

دوستان ، آشنایان، رفقا!
اسباب کشی انجام شد و این آخرین پست در بلاگفا دات کام خواهد بود.
آرشیو این مدت همچنان در بلاگفا می ماند.
از این پس می توانید خواب بزرگ را در :
http://bigsleep.wordpress.com/
بخوانید.
این غرغرها تکراری است.نویسنده حالش از نوشتن اینها بد میشود. ولی مجبور است این بدحالی را تحمل کند تا ببیند کدام پوست کلفتتریم."طرف"هامان با چه حجمی از تحقیر سرانجام به خود تکانی میدهند. با چه زبانی باید وادارشان کرد بینندگان عزیز را بلانسبت جماعت گوسپند نبینند.کی به جای اداهای جادوگرانه حاضر میشوند بروند کارشان را درست یاد بگیرند.
در دانشگاه استادی داشتیم که حرف بامزهای میزد.
میگفت چرا وقتی آرنولد (در ترمیناتور2)پوست ساعدش را میکند و آن زیر کلی دم و دستگاه و سیم است،تماشاگر باور میکند اما وقتی در یک فیلم وطنی یکی دارد از خیابان رد میشود همه چی باسمهای و غیر قابل باور است؟
متاسفانه حقیقت ربطی به مسائل تکنیکی و سختافزاری ندارد.ابداً.
یادتان هست که 2 سال پیش هر کس فتوشاپ یاد داشت خودش را گرافیست میدانست.حالا فیلمنامه نوشتن که دیگر همان را هم نمیخواهد. خرجش یک خودکار 70 تومانی است.وقتی شرایط تصویب فیلمنامه در دستگاه عریض و طویل صدا وسیما مبتنی بر لابیگری و مافیاییبازی است خب چرا کسی که رفقای خوبی دارد یک خودکار 70 تومانی نخرد؟قضیه به همین سادگی است.
خب. اوکی . فیلمنامهنویسی مال شما که رفقایی دارید.ولی بالاغیرتاً یکی از این کتابهای سید فیلد را هم که جلوی دانشگاه میفروشند بخرید و بخوانید.اگر دارید درباره بیمارستان مینویسید به اندازه یک نصفه روز و یک بلیط اتوبوس هزینه کنید و کمی سالن نزدیکترین بیمارستان محل اقامتتان بنشینید.
اوه...بله بله چه انتظاراتی.خب همه اینها را بیخیال شوید.دستکم پشت میزتان بنشینید و با منطق سقراطی –به دکارت هم لازم نیست برسید- درباره چیزهایی که قصد نوشتنش را دارید فکر کنید.
آیا منطقی است که مادری قرمزی چشم پسرش را از هفت متری در تاریکی تشخیص دهد؟ مگر فیلم علمیتخیلی است؟ مگر مادر کذایی زن شش میلیون دلاری است؟
آیا منطقیاست که یک بچهدزد قاتل که در حین درگیری با نیروی انتظامی زخمی شده در بیمارستانی بستری شود و پزشک معالجش این ماجرا را نفهمد؟کلی فیلم با این موقعیت هست که زخمی شده توسط پلیس حاضر نیست برود بیمارستان چون میداند فوراً به پلیس خبر میدهند.
این نوع منطق که اصلاً ربطی به قصه و درام ندارد و قضیه دو دو تا چهارتای معروف است.در حد 12 سال تجربه زنده بودن لازم دارد و حدوداً 90 نمره بهره هوشی.
خب...خودکار به دستان عزیز اینها را ندارد؟
برای ایجاد تغیرات در ساختارهای ذهنی این عزیزان منتظر هیچ حرکت انقلابی نیستیم.همین که دفعه بعد که کسی خواست از کابوس بپرد بصورت 90 درجه از کمر دو تا نشود روی تختش و مثلاً با یک غلت بیدار شود یا دستکم 20 درجه تکان بخورد ما را کفایت میکند.
بیخیال شدن این 70 درجه احترام به شعور مخاطب است و البته قابل باور کردن لحظه کذایی.
اجداد معنوی ما اینها را گفتهاند . ما هم وظیفه داریم بگوییم. متاسفانه حوالت دادن خودکار به دستان به راسته خیابان انقلاب همچنان باید تکرار شود.بدی قضیه این است که اگر با تعمیرکاری طرف بودیم که کارش را درست انجام نمیداد یا رفتگری یا آرایشگری میشد رسوایش کرد. باهاش دست به یقه شد.ازش شکایت کرد.
متاسفانه باید تحمل کنی شیاطین در یک سریال جدی" یوهاهاها "میگویند و بعد کارشناسان جمع میشوند و این گاف عظما را تحلیل میکنند.
نویسنده حالش از نوشتن این خطوط بد است. شما و خودش را دعوت میکند تا اطلاع ثانوی به دست پر پیچ و مهره ترمیناتور خیره شویم و از تماشایش لذت ببریم.
از این جا به بعد نوشته را میتوانید تکملهای بر وبنویسی برای خانم چاقه تصور کنید. بیشتر دوست دارم آن دسته از رفقا که مثل خودم به کنج کوچکی در وبلاگستان راضیاند و ماستشان را میخورند این نوشته را بخوانند و به کارشان بیاید....
طی این مدت یک ماجرای عجیب مدام برایم تکرار شده است:
نوشتههایی که به عقیده خودم خوب جفت وجور شده یا ایده تازهای دارد و خلاصه منتظرم بابتش تکریم شوم، به شکل مشکوکی مورد کم لطفی قرار میگیرد.هیچ کدام از کسانی که میخوانند دربارهاش حرفی نمیزنند و سردبیران درموردشان سکوت میکنند.
اما بسیار اوقات که خزعبلی نوشتهام .یا چیزی که نوشته شده به نظر خودم خیلی خیلی معمولی بوده فوج ابراز اشتیاق است که سرازیر میشود.آقای...که طی تمام مدتی که با هم کار کردهایم تا حالا به منزلم زنگ نزده بود بهم زنگ میزند و من حیرتزده میشنوم که از نوشتهای تعریف میکند که حتی حاضر نشدهام اسمم را کنارش بگذارم!
نمونه اخیرش همین دو مطلبی بود که درباره موقعیتهای تکراری در هالیوود و سینمای ایران نوشتم.بدک نشد اما... اولاً خیلی فان بود. ثانیاً این ایده مدتها در ذهنم بود و فقط از سر این که فکر میکردم خیلی بیمزه باشد سراغش نرفتم.چند هفته پیش که بی ایده ماندم مجبور شدم در کمال شرمندگی خرجش کنم.
حجم لینکهایی که به این مطلب داده شد،تعداد نظرات مثبت ، تعداد ویزیتور و میزان خوشآیند همکارانم غافلگیر کننده بود.
در حالی که به ظاهراً باید خوشحال میبودم اما نیمی از وجودم به هیچ عنوان خوشحال نبود. عصبانی و دلخور بود.
البته که به همه رفقایی که نسبت به این مطالب ابراز محبت کردهاند احترام میگذارم و ازشان ممنونم.
ولی دلخوریم از این بود که احساس میکردم نوشتههای کذایی حق بسیاری از مطالبم را خوردهاند.
یا دستکم دوست نداشتم کسی مرا هیچ وقت به عنوان نویسنده آنها به یاد بیاورد.
سعی دارم بفهمم گیر کار کجاست؟کسی میداند؟
1. –آخه...
- دیگه آخه نداره!
2. طرف دارد از در خارج میشود.دوستی(نامزدی/همسری) صدایش میکند: جعفر ( یا قلی یا محسن یا بهزاد یا فروغ ...)
طرف برمیگردد (حالا یا میگوید "چی؟" یا نمیگوید) بعد اون دوست ساکت میشود و زیر لبی میگوید :هیچ چی.
3. طرف میخواهد یکی را تعقیب کند .عینک دودی میزند و سپر به سپر طرف (یا اگر پیادهاند در فاصله 30 سانتی او ) حرکت میکند. سوژه مورد نظر هم یک خنگ بالفطره است.
4. با هنرنمایی : امین حیایی
5. موقعیتهای هراسناک برای زنهای تنها باید در شبهای بارانی رخ بدهد.
6. آدمها برای بیدار شدن از کابوس حتماً باید نیممتر با صورت خیس از تختشان بپرند.(طوری که دو نیمتنهشان زاویه 90 درجه بسازد)
7.یک پسر بامرام عاشقپیشه که عقلش شیرین میزند و اواخر فیلم قابلیتهایش به همه اثبات میشود( یعنی همه مردان جوان سالم منگلاند؟!)
8.خانه دوبلکس و آقای خانه که با ربدشامبر برقبرقی و دستمال گردن ،دارد با لبخند از بالا به تازهوارد نگاه میکند( خداوکیلی این تصویر دیگر حالتان را بد نمیکند؟)
9. هندوانهها در آب حوض (اولین تصویری که برای القای حس صمیمیت و گرمی خانواده به ذهن هر آمیبی میرسد)
(میان برنامه
یکی از سریالهای رمضان -دیالوگهای پدر و دختری در اتومبیل:
دختر-نظرتون درباره شعر نو چیه؟
پدر- من به این شعرها میگم شعرهای هیچیندار.
دختر-نه منظورم شعر نیماییه
پدر- نه...نیما که خوبه
دختر-دیگه؟
پدر-سهراب و اخوان هم البته خوبن.
(نکته:پیدا کنید نام دو غایب احتمالی را؟ پیدا کنید دلیل وجود این سکانس را؟توضیح این که پدر اساساً پزشک است)
10. سروش صحت در نقش لوطی که خاطرخواه کسی است که بهاره رهنما نقشش را بازی میکند.
11. زن چایی میآورد و به مهمان(ان) میگوید: خب ...خیلی خوش اومدید.(خلاقترین فیلمنامهنویسان این جور مواقع مینویسند:"آفتاب از کدوم طرف در اومده؟")
12. حاجی و سید در کشاکش .یکی زخمی شده و اصرار میکند که " تو برو!" و از دیگری انکار که "من بدون تو جایی نمیرم" ( البته در اغلب موارد اون سالمه میرود و فرد زخمی در یک سری اقدامات ایثارگرانه دشمن را میترکاند)
13.نیروهای بعثی کلاً میخندند ( بعد هم در یک تغیر ناگهانی شخصیت به شکل جنونآمیزی عصبانی میشوند)
14." بازی دیگه تموم شد"( تا حالا چند نفرتان این دیالوگ را از زبان نیروی انتظامی واقعی شنیده یا اصلاً میتواند شنیدنش را از زبان یکی از این افسران محترم تصورش کند؟)
15. " من خودم رو هنرمند نمیدونم"
16. تمام عروسیها در حیاط خانه برگزار میشود( نه تالار،نه باغ،نه آپارتمان...فقط در حیاط یک خانه قدیمی نقلی)
17. دو نامزد جوان دنبال هم میکنند و مثل چت کردهها میخندند.(اوج خلاقیت برای نمایش خوشی عاشقان جوان)
18.وقتی کارگردان میخواهد نشان بدهد در ترسیم جهان دختران چقدر تبحر دارد یکی از دخترها به اون یکی میگوید:" خاک تو سرت"
(میان برنامه 2
یکی دیگر از سریالهای ماه مبارک.
پسر دیروقت از نزد دوستان نابابش که به او اکس دادهاند برمیگردد.
خانه تاریک است. مادر هم درطبقه دوم خانه دوبلکس منتظر. پسر وارد میشود. مادر میگوید: کجا بودی تا این وقت شب؟ چرا چشمات قرمزه؟
نکته: مادر برای تشخیص فوری قرمزی چشمان پسرش در تاریکی آن هم از فاصله 7 متری و ازطبقه بالا از هیچ نیروی متافیزیکی کمک نگرفته است. تشخیص او در سینمای ایران به شم مادرانه معروف است)
19. آدمهای تحصیل کرده و خوشپوش و جنتلمن یک ریگی به کفششان است ( بر عکس مردان سنتی صادق)
20.شریفینیا در نقش مردی که زیر سرش بلند است.
21.در خانوادههای قدیمی و قجری حتماً قتلی رخ میدهد.
22.در تیتراژ پایانی سریالها باید حتماً یکی یک چیزی بخواند( تو مایههای غم باشد مقبولتر است)
23.همه خارجیهایی که میخواهند فارسی حرف بزنند باید عین سفیر انگلیس در سریال امیرکبیر صحبت کنند.(اگر یادتان نیست توضیح میدهم: مثل فارسیزبانی که در حین خوردن سیبزمینی داغ ، بخواهد حرف بزند!)
24. شما بنویسید...
+ مرتبط:30 موقعیتی که بدون آنها هالیوود نمیدانست چه کار کند ۲۵. یکی از همین آرش ها گفت: وقتي با گفتن يه حرف به موقع به راحتي يه مسئلهاي حل ميشه يا حتي ميتونه اصلاً به وجود نياد اوني كه بايد حرف بزنه بيهيچ دليلي خفهخون ميگيره.
۲۶.وحید گفت: دختر یا زن جوانی که ناراحت است با یک دست بازوی دست دیگه رو مثل خمیر میماله! و البته قطره اشکی...
۲۷. دخترک گفت:هميشه وقتي صداي زنگ در بلند ميشه ( گاهي هم زنگ تلفن ) همه يه چند لحظه به هم نگاه ميكنن و يه نفر ميگه : يعني كي ميتونه باشه؟
۲۸. زیر خط آی تی گفت: زن تو یک اتقاق میخوابه ، مرد تو یک اتاق دیگه ، بچه هم یک جا دیگه !!
۲۹.ناتالی گفت:به نظرم از همه ی اینا جالبتر بینندههایی هستن که میگن خیییلی سریال قشنگیه!!
۳۰. محمد گفت: جواد هاشمي در نقش حاجي خوبه كه عصباني نميشه!
۳۱. ابی گفت :تمام پدر ها آقاجون هستن و تمام مادرها عزیز که با هم میشن (عزیز و آقا جون)
۳۲.الف میم گفت:به یارو یه چیز معمولی که توی داستان فیلم خیلی عجیب ئه می گن، یارو می گه : چیییییییییییییییییییییییییی
۳۳.شاحسین گفت :چمدون يا جعبه شيريني دست هنرپيشه هم خاليه و مثل پر كاه بالا و پايين ميره!
۳۴. Farbud گفت:دو تا خونوادهی داغون بیسواد کورکچل دارن با هم وصلت میکنن، بزرگ یکی از خونوادهها خیلی جدی سر یه موضوع خیلی بیربط، با لحنی که انگار سرسلسلهی خانوادهی سلطنتی موناکوئه، میگه: "ما تو خونوادهمون از این رسمها نداریم"
۳۵. اشکان گفت: پیرمردایی که همشون از بدبختی و صفر شروع کردن و الان وضعشون توپ آه!!!و همه بچه هاشون ناخلفن به جز کوچیکه!
۳۶.محمد گفت : آدم خوبا چايي ميخورن و آدم بدا قهوه!
۳۷. فواد گفت :دخترای خوشتیپ و مانتویی همیشه خلافکار و بدکاره، دخترای چادری و نمازخون همیشه قهرمان!
۳۸.شیدا گفت: در سریال های ماه مبارک رمضان تمامی هنرپیشه های خانم بدون هیچ مشکلی 30 روز را روزه می گیرند!
۴۰.محبوبه.میم گفت:بعد از شنیدن خبر مرگ عزیزی مبهوت می شوند ونگاهشان به جایی خیره می شود چون بازیگرانمان اشک ندارند.
۴۱.م.ایلنان گفت:هیچ کس به هیچ کس چیزی نمی گوید و داستان بر بال نادانی آدم ها پیش می رود که فیلم نامه نویس ما و البته کارگردان ما هنوز نفهمیده چه خاکی به سر خود وداستانش بریزد که اینقدر پلیس آخر کار بدیهیات را توضیح ندهد.
۴۲.میثاق گفت: قبل از وارد شدن به سکانس داخلی الزاماً باید تصویری از قرص ماه،بارش برف یا نمای خارجی باز از ساختمون نشان داده بشه.
۴۳.سوفیا گفت:یه دختر جوون کج و کوله که سین شین هم حرف می زنه هست (ترجیحا خونه شون هم قصره) که همه پسر ها و مردهای تا شعاع پونصد کیلومتری (از اون پسرهء یک تکه نان گرفته تا فرهاداصلانی) می خوان بگیرنش. یا چنین تمایلی دارن ولی خودشون هنوز خبر ندارن!
۴۴. حامد گفت:آب لوله کشی نجسه ! وضو فقط باید با آب حوض باشه. اگه در یه شب مهتابی باشه چهل برابر ثوابش بیشتره !
آن کسی که کنار دریای خزر با سطل ماست نشسته منم!
6 سال پیش در یکی شمارههای ادبیات داستانی مصاحبهای چاپ شد با کلایو بارکر. در معرفی او نوشته بود:
"...او در عین حال که رماننویس، فیلمنامهنویس و قصهنویس برجستهای به شمار میرود ، کارگردانی، نقاشی و عکاسی را نیز به صورت حرفهای دنبال میکند و دستی هم در تولید بازیهای کامپیوتری و انواع دیویدی دارد.در کنار همه این ها مولفی باثبات است که مطالعاتش در باب متافیزیک و اروتیسیسم تاثیر بسزایی روی فرهنگ عامه داشته است . ..."
بعد با خودم گفتم فوقالعاده است. یعنی میشود همه چیزهایی که دوست داری با هم داشته باشی!همه اون علایق بیربط و پرت و پلا در کنار هم.
یکی از بحثهای تازهمان با مرتضی درباره همین است. او کمابیش معتقد است انرژی را باید صرف یک شاخه کرد و من همچنان لجوجانه مثل آن بنده خدایی که میخواست از دریای خزر دوغ درست کند میگویم ولی اگر بشود چه میشود!( چرا؟ چون 6 سال پیش یک مصاحبه خواندم)
چند روز اخیر دوباره ویر آیتیام بالا گرفت. خودم را مجبور میکنم از این جهان دیگر چیزهایی سر دربیاورم. دکتر مزیدی راست میگوید باید به خودمان تکانی بدهیم.
اوه خدایا.هفته داستانهای علمیتخیلی. این لعنتی دیگر از کجا پیدا شد.چرا یادهای قدیمی دوباره دستکاری میشوند؟ چرا پنجرههای بسته دوباره باز میشوند؟
تازه وقتی فهمیدم فیلم اولد بوی بر اساس یک مانگای معروف است نئشگیام چند برابر شد. چند ماهی بود وسوسههای کمیکنویسی را مهار کرده بودم.
امروز چندم ماه است؟ اجاره خانهمان دیر نشده؟ آيا حق با مرتضی است؟
مکانی در آفتاب /چلچراغ ۱ .زودیاک مثل آدامس است.نمیشود آن را راحت جوید و قورت داد. تازه به شلوار آدم هم میچسبد.با نمک و آب سرد هم ردش نمیرود.
2.فینچر تنها خودش میتوانست اسطوره "هفت" را اینچین ذره ذره نابود کند. عملیات انتحاری فینچر باعث میشود بعد درک اثر تازهاش مکانیسمهای هفت بیاثر شوند. او که این چند ساله با چند فیلم متوسط و متصنع همه را پاک ناامید کرده بود انتقام خود را از شهرت فیلم هفت گرفت.
3. آرزو میکنم خواننده این سطور هم هفت را دیده باشد هم زودیاک را.

4. زودیاک به همان افقی چشم دوخته است که کتاب" قول" فردریش دورنمات.
کسان زیادی عقیده دارند قصههای پلیسی مسکنهایی برای آرام کردن اذهان پرتشویش انسان دوران جدیداند. مسکنهایی که به ما میگویند: "خیالت راحت باشد. شهر در امن و امان است. قاتل به صحنه جنایت بازمیگردد. و پلیس زیرک هر چند به سختی اما سرانجام او را میگیرد."
قصههای پلیسی توهم سیر معناداری از زندگی را در ذهن مخاطبانشان میآفرینند که شاید وجود خارجی نداشته باشد. این با کمی فراست میتوان رد نشانهها (بخوانید وقایع زندگی) را گرفت و سرانجام به نتیجه بزرگ (بخوانید رستگاری) دست یافت.
قصه "قول" درباره پلیش دقیق و وظیفهشناسی است که با وجود همه تلاشها و نشانهها هیچ وقت دستش به قاتل نمیرسد. چون (برخلاف آنچه در داستانهای دیگر میگذرد) رشته همه عالم را به دست ندارد. کوچکترین تسلطی بر وقایع درهم و برهم و چه بسا بیمعنی زندگی ندارد.زیادی به تواناییهای بشریاش امید بسته. آخر قصه خواننده در هاویهای گیج و گول رها میشود در حالی که شاید چیزهایی در درونش شکسته باشد که به این زودی نفهمد چیست.زودیاک هم یک چنین چیزیست.
5. فیلم هفت درباره یک قاتل زنجیرهای ست که برای خودش مرام وسلوکی دارد. اعتقاداتی دارد.قربانیانش را به علت خاصی انتخاب میکند. از خودش نشانههای مذهبی باقی میگذارد.و سر وته قصه در هفت روز فشرده و پر ملاط هم میآید...از نخستین جنایت (نخستین سکانس) نوشتهای گذشت هر روز هفته را یادآوری میکند.هفت روز پر اتفاق و سرنوشت ساز.زودیاک هم دقیقاً با همین یادآوری گذشت زمان آغاز میشود و پیش میرود.گذشت زمان اوایل چندساعت به چند ساعت است. بیننده انتظار دارد وقتی هر لحظه اتفاق مهمی ( از آن دست اتفاقاتی که پلیس را یک قدم به قاتل نزدیک میکند) بیفتد. اما اتفاقی رخ نمیدهد.گذشت زمان به ماه و سال میکشد.اساساً این نگره گذشت معنیدار زمان به ریشخند گرفته میشود. ریشخندی دلهرهآور که میگوید هیچ خوشبین نباشید که به صرف گذر زمان/زندگی لزوماً به نتیجه بزرگ/رستگاری نزدیک شوید. هیچ تضمینی وجود ندارد.هیچ تضمینی.

6. قاتل فیلم هفت اعتقادات مذهبی دارد. یا چیزی که مهم است این که اساساً اعتقاداتی دارد.و به همین دلیل آدم میکشد.
زودیاک برای انتخاب و کشتن قربانیانش هیچ دلیل مشخصی ندارد.انتخاب زمان ، محل ونوع مرگ آنها هم تصادفیست. از کشف علل قتلها توسط پلیس کارآزموده هفت تا گیجی شخصیتهایی که در فیلم زودیاک همه تئوریهایشان درباره ربط دادن مقتولین به هم نقش بر آب میشود، فاصله زیادی هست. سینما به ندرت حاضر شده ریسک کند و تماشاگر را (شاید به قیمت تنفر از فیلم) در دلشوره مرگهای ناگهانی و بیعلت آدمهای بیگناه رها کند. اولین تجربه این نگاه به مرگ قطعاً متعلق به هیچکاک است که ناگهان وسط فیلم شخصیت اول فیلم روانی را میکشد.
اینجا یکی از استادانمان توضیح میداد: " ما معمولاً عادت داریم تصور کنیم که مرگ نقطه نهایی زندگیاست و زمانی به سراغ آدم میآید که همه کارهایش را انجام داده و آماده است تا رخت رحلت بر کند.هر تصوری غیر از این دلشوره آور است. تصور این که مرگ میتواند ناگهانی و غیر منتظره باشد.این که ابداً منتظر به اتمام رسیدن کارهای ما نمیماند و لزوماً در نقطه معنیداری از زندگی سراغ ما نمیآید چیزی نیست که اجازه بدهد ما با خیال راحت زندگی کنیم.
هیچکاک تماشاگرش را با چهره مهیب و حقیقی عجل عاجل آشنا میکند.
زودیاک هم همین طور است. ما تماشاگران –نه از دست زودیاک قاتل- که از دست مرگی که ناگهان یقهمان را میگیرد گریزی نداریم. زودیاک این را هم یادمان میآورد و به همین علت جایش با نمک و آب سرد نمیرود.
7. یک مقایسه دیگر بین با معنایی دراماتیک روند کشف قاتل فیلم هفت و احمقانه جلوه دادن همان راه در زودیاک.
کسانی که هفت را دیدهاند میدانند پلیس فیلم از روی لیست کسانی که کتابهای خاصی از کتابخانهها گرفتهاند به آدرس محل سکونت قاتل میرسد. جایی در اواخر فیلم این طرح برای کشف قاتل از سوی کارتونیست پیگیر به پلیس داده میشود.اما گویی این روش آن قدر الکی و در دنیای واقعی به درد نخور است که پلیس ( و کارگردان ) حتی حاضر نیستند پیاش را بگیرند.
8. خب...میگویید پس زودیاک فیلمیست درباره قاتلی که هیچ وقت پیدا نشد.این که کار شاقی نیست. سینما پر است از فیلمهایی با پایان باز.تازه خیلی هم کسل کننده است.پایان فیلم زودیاک مبهم نیست. تازه کسلکننده نیست. و از قضا نکته فیلم همین است. اگر اینطوری بود که میشد مثل یک خوراک بدمزه که آدم میجوید یا تف میکرد بیرون یا رودل میگرفت. اما گفتم که زودیاک مثل آدامس است. نه میگذارد قورتش بدهی نه رهایش کنی.

9. لزومی ندارد نمایش کسالت خودش کسلکننده باشد.شاید اشتباه فیلمسازانی که میخواهند با نمایش تلاش بیهوده مردی که میخواهد شمع روشنی را از آب بگذراند تماشاگر را به کنه این رنج برسانند اما به عوض او را کلافه و خسته میکنند، همین است.
در مادام بواری فلوبر فصلی هست درباره ملال.جاییکه اما بواری همراه شوهرش به دهکده رفته و حوصلهاش از این همه یکنواختی و روزمرگی سر میآید. همه کسانی که بخت این را داشتهاند که رمان را خوب بخوانند میدانند در پایان فصل ، خواننده کاملاً احساس کسالت مادام بواری را از این زندگی دهاتی قدیمی درک میکند. بی آنکه از خواندن آن ملول شده باشد.
لازم نیست چیزی را که میخواهند قورت ندهی بدمزه بسازند. آن چیز میتواند آدامس باشد.میتواند فصلی از مادام بواری باشد. یا زودیاک باشد.
10. زودیاک پر از جزئیات است. جزئیاتی که آدم را به قلاب میاندازد که هر چند بدانی قاتل هیچ وقت دستگیر نمیشود اما فیلم ر اتعقیب کنی. با لذت هم تعقیب کنی.چون فینچر آنقدر باهوش است که برای جذابیت و البته تاثیرگذاری این درام نامتعارف کاملاً به قصهگویی کلاسیک روی میآورد. حتی از آن جلوههای محیرالعقول دوربین- که داشتیم کمکم جلوههای فینچری مینامیدیم- خبری نیست... و پایان فیلم که احتمالاً یکی از مهمترین دردسرهای فیلمنامهنویسانش بوده : زودیاک هم از طرفی پایان مبهمی دارد ( قاتل هیچوقت دستگیر نمیشود) و هم پایانی دراماتیک( کارتونیست کذایی که جایی به همسرش گفته بود تا لحظه زل زدن به چشمان زودیاک دست از پیگیری نخواهد کشید، انتهای فیلم به فروشگاه میرود و در چشمان مرد صندوقدار- یعنی اصلیترین مظنون پرونده زودیاک-خیره میشود)
11. زودیاک مثل همه فیلمهای خوب چند چیز است توامان.
هم یک فیلم پلیسی جذاب است. هم رودست زدن فینچر است به خودش .هم لانگشات هراسناکی از وضعیت بشر عاجز است....و هم آدامس است.
به شلوار میچسبد و کنده نمیشود.
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.