تبليغاتX
خواب بزرگ
یکشنبه 1386/06/25
30 موقعیتی که بدون آنها هالیوود نمی‌دانست چه کار کند
چلچراغ/مکانی در آفتاب 

1. قربانی جلوی آینه دستشویی خودش را نگاه می‌کند. بعد خم می‌شود صورتش را بشورد . وقتی دوباره نگاه می‌کند قاتل/هیولا پشت سرش است.(معمولاً همراه با یک صدای جیغ‌مانند ناگهانی )

2.کارآگاه به بازی بچه‌ها یا یک برنامه مزخرف تلویزیون نگاه می‌کند ناگهان تکه‌های معمای پیچیده برایش روشن می‌شود.

3.یک مرد چاق باید  در حال دست و پا زدن بمیرد. برو برگرد هم ندارد.(نگهبان ساختمان باشد بهتر است)

4.در تاریکی صداهای مشکوکی به گوش می‌رسد، بعد دختر بلوند فیلم نه‌می‌گذارد نه برمی‌دارد، صاف می‌رود سمت مشکوک و داد می‌زند: "هی ..کسی اونجاست"

5. جنازه آدم بده که فکر می‌کردیم با گلوله آدم خوبه کشته شده ، سر جای خودش نیست.

6. آدم بده دارد سقوط می‌کند، قهرمان برای این که نشان دهد چقدر با مرام است دستش را می‌گیرداما درست در همین کش و قوس آدم بده یک فقره نامردی می‌کند که باعث می‌شود آستینش پاره شود و با کله سقوط کند.

7. رئیس آدم بدها همیشه یک چاقو در جورابش دارد که در لحظه نامردی نهایی به آن متوسل می‌شود. ( اگر به رئیس آدم ها بدها برخوردید قبل از گرفتن اسلحه‌اش مجبورش کنید جورابش را در بیاورد)

8. قاتلین روانی همیشه یک خرقه سیاه کلاه‌دار شبیه لباس ابی‌وان کنوبی جنگ ستارگان تنشان است.

9. خائن در سکانس نهایی اصرار دارد اول همه نقشه‌اش را  برای اسیرش شرح بدهد  بعد او را بکشد.

10.خوشبختانه مدتهاست که دیگر از آن خنده‌های شیطانی خبری نیست. قاتلین روانی خیلی ساکتند. صدایشان کلفت است. و معمولاً خرخر می‌کنند.

11. قاتل در نقش پیک پیتزایی زنگ در خانه آدم ها را می‌زند.

12.یا سیاهپوست بد نداریم یا به ازای هر سیاه بد یک خوبش هم ( در نقش پلیس ) موجود است.

13.یک پلیس در شرف بازنشستگی باید کارآیی‌اش را ثابت کند.(بین مورگان فریمن،بروس‌ویلیس و آل پاچینو یکی را انتخاب کنید)

14.قاتل زنجیره‌ای حتماً یک بایگانی روزنامه از شرح جنایاتش در انباری دارد.

15.کامپیوتر شخصیت‌های اصلی به یک اینترنت هوشمند عجیب وصل است که گاهی می‌توان فقط یک اسم بهش داد تا خیلی دقیق به اطلاعات لازم رسید.

16. قاتلین زنجیره‌ای یک نماد اسطوره‌ای برای خودشان دارند که پوسترش به دیوار اتاقشان است و روی بدنشان هم خالکوبی‌اش .

17. با رفتن به کتابخانه مرکزی می‌توان راز وقایع گذشته را کشف کرد.( در شبهای بارانی خصوصاً)

18.قهرمانی که مجبور است از پنجره بیرون بپرد تصادفاً (همیشه) روی کیسه‌های بزرگ خاکروبه می‌افتد.

19.موقع سرقت بانک یکی از سارقین با صدا زدن اسم رفیقش سوتی می‌دهد.

20.رابرت دنیرو ساکت است ،ساکت است ، ساکت است ...بعد یکهو از عصبانیت منفجر می‌شود.

21.شوک فیلم آن لحظه‌ای نیست که منتظر آنیم. درست 10 ثانیه بعد است.

22. یکی از پلیس‌ها در اتومبیل است ، همکارش با همبرگر و قهوه به سمت او می‌آید.

23.قاتلین روانی آدرس سکونتشان را در دفتر شغل روزانه و عادی‌شان ، درست اعلام می‌کنند.

24.زنها عقده روانی ندارند.(کی تا حالا یک سریال کیلر زن دیده؟)

25. همسر پلیس باوجدان او را ترک می‌کند.

26." نه رد پایی .نه اثر انگشتی " این را یکی در صحنه جنایت به کارآگاه اصلی می‌گوید.

27.پیرمرد تندمزاج  تفنگ دولول به دست ، از لای در خانه ‌اش  به زن کنجکاو می‌گوید دیگر با هیچ خبرنگار یا پلیسی صحبت نخواهد کرد.

28.آدم بدها در صحنه یک جنگ تن‌به تن قهرمان بزن‌بهادر را محاصره کرده‌اند. اما هیچ‌وقت در یک‌زمان به او حمله نمی‌کنند. صبر می‌کنند تا رفقایشان له ولوده شوند بعد نوبت خودشان برسد.

29.بمب‌ها همیشه 3 ثانیه مانده به انفجار خنثی می‌شوند.

و بلاخره ...
30.اف‌بی‌‌آی وارنینگ ابتدای تمام نسخه‌های رایت شده هم وجود دارد. همان که می‌گوید اگر قوانین کپی‌رایت را رعایت نکنید و از روی این نسخه کپی غیرمجازی بکشید چوب در آستینتان می‌کنیم!

 

+ نوشته شده در 18:13 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/06/24
15 روز برای یادآوری

دستگیره در  اتاق افسرنگهبان حدود 2 ماه خراب بود. یا باز نمی‌شد یا بسته.همه افسران به مدت 2 ماه هر روز این نکته را در دفتر وقایع نگهبانی یادآوری می‌کردند.اول خیلی آرام . کم‌کم تند و خشمگین .زیر این نوشته‌های همیشه پارافی وجود داشت که از مقام مسئول می‌پرسید "پس چی شد؟"
چند شب پیش که نوبت نگهبانی‌ام بود از قضا دستگیره تعویض شده بود.من هم در دفتر نگهبانی یک جمله کوتاه نوشتم.یک طنز لوس و ولرم .نمی‌دانستم چه بلوایی به پا خواهد شد...

دو روز بعد نگهبان ازم پرسید مگر در دفتر چی نوشته بودی؟ گفتم چرا ؟ گفت صحبت توبیخ و این حرفها بود...

امروز فرمانده صدایم کرد، کشیدم کنار و :
-روحبخش تو چه‌کار کردی ؟
-چه کار کردم جناب سروان؟
-اون چی بود نوشته بودی؟
-اون...اون...خب می‌دانید آخر آن دستگیره..
- شما چه‌کار داری که درست می‌شود یا نه...نباید که همه را به مسخره بگیری.
-مسخره؟! نه جناب سروان ،من فقط نوشتم (...)
-خب، همین یعنی چی؟ می‌خواهی وجهه خودت را خراب کنی؟ درخواست کردند 15 روز برایت اضافه خدمت بزنند. من را هم خواسته بودند.
-آخر در آن دفتر پر بود از انتقادهای آتشین ، من فکر نمی‌کردم که ...(اینجا به دوربین نگاه می‌کنم و می‌گویم :معععع...15 روز؟!)
-تو هم می‌خواستی همین کار را بکنی. حالا برو با جناب سرهنگ (...) صحبت کن ببین چی می‌شود


-سلام جناب سرهنگ، من فلانی‌ام .مثل این که سو تفاهمی پیش آمده که ..
-شما به نظر انسان شریفی می‌رسید.چرا یک افسر تحصیل‌کرده باید چنین کاری بکند؟
- چه کاری جناب سرهنگ؟
- که نظام را به مسخره بگیرد.
- اون فقط یک کنایه کوچک بود به کسانی که علی‌رغم دستور مافوق اون دستگیره را...
-مسخره کردن بندگان خدا. مطمئن‌ام که خدا شما را نخواهد بخشید.
- الله رئوف و الرحیم
-به هر حال ما درخواست توبیخ کردیم.خیلی هم از این حرکت زشت شما ناراحت شدیم.فقط دعا کنید خدا شما را ببخشد..
-دعا می‌کنم جناب سرهنگ.حتماً دعا می‌کنم


در آن دفتر کذایی قبل از امضای من و مقابل قسمت پیشنهادات نوشته شده :
"پیشنهاد می‌کنم به مناسبت تعمیر دستگیره همگی جشن بگیریم!"

از انتقادهای کوبنده صفحات قبلی دفتر آخ کسی در نیامده بود و این توبیخ احتمالی  همیشه یادم خواهد آورد که طنز شوخی نیست.
خداوند همه‌مان را بیامرزد.

 

+ نوشته شده در 12:10 توسط سروش روحبخش
یکشنبه 1386/06/18
ترانه گریه

شبی مهتابی .دو کشیش  افسرده ،جدی و مست در میان دریایی از زرورق تلو تلو پارو می‌زنند.و نگران گریه مردمانند.دور هم گیج می‌زنند و در حالی که تکیه‌گاه هم شده‌اند ترانه گریه را می‌خوانند:

 

Go son, go down to the water
And see the women weeping there
Then go up into the mountainsژ
The men, they are weeping too.
Father, why are all the women weeping?
They all are weeping for their men
Then why are all the men there weeping?
They are weeping back at them.

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the men and women sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long.

Father why are all the children weeping?
They are merely crying son.
O, are they merely crying father?
Yes, true weeping is yet to come.

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the little children sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long.

O father tell me are you weeping?
Your face seems wet to touch.
O then I'm so sorry father
I never thought I hurt you so much.

This is a weeping song
A song in which to weep
While we rock ourselves to sleep.
This is a weeping song
But I won't be weeping long
No. I won't be weeping long

      

پسر، برو به اعماق آب
و ببین که زنان آنجا گریه می‌کنند
بعدش برو به کوهستان
مردها هم اونجا گریه می‌کنند
پدر! زن‌ها چرا گریه می‌کنند؟
آنها بخاطر مردهایشان گریه می‌کنند
مردها چرا گریه می‌کنند؟
اونها هم بخاطر زنهایشان گریه می‌کنند

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که همه مردان و زنان خوابند
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نمی‌کنم

پدر! بچه‌ها چرا گریه می‌کنند؟
اونها فقط دارند داد می‌زنند پسر
اونها فقط دارند داد می‌زنند پدر؟
آره، گریه واقعی هنوز نرسیده

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که بچه‌های کوچک خوابند
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نمی‌کنم

آه پدر! تو داری گریه می‌کنی ؟
صورتت خیس شده
متاسفم پدر
من فکر نمی‌کردم اینقدر تو را اذیت کنم

این یک ترانه گریه است
ترانه‌ای برای گریستن
وقتی که ميخواهیم به خواب برویم
این یک ترانه گریه است
اما من دیگر گریه نخواهم کرد
نه.دیگر گریه نخواهم کرد

 

ترانه گریه اثر نیک کیو
فایل صوتی ترانه را از اینجا دانلود کنید
و کلیپ فوق‌العاده اش را  اینجا ببینید ( برای گریز زدن از فیل‌بدمزاج  که گریبان یوتیوپ را گرفته
علی‌الحساب از این آدرس استفاده کنید که هنوز کار می‌کند)

ممنون از بهرنگ

 

+ نوشته شده در 13:17 توسط سروش روحبخش
شنبه 1386/06/17
ملال

از ملال می‌ترسم. از فرومردگی و تنهایی در شبهای زمستان.
شبهای تکراری ، غمگین و سوت وکور که تلویزیون تنها دلخوشی‌اش باشد.دیوارها سر شب‌های زمستانی از ریخت می‌افتند. هر چه چراغها را روشن می‌کنی هنوز تاریک است. نورها به زور نورند. و دلخوشی‌ها به زور دلخوشی.بوی کهولت می‌آید.بوی ترس .سرخوردگی تنهایی و کلی چیز ناشناخته و آزاردهنده دیگر. شما از ملال نمی‌ترسید؟

برو بچه‌ها می‌آیند خانه‌مان. شلوغ می‌شود. همه چیز تازه و خوشحال و امیدوار است.زندگی ،وسط تو حرف هم پریدن ما برق می‌زند.شب آبستن ایده‌ها و فکرهای نو‌‌ ست.آبستن شور و جوانی جاودانه. و ما خوشبختیم. تا کی اینطور می‌ماند؟

شب بعد...ملال خزنده از زیر در خانه دزدانه می‌آید...باید دنبالش بگردم و بندازمش بیرون. با یک خاطره ،یک تلفن ،یک شام حسابی یا یک گفتگوی جانانه با لیدی.

دیگر فهمیده‌ام این شور و رهایی حال است. مقام نیست.وقتی آمد باید قدرش را بدانی و برای رفتنش دل نسوزانی . سرشتش این است که بدرخشد و... محو شود

 

+ نوشته شده در 22:58 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1386/06/12
متن دفاعیه مرتضا

دفاعیه مرتضی امروز به دستم رسید. داغ داغ است. همین قدر بگویم  که مرتضا کامنت‌های این پست را خواهد دید واگر کسی حرفی حدیثی داشت می‌تواند مستقیم او را خطاب کند.
دوم این که هر چند این نوشته طولانی است اما دلیلی ندیدم چند تکه‌اش کنم.
و برای اون آخری‌ها که تازه رسیده‌اند: متن این لایحه در پاسخ به "در خدمت و خیانت مرتضی " نوشته شده است.

.

 آقایان و خانم‌های هیات منصفه
در دادگاهی که قاضی ندارد ، حضور متهم که من باشم چندان ضروری نیست اما بدیهی‌ست که به تمام شما عزیزان احترام می‌گذارم و امیدوارم که رای خود را در نهایت روشن‌دلی و روشن‌بینی و  عدالت صادر کنید. شما بزرگترین (پرجمعیت‌ترین) هیات منصفه در جهان (حداقل در ایران) هستید و  من به هیات های منصفه ارادت تمام دارم.
همانطور که می‌دانید و  در پرونده دادگاه ثبت شده است، چندی پیش آقایی به نام سروش روحبخش  مجموعه‌ای از اتفاقات گذشته را شرح داده و پس از یادی مختصر از آنچه روی داده، مرا به انجام  اعمال ننگین متهم کرده و اکنون خواسته است که از اعمالم دفاع کنم.

...


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 18:40 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1386/06/07
باز رویا


"آمده‌ایم پیمانه شویم.
 کوش تا پیمانه‌ات پیمانه عشق باشد. برای رسیدن به اوساط الاحوال و جمیع حالات و بینی و بین‌الله . و قبله‌گاهت قلم و جلوه‌گاهت آن زن که تو را به مقصد رساند."

یکی از شبهای سال 77 در خواب پیرزنی کولی این را گفت...فقط  فرصت شد کورمال کورمال مداد را پیدا کنم و بنویسم.


 

+ نوشته شده در 20:58 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1386/06/06
طبیعت بی جان

پیرزن  تنها و بیمار خانه روبرویی تمام مدت روی تخت افتاده است.پشت یک پرده ضخیم . هر از گاهی پرده را کنار می‌کشد و بیرون را نگاه می‌کند. منطقن  زاویه او نباید اجازه دهد چیزی بیش از طبقه آخر آپارتمان مقابلش را ببیند. یعنی خانه ما را .این طوری بود که متوجه هم شدیم.

انگار هیچ‌وقت نمی‌خوابد.شب که می‌خوابم هنوز بیدار است . صبح که بیدار می‌شوم هم. طی زمانهایی هم که اقبال شب‌بیداری دارم ، همچنان با دست پرده را کنار می‌زند و به منظره تکراری مقابلش که ما باشیم نگاه می‌کند.

شاید اگر بداند که ما می‌بینمش ...که حواسمان به بیداری تب‌دارش هست حالش بهتر شود. شاید چیزی در زندگی‌اش تغیر کند. یا دست‌کم برای مدتی دلخوشی تازه‌‌ای در زندگی ساکتش بیابد.این بود که این بار برایش دست تکان دادم.اول شرمگینانه و یک دستی .بعد دو دوستی .مثل جزیره‌مانده ها و همراه با بالا پایین جهیدن. می‌خواستم مطمئن شود که با خود او هستم. او نمی‌تواند بالا پایین بجهد. مقدورش تنها تکان دادن 90 درجه‌ای دست راستش است و تکان دادن پرده .شروع کرد. پرده را به تناوب تکان داد. مثل بازی دالی موشه پرده را گرفت جلوی صورتش  و پس زد. چندین بار .با هر دست تکان دادن من.

دوست دارم فکر کنم که شاید سرگرمی تازه‌ای در زندگی‌اش پیدا شده.

+ نوشته شده در 16:57 توسط سروش روحبخش