگاه نمی‌کنم؟....یا اساساً منطق آن آدمهایی که باید کار مرا بخواهند با من فرق می‌کند. و به ذهنشان نمی‌رسد دو‌چرخه قبلاً اختراع شده و اگر لازم دارند کافی‌ست آدرس یک دوچرخه‌فروشی را از کسی بگیرند. نه این که دوباره اختراعش کنند.

گفتم که خیلی از « من» های بالا ، احتمالاً یکجور « ما» است.

همه این تجربه ها را نوشتم تا به share بگذارم و نظر یا راه‌حلتان را بدانم.

...قبل از این که آن کارت کذایی باز به پست یکی‌مان بخورد.

 

+ نوشته شده در 3:29 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/06/30
خداحافظی طولانی...

 

انگشت اشاره دست راستم شکسته....چراغهای یک جایی هم یکی یکی دارند خاموش می شوند و من و چند نفر دیگر باید به تلخی شاهد رسیدن 40 چراغ به 5،4 چراغ باشیم. همه مان دمغ و عصبانی و بی حوصله ایم.

شرمنده که این بار نوشته ای در کار نیست.

+ نوشته شده در 14:10 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/06/23
وقتش رسید...
جملات زیادی را نوشته ام و چسبانده ام به کتابخانه. جمله هایی که منتظرم فرصتی دست دهد و جای مناسبی خرجشان کنم. یکی شان این است:

« ما نمی خواهیم جاودان باشیم.بلکه فقط دوست نداریم به چشم ببینیم که کارهایمان ناگهان دارند معنایشان ر ا از دست می دهند.»

از قول ریویر در پرواز شبانه اگزوپری. هر روز روزنامه ها را ورق می زنم ...و احساس می کنم بزودی وقت  ادای این جمله است.

 

+ نوشته شده در 3:7 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/06/23
دکتر ساعدی و اجنۀ امیلی

 

فیلم جن گیری امیلی‌رز را دیده‌اید؟

دختری بعد از سر گذراندن تجربه‌ای مشکوک به جن زدگی مرده و حالا جامعه، کشیشی را به دادگاه می‌کشاند که مراسم جن گیری را روی امیلی اجرا کرده است.دادستان با کمک شواهد پزشکی سعی دارد ثابت کند امیلی به جنون مبتلا بوده وکشیش بخاطر جلوگیری از مصرف دارو باعث مرگش شده ..وکیل کشیش گیج و ویج مانده نه جرأت دارد دریک دادگاه متمدن امکان حلول شیاطین در بدن را مطرح کند نه مدرک دندان گیری دارد .کتابهایی به دستش می رسد از یک پزشک مردم‌شناس که مراسم معتبری از  جن گیری درجهان سوم را تأیید می کند .

..خب همین جا صبر کنید .. کتابی با این مشخصات  می‌شناسیم : کتاب « اهل هوا »ی دکتر غلامحسین ساعدی درباره  مراسم زار و جن گیری در جنوب ایران . همان لحظه با خودتان فکر

 می کنید :چه جالب می‌بود اگر اشاره شان به دکتر ساعدی و کتابش باشد.وکیل ، مؤلف آن کتابها را پیدا می کند ، از او کمک می خواهد و قرارمی شود در دادگاه حاضر شود . حالا بازیگر طرف کیست ؟

شهره آغداشلو .

 یک انتخاب هوشمندانه که هم  اشارات فرامتن دارد و نشان می دهد به احتمال زیاد نویسندگان با کتاب دکتر ساعدی آشنا بوده اند وهم یکی از به یادماندنی‌ترین بازی‌های آغداشلو را رقم می زند .

شهره آغداشلو در این نقش کوتاه، خونسرد و لبخند به لب روی صندلی شهود می نشیند، با زیرکی  کنایه های خشم آلود دادستان را مهار می کند و با آن صدای خش‌دار مرعوب کننده خیلی دقیق از تجربیات متافیزیکی می گوید و درِ جهان‌‌های دیگری را بر جمعیت علم زده می گشاید.

سینمای هالیوود عادت ‌ندارد دانش وجهان بینی شهروندان امریکایی را در برابر سایر اقوام زیر سئوال ببرد و باز حضور یک ایرانی در نقش آن کارکتر چالش برانگیز ،بامزه و جالب توجه است.

 

بعد از تحریر:قابل توجه  عوامل سینما و ماوراء؛ فیلم جن گیری امیلی‌رز نتیجه گیری مذهبی آشکاری دارد . در لباس پوشیدن هم خیلی شئونات ما  رارعایت کرده اند ...از فیلم حلقه و یک دوجین فیلم وحشت دیگری که سیما نمایش داده ترسناک تر نیست. اگر با آغداشلو‌اش کنار می‌آیید، جان می دهد برای دوبله و پخش.  

+ نوشته شده در 2:56 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/06/17
هرآنچه سخت و استوار است...

چند روز پیش در اتوبوس پیرمرد متشرعی حدیث عجیبی از قول حضرت محمد برایم نقل می‌کرد:

اگر کسی به گونه راستت سیلی زد، گونه دیگرت را هم جلو بیاور(!)

جمله معروف انجیل و یکی از مانیفیست‌های مسیحیت. چند سال پیش امکان نداشت هیچ پیرمرد متشرع مسلمانی این آموزه لطیف(منفعلانه؟) انجیل را با گفته‌های اسلام اشتباه بگیرد.

مدتهاست دولتمردان ایرانی ( و بسیاری از رسانه‌های داخلی ) به دنبال ترسیم تصویری کاملاً مهرآمیز از اسلامند.

اگر قبلاً اسلام، دین عطوفت و غضب ـ سنتزی از مسیحیت و یهود ـ بود،این‌ روزها دیپلماسی هسته‌ای ایجاب می‌کند تصویری صرفاً محبت‌آمیز داشته باشد. قانع کردن سایر مذاکره‌کنندگان ایجاب می‌کند دولتمردان نه تنها از موضع ایدئولوژیکِ تاریخی‌شان عقب بنشینند بلکه اساساً به ارائه تصویری کلی و بدون جزئیات از اسلام نیز راضی شوند. تصویری آنقدر کلی که تقریباً بر همه ادیان سکولاریزه شده و همه طرق مذهبی عرفانی عامه فهمِ پاستوریزه  هم منطبق است.آنها این روزها در تلاشند اسلام از وجوه تاریخی عقیدتی مربوط به جهاد و آتش و خون ( که روزگاری باز به اغراق،تنها تصویر از اسلام معرفی می‌شد) تهی شود و مهر و شفقت که مدتهاست لقبِ رسمی مسیحیتِ سکولاریزه شده است، لقب اصلی دین ما هم بشود.

نکته بامزه اینجاست که خودشان نمی‌دانند این تغیر نشانه‌شناسی دینی چه هزینه‌هایی برایشان دارد.فعلاً گرم هستند و جهان هستی دارد در مورد رابطه دین و سیاست، آنها را در انتخابهای ناگزیری قرار می‌دهد.تفتیش عقیده از کتابهای وزارت ارشاد پیشین چیزی را حل نمی‌کند. گویی تقدیر براین است که سیمای سکولار اسلام توسط یکی از اصول‌گراترین دولتهای کشور شکل بگیرد.

همه می‌دانند چه بلایی می‌آید سرِ هرآنچه سخت و استوار است....

+ نوشته شده در 3:7 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/06/10
گفتگو با تارانتینو و رودریگوئز

 

شما دو نفر اصلاً چطور هم را پیدا کرده‌اید؟

تارانتینو: بار اول در فستیوال تورنتو هم را دیدیم و یکساعت و نیم در لابی شلوغ یک هتل گپ زدیم .

رودریگوئز: اون «سگدانی» را ساخته بود و من هم ال‌ماریاچی ؛ درباره خشونت در سینما با هم صحبت کردیم . وقتی اولین بار هم رو دیدیم کوئنتین به من گفت از پروژه بعدیم خوشت خواهد آمد ، اسمش «پالپ‌فیکشن» است . بعدش من به سونی برگشتم و فهمیدم دفترمان کنار همدیگر است . این طوری‌ها بود که دمخور شدیم . اون برام قطعاتی از «پالپ‌فیکشن» رو می‌خواند ومن هم استوری‌بردهای «دسپرادو» را نشانش می‌دادم .

 

ایده ساخت گریند‌هاوس از کجا آمد؟

ر: من معمولاً به خانه کوئنتین می‌رفتم و او در سینمای خانگی‌اش این جور فیلم‌ها را برایم نمایش می‌داد . همیشه برنامه شب این‌طور بود که اول پیش‌پرده‌هایی از این فیلم‌ها می‌گذاشت و بعد یک فیلم بلند ، بعد دوباره چند پیش‌پرده و باز یک فیلم بلند . وحس من این بود که باید این شبها را برای بقیه دنیا هم بازسازی کنیم و کوئنتین هم گفت اسمش را بگذاریم گریند هاوس.

 

وقتی ایده را به  باب و هاروی‌وینستین گفتید ، چه عکس‌العملی داشتند؟

ت: حقیقت این است که آنها همیشه وقتی می‌خواهیم فیلم تازه‌ای بسازیم خوشحال می‌شوند .

 

چرا اینقدر به فیلمهای بنجل دهه ۷۰ علاقه دارید؟

ر: خیلی از این فیلم‌هایی که کوئنتین نشانم می‌داد نسخه‌های درب‌و‌داغانی بود . گاهی حتی یک خط دیالوگ مهم یا نمای اصلی را از دست می‌دادی . اونقدر که کل فیلم از دست می‌رفت!...  

ت : یک شب داشتیم فیلم« خیانت» ساخته اولیور ‌رید ریچارد ویدمارک را می‌دیدیم و یکی از حلقه‌های اصلی و میانی فیلم از بین رفته بود ومن از این وضعیت خوشم می‌آمد. اصلاً دوست نداشتم بدانم در حلقه از دست رفته چه اتفاقی می‌افتد . بیشتر علاقه‌مند بودم در ذهن خودم بازسازی‌اش کنم و این نظر ریک لینک لِیتر( کارگردان فیلم گیج و منگ) بود که ما حلقه از دست رفته را خودمان بسازیم .

ر : سعی کردیم از این ماجرا به نفع خودمان استفاده کنیم. در فیلم من هم یک حلقه گمشده وجود دارد . در اواسط فیلم جایی عبارت « حلقه گمشده » را خواهیم دید ؛ انگار وسط فیلم رفته باشی یک دوش ۲۰ دقیقه‌ای بگیری و وقتی برمی‌گردی سر رشته فیلم از دستت در رفته باشد !

 

فیلمهای مورد علاقه خودتان در این حوزه چیست؟

ت :« نقطه در حال محو شدن»، « هالووین» ، و با گذشت زمان هم فیلم « والنتاین خونین من» فیلم‌های محبوبم را تشکیل داده‌اند.

ر : فیلم محبوب من فیلمی زامبی محور است به نام « وحشت سیاره » !شبیه فیلمی‌ست از جان کارپنتر که مابین دو فیلم « فرار از نیویورک » و « آن چیز » ساخته شده باشد. دوست داشتم فیلمی درباره زامبی‌ها بسازم چون مدتها بود ، فیلم خوبی در این حوزه ساخته نشده بود.

 

رابرت! از آنجا که فیلمت درباره زامبی‌هاست ، فیلم محبوبت در این ژانر کدام است ؟

ر: هنوز« سحرگاه مردگان» رومرو را دوست دارم .

 

شما قبلاً هم سابقه همکاری دارید .کوئنتین یکی از سکانسهای سین سیتی را کارگردانی کرده و در شام تا بام و دسپرادو هم بازی کرده است و می‌دانم فیلمنامه‌هایی را می‌خواهید کار کنید به هم نشان می‌دهید . داشتن چنین دوست و همکاری چقدر اهمیت دارد ؟

ر: ما قبل از هر چیز دوستان همدیگریم و بعد اگر فرصتی شد فیلم هم با هم می‌سازیم.

ک : یک نکته مهم در این رابطه این است که بزرگتریم مخاطبان فیلم‌های هم هستیم.

ر: من حالا فیلمها را تقریباً فقط به این خاطر می‌سازم که بتوانم در خانه کوئنتین تماشایشان کنم .

 

( ترجمه مهرناز مصباح از اینترتینمنت ویکلی)

 

+ نوشته شده در 15:25 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/06/10
گریندهاوس : پروژه جدید تارانتینو و رودریگوئز

بچه نابغه هالیود به همراه رفیق گاوچرانش یک فیلم مشترک خواهند ساخت . یک بی مووی که ادای دینی‌ست به ژانر محبوب ‌شان . برخی هنوز معتقدند همکاری تارانتینو و رودریگوئز به « لحاظ حرفه‌ای» بیشتر به نفع رودریگوئز است تا رفیق نابغه‌اش . بلاخره تارانتینو کلی افتخار و مدال و جایزه و نبوغ دارد ، در حالی که کارنامه رودریگوئز چندان پُرستاره نیست. اما در مصاحبه‌ای که خواهید خواند ،آنها از سالهای آشنایی‌شان ، فیلم‌دیدن‌های مشترکشان و رفاقت ارزشمندشان صحبت می‌کنند.

 و می‌فهمیم که آنها برای رفاقت و احترام متقابل، برای « لحاظ حرفه‌ای » تره هم خورد نمی‌کنند  .

  آنچه در این پست و پست بعدی( گفتگو) خواهید خواند ترجمه همسرم مهرناز مصباح است.

 

زنده‌باد بی‌مووی!

 

کوئنتین‌تارانتینو و رابرت‌رودریگوئز فرزندان طلایی میراماکس‌ برای یک کمپانی جدید، مشترکاً فیلمی می‌سازند .تارانتینو و رودریگوئز هر یک فیلمی شصت دقیقه‌ای را نوشته و کارگردانی می‌کنند که هر دو فیلم، تحت نام کلی« گریندهاوس» اکران خواهد شد .زمان اکران نیز آوریل ۲۰۰۷ (فروردین ۸۶) خواهد بود .فیلم ‌رودریگوئز در این مجموعه« وحشت سیاره» نام دارد و فیلم‌ای با سوژه زامبی‌هاست . بخش دیگر« گریندهاوس» ،« برهان مرگ» ساخته و نوشته تارانتینو‌ست . ‌رودریگوئز ساخت« وحشت سیاره» را از مارس ۲۰۰۶ در اوستین تگزاس آغاز کرد و فیلمبرداری آن به تازگی به پایان رسیده است  و تارانتینو نیز فیلمش را از ماه جاری در منطقه دیگری از تگزاس کلید خواهد زد . کرت راسل  بازیگر اول فیلم« برهان مرگ» است و فردی رودریگوئز بازیگراصلی «وحشت سیاره» ؛در فیلم رودروئیگز، تارانتینو نیز بازی می‌کند .

رودریگوئز اعتراف کرده که موسیقی فیلمش را از آثار جان‌کارپنتر الهام گرفته است .او گفته هنگام فیلمبرداری وحشت سیاره همیشه موسیقی کارپنتر سرلوکیشن پخش می‌شد.

 هنگام اکران و در بین این دو قسمت، پیش‌پرده برخی فیلمهای درجه دو نمایش داده می‌شود، که ادای احترامی‌ست به فیلمسازان دوره گریند هاوس .در ضمن این فیلم، قسمت اول از مجموعه فیلمهایی‌ست که این دو قرار است برای کمپانی ‌وینستین بسازند.

برادران وینستین درباره این پروژه گفته‌اند : هیچ چیز برای ما هیجان انگیز‌تر از تماشای فیلمی که توسط دو پدرخوانده کمپانی‌مان ساخته می‌شود نیست.

 

گریندهاوس چیست؟

 

در فرهنگ پالپ امریکایی ، گریند هاوس به سالن‌هایی اطلاق می‌شد که فیلم‌های بنجل نمایش می‌دادند. فیلم‌های درجه دو و کم‌هزینه‌ای که به نمایش افراطی خشونت یا مسایل جنسی می‌پرداختند. گریندهاوس‌ها در اوایل دهه نود و با ظهور ویدئوهای خانگی محو شدند.طی سالهای زیادی بازار معمول این نوع سینما با آثار ارزان ژاپنی و چینی ( فیلم‌های کونگ‌فویی یا سامورایی) گرم بود .

 ژانرفیلم‌های بنجل (B movie ) در عین حال که با اهداف صرفاً تجاری پا گرفت ومحصولاتش خود را ملزم به رعایت قواعد معمول هنری نمی‌دانستند اما به تدریج و با ظهور پست‌مدرن‌ها،  زیبایی‌شناسی خاص خودش را پدید آورد و معانی منفی نامش از بین رفت . چنانکه برخی کارگردانان برای خلق فضاهای نامتعارف یا مضامین تابوشکن ساختار فیلم بنجل را برای آثارشان برمی‌گزیدند. فیلم« بیل را بکش» تارانتینو در زمره نسل جدید ژانر فیلم بنجل طبقه بندی می‌شود .

از مهم‌ترین زیر شاخه‌های نوع گریندهاوس می‌توان به اینها اشاره کرد :

گریندهاوس‌های کلاسیک ، سیاه ، اروتیک ، شوک‌آور ، خون‌آشامی ، زامبی و آدم‌خواری .  

 

+ نوشته شده در 15:14 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/06/03
اکوی عزیز
ویژه‌نامه جدید بخارا را بخورید !

همه جای دنیا به احترام نام " امبرتو اکو " کلاه از سر برمی‌دارند ، اینجا ولی آثارش خیلی مهجور است ( شاید چون عادت نداریم از کلاه استفاده کنیم ، کاربرد دستمال بیشتر است )

به هر حال تا از کف نرفته ، سراغش را بگیرید ؛ که از تنها منابع فارسی زبان، درباره یکی از کسانی‌ای‌ست که معنی روشنفکر را زنده نگه‌داشته .

+ نوشته شده در 13:56 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1385/05/16
هوا کردن این آپولو

به لطف نیما قالب هم سروسامانی گرفت . دیگر بهانه زیادی برایم نمانده ...                                   بسیار خوشحالم که در ایران زندگی می کنیم و ناچار نیستم برای آن طرح کوچک بالای صفحه سبیل فرانک میلر را چرب کنم ( خوشبختانه میلر هم سبیل ندارد )                                                        چیز زیادی تا هوا کردن این آپولو نمانده است .

+ نوشته شده در 2:44 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/05/11
« خواب بزرگ » بزودی آغاز می‌شود ...
رفقا ، « خواب بزرگ » فقط درباره شرلوک هولمز نیست! فعلاً درگیر قالبم و سرعت اینترنت هم این روزها امانم را بریده . شرمنده اگر می‌آیید و خانه به هم ریخته است.همه چیزش آزمایشی‌ست . چیزی تو مایه : « یک ...دو ...سه ؛ امتحان می‌کنیم .» « خواب بزرگ » بزودی آغاز می‌شود....
+ نوشته شده در 23:40 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/05/06
آگاتا کریستی و قضيه پوپر


كارل پوپر معتقد است يك قضيه تنها در صورتي معتبر است كه شرايط ابطالِ آن روشن باشد. در واقع قضاياي علمي معمولاَ «ابطال پذيرند». هم‌وطن كريستي ضعف اصلي داستان‌هاي او را روشن كرده است. يك بار، فصل نهايي قصه‌هاي او را مرور كنيد. جايي كه كارآگاه كريستي، داستان را از منظر خودش بازگو مي‌كند، معمولاً وقتي ارائه تئوري او به پايان مي‌رسد و نام قاتل (كه در جمع حاضر است) را مي‌گويد. رنگ از روي او مي‌پرد و در گيجي حاصل از مواجهه با عدالت يا به گناهش اعتراف مي‌كند، يا از جلسه فرار مي‌كند (كه كم از اعتراف ندارد). اجازه بدهيد تصور كنيم قاتل يك بار خونسرد و آرام نظراتِ پوآرو را بشنود و بدون فرار، اعتراف يا لرزش صدا، آنها را نپذيرد. پوآرو هيچ دليل و مدركي ندارد.
دليل او تنها داستانِ اصلي ماجراست كه با فراست كشف كرده و هر چند تمام جزئياتش با هم جور در مي‌آيند اما تماميِ ماجرا ابطال ناپذير است.
كارآگاه نظريه‌اي دارد؛ قاتل به صرف اين كه مي‌داند اين نظريه صحيح است، تسليم مي‌شود. حال آن كه با منطق پوپر تمامي داستاني كه كارآگاه باز مي‌گويد «ابطال ناپذير» است يعني معلوم نيست تحت چه شرايطي مي‌توان آن را رد كرد يا منكر آن شد.
كريستي با رو كردنِ تئوري چفت و بست دار و كاملي اين توهم را در خواننده ايجاد مي‌كند كه كارآگاهي در حال ارائه ادله و مدارك است و همگي‌مان را مقهور مي‌سازد.

 

 

+ نوشته شده در 1:10 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/05/03
رگه تاریک هولمز

 

درباره اقتباس تلویزیون گرانادا از نوشته آرتور کانل دویل

 

ایده تلویزیون گرانادا برای اقتباس تلویزیونی از مجموعه شرلوک هولمز بسیار بلند پروازانه بود. آنها حتی از گالش های ایرانی ای که هولمز از آن به عنوان جا توتونی استفاده می کرده و بالای شومینه اتاقش آویزان بوده نگذشتند. گرانادا بر اساس قصه های کانن دویل، ماجراهای شرلوک هولمز(1984) بازگشت شرلوک هولمز(1986)

خاطرات شرلوک هولمز(1990) و پرونده های شرلوک هولمز(1991) را ساخت. این ساخته های تلویزیونی گرانادا از زمستان 1373 در ایران روی آنتن رفت . ابتدا شبکه 3 ، مجموعه ماجراهای شرلوک هولمز را پخش کرد، چند ماه بعد از اتمام این سری، شبکه 2 پخش بازگشت شرلوک هولمز را آغاز کرد. شبکه 2 طی پاییز 75 و تابستان 76 به ترتیب خاطرات شرلوک هولمز و پرونده های شرلوک هولمز را نیز نمایش داد.

 

گرانادا

ظاهراً گرانادا برای بازسازی خانه 221 B خیابان بیکر، 5 ماه وقت صرف کرده است. می توان حدس زد مبنای اصلی این بازسازی، تصاویری بوده است که ((سیدنی پجت))، طی اولین انتشار داستان های هولمز برای آنها طراحی کرده بود. دکوراسیون،مبلمان و کلاً فضای داخلی اتاق، بیش از هر اقتباس سینمایی دیگری به گراورهای اصلی وفادار مانده است. حتی بعضی مواقع تصاویر پجت مبنای کارگردانی مجموعه هم شده اند طوری که سعی شده قاب بندی نماهای خاص و میزانسن بازیگران دقیقاً با اصل تصاویر منطبق باشد.

سیمای واتسون مجموعه اول به آنچه پجت طراحی کرده بود، بسیار نزدیک است. مردی چهار شانه، نسبتاً زمخت با سبیل پرپشت و تیپی مطابق با مد مردان جوان لندن ویکتوریایی. با این حال بازیگر دوم نقش واتسون یعنی ادوارد هاردویک،با وجود اینکه کوچک جثه تر و مسن تر از بازیگر قبلی است بیشتر به دل می نشیند. او سعی کرده کمی از کلیشه آن واتشن قلچماق و ابله خارج شود و حس و حالی از جهان دیدگی توازن به نقش ببخشد. در واقع تلقی رایج در مورد واتسون این بوده که باید روی سفاهتش تأکید کرد. اما هاردویک با تصویر کردن واتسون به عنوان یک عاقله مرد معمولی و فاصله ناگزیری که بین هوشمندی هولمز و درک افراد عادی وجود دارد، واتسونی باورپذیرتر و قابل همذات پنداری ساخته است.

 

استقلال

با وجود این که مجموعه گرانادا در بعضی موارد به کتابها شدیداً وفادار بود،اما اکیداً تلاش کرده از زیر سایه ادبیات کانن دویل خارج شود.پیشتر هر کسی می خواست سیمای وفاداری از هولمز در تلویزیون یا سینما بسازد، دست خود را در پوست گردو قرار داده

بود؛ چون در نهایت هولمز به حهان ادبیات تعلق داشت و جهان ادبی او همواره خلاقیت اقتباس کنندگانش را عقیم می کرد و  وسواس در به تصویر کشیدن هولمز واقعی، این آثار را گاه تا حد فتورمان هایی بی حس و حال و کاملاً طفیلی کتاب، تنزل می داد.

عوامل مجموعه گرانادا تلاش کردند هولمزی بسازند که وابسته به کتاب نباشدو به همین دلیل با اعتماد به نفس کامل از برخی مشخصات همان هولمز، که به شدت مورد تعقیب هولمز دوستان دنیا هم هست، تخطی کردند.

هولمز معمولاً با کلاه مخصوص شناخته می شود که اکثر کارگردانهایی که به شخصیت او در سینما جان داده اند آن را به عنوان یک نشانه روی سیر شخصیتشان قرار داده اند. یک کلاه شکاری با نامی که در فارسی برایش معادلی وجود ندارد که که در شکل کلیشه ایش نارنجی رنگ است و چهارخانه. هولمز گرانادا معمولاً کلاه سیلندر به سر دارد و تازه در موارد معدودی که آن لباس معروف را به تن می کند، کلاهش بر خلاف تصویر رایج خاکستری و بدون طرح.

جرمی برت چشمان روشنی دارد.حال آن که همه هولمز دوستان می دانند رنگ چشمان کارآگاه محبوبشان قهوه ای تیره است.جرمی برت از مجموعه سوم به بعد و طی 4 سال وقفه که در تولید سریال افتاده بود، بسیار پیر و شکسته شد. به نحو محسوسی چاق شده شده، شکم و غبغب آورده بود. به طوری که اگر کسی او را در مجموعه های قبلی نداده بود، به زحمت می توانست این سیمای تازه را به جای هولمز لاغر و تکیده قبول کند، اما این بار هم سازندگان مجموعه با اعتماد به نفس بسیار نقش هولمز را همچنان به جرمی برت دادند پیری که در تصاویر سیدنی پجت هیچگاه به سراغ هولمز نرفت بود، درست مثل هر انسان دیگری بر هولمز تلویزیونی غالب شود.

سری سوم یعنی خاطرات شرلوک هولمز در میان کل مجموعه ها، از بقیه ضعیف تر است. حاصل گردنکشی سازندگان از جهان ادبی هولمز قابل دفاع از آب در نیامده است. در این سری، آنها در اصل داستان ها هم دست بردند و گاهی با ترکیب چند داستان مختلف به یک قصه واحد اما از هم گسیخته رسیدند و قسمتهای آن نه زنگی زنگ است و نه رومی

روم. اما در قضاوت نهایی و با در نظر گرفتن کل مجموعه ها، نافرمانی تلویزیون گرانادا از قواعدی که سالها براقتباس های داستانی کانن دویل سایه افکنده بود و تلاش برای ساخت یک هولمز با گوشت و پوست و استخوان قابل ستایش خواهد بود. خصوصاً حس سلیقه در انتخاب بازیگری به نام جرمی برت.

 

جرمی برت

برت فقید یکی از پیروان مکتب استانیسلاوسکی بود. همان مکتبی که می گفت برای بازی کردن نقش شرلوک هولمز،باید خود شرلوک هولمز باشی. انتخاب جرمی برت هم در ادامه همان نگاه گرانادا بود به تولید یک هولمز مستقل از ادبیات. جرمی برت در عین حال که هولمز کانن دویل است، برای خودش جهان مستقلی دارد.جهانی قابل باور و متفاوت.

ظاهرش، قامت بلند، چهره تکیده، بینی عقابی و مدل موها او را مستعد بازی در نقش هولمز می سازد. اما جرمی برت برای اینکه هولمز قابل قبول تصویری بسازد تکیه خود را بر روی قسمتهایی از شخصیت او قرار داد که هر چند در کتابهایش ذکر شده بود اما موقع ساخت آن کارکتر کلیشه ای یا آن کلاه نارنجی چهارخانه و ذره بین و ... مورد غفلت واقع می شد.

هولمز کتاب،آرام و درونگراست و گهگاه ملاحت طنزآلودی هم دارد. اما در بسیاری از داستان ها اشاره شده که او در عین حال شلخته و عصبی است، افسرده است و گاهی عکس العمل های جنون آمیز نشان می دهد. به کوکائین اعتیاد دارد. خود شیفته است و در مجموع از لحاظروانی به هیچ وجه سالم نیست.

این رگه تیره شخصیت هولمز با وجود این که از پایه ای ترین ویژگی های خاص او محسوب می شد، سالها از نظر هولمز دوستان نادیده گرفته شده بود. در حالی که در رفتار کلیشه هولمز این وجوه بیمارگون اما غیر قالبی هم به صورتی پنهان می زیست.

شاید علاقه مندان هولمز خوش نداشتند از آن کلیشه رایج دست بردارند و هولمزی سیاه تر اما باورپذیرتر و عمیق تر را بشناسند.

جرمی برت همین نیمه دیگر هولمز را کشف کرد و به ما نشان داد. هولمزی که جرمی برت به تصویر کشید، شخصیتی مالیخولیایی است. با آن حرکات عصبی صورت، پرش گاه به گاه لبها یا ابروها. با حرکات ناگهانی و جنون آمیز و آن نگاه نافذ و پر نخوت. با خنده هایی که بر لبش می نشیند و بعد خیلی سریع محو می شود تا بفهمیم قصد تمسخر مخاطبش را داشته است. جرمی برت نیمه تاریک هولمز را آزاد کرد و با انگشت گذاشتن روی نکات کلیدی اما نامریی شخصیت پردازی هولمز تصویر جدیدی از او ارائه داد.

او شدیداً نسبت به قرار گرفتن در مقابل دوربین تلویزیون آگاه است و با تمام قوا سعی دارد هولمز را تصویر کند. فرمهای گرافیکی خاصی که به واسطه بدنش در قابها می سازد موید این نکته است. شاید تنها خطر حقیقی که بازآفرینی جرمی برت را تهدید می کند این است که او نسبت به خودش زیادی جدی است و با تاکید خاصی که روی تک تک جملات داردگاهی آنها را به هجویه ای علیه خودش تبدیل می کند.

 او اکتشافاتی که قاعدتاً برای هولمز بسیار ساده و پیش و پا افتاده محسوب می شود با چنان اغراق و جدیتی نمایش می دهد که احساس می کنیم هولمز برای باهوش بودن، رنج زیادی متحمل می شده. در هولمز ادبی نشانه هایی از فلز آیرونیک وجود دارد که باعث می شود ما نسبت به این که چقدر طبیعی و راحت مسائل را حل می کند،مبهوت

شویم. خصلتی که هولمز جرمی برت از آن نصیب زیادی نبرده و گاهی ورجه ورجه هایش به خاطر کشف مسائل ساده ممکن است بیننده را به خنده وادارد.

جرمی برت فقید در 1995 از دنیا رفت و ساختارشکنی اش از شخصیت هولمز را برای ما به یادگار گذاشت.

 

دوبله

گذشته از صدای ایرج رضایی که برای چهره هاردویک زیادی مسن بود، ناصر نظامی برای بورک و ربیعی برای هاردویک گزینه های مناسبی بودند. جلال مقامی وقتی جای جرمی برت صحبت می کرد، هیچ توانایی ویژه ای را به نمایش نگذاشت و دوبله اش هرچند استاندارد و قابل قبول بود اما چیزی برای به یاد ماندن نداشت. گو اینکه لحن آرام و شکسته حرف زدن مقامی گاهی با حرکات جنون آمیز و دیسیپلین خاص جرمی برت در تناقض بود؛ اما بهرام زند... .

صدای بهرام زند روی چهره جرمی برت ( خصوصاً از مجموعه سوم به بعد) تبدیل به یکی از دوبله های قابل افتخار سیما شد. بهرام زند به خوبی از پس اجرای صوتی غرغرها، نجواها و لحن پر فراز و نشیب و گفتار ادبی هولمز برآمد. هولمز بسیار لفظ قلم صحبت می کند. کلمات رسمی و گاهی مهجور فارسی که برای این شخصیت انتخاب شده بود،

کاملاً با حس و حال او هماهنگ بود.

بهرام زند همان کاری را با جرمی برت انجام داد که برت خود با هولمز انجام داده بود. او یک سر به جرمی برت تبدیل شد و مقایسه صدای او در این مجموعه با مثلاً اجرای او در ناوارو نشان می دهد چقدر برای درآوردن آن کیفیت مالیخولیایی بازی جرمی برت تلاش کرده است. چنان که بی اغراق هولمزی که ما می شناسیم را باید حاصل مثلث هولمز دویل، جرمی برت و بهرام زند دانست.

 

+ نوشته شده در 23:43 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/05/03
کنار شومینه خیابان بیکر

 

 

شرلوک هولمزو افسردگی نوجوانی

 

«صندلی ات ر اجلو بکش و ویلون مرا بده ،چون تنها مسأله ای که هنوز باید حل کنیم این است که چطور این سر شب های غمبار پاییزی را به شکل دلپذیری به سر آوریم .»

 

                                      خطاب به واتسون ....در پایان قصه اشراف زاده مجرد