

از وقتي دفتر خاطره ندارم خوابهام را گوشه کنار در هر تکه کاغذي که دستم برسد مينويسم .
امروز يکيشان را پيدا کردم. دو خواب است .اولي شب و دومي ظهر روز بعد . اسفند پارسال:
بايد يک مجسمه بسازم ؛ براي يک شرکت روغنکشي(؟) در همين حين با اتفاقاتي روبرو ميشوم که زندگي تغير مي کند.
من به همراه سه نفر ديگر ايستادهايم. شخص چهارمی از راه مي رسد و ميخواهد با ما دست بدهد. ما بايد هر کدام يک قدم به سمتي برويم بعد با او دست بدهيم.او "خدا" ست . اسم ديگري ندارد. خود خداست.
او مرا ميخواهد. براي يک پروژه استخدام شدهام . بدون اين که خودم بدانم يا بخواهم. بايد تنديسي براي خدا بسازم.بايد معمايي را حل کنم . واگر موفق نشوم خواهم مرد. نه يک مرگ عادي . ذره ذره و دردناک.
معما اين است: آن سه نفر ديگري که با من بودند هم خدا بودند. ما 4 نفر برابر او يک نفر.ولي نام خدا از اول آغاز ميشود.تمام حرکات ما بايد به نحوي باشد که تکراري نباشد و ترکيبش به نام خدا برسد.
من بيدار ميشود. در محيطي غريبه با ادوات ، شمارهها و رنگ ها .بايد تنديس خدا را بسازم. به گريه ميافتم. اعتراف ميکنم که نميتوانم. همه حرکات و اعداد در اين ساحت ، سمبوليک است. اگر باهوش باشم بايد بتوانم حرکت بعدش را تجسم کنم .ولي نيستم. فرصت دو هفتهاي تمام ميشود.يکي از سه نفر ميخواهد کتابي را امضا کنم که طرح جلدش را خودم زدهام . صفحه آخرش به من ميرسد. تکههاي زنم را برايم ميآورد.قدرت خدا غير قابل تصور است.
عصر-ادامه :
يک اسم مندرآوردي داريم و يک چهره. ماموران آن مرد همه جا هستند. دسترسي به او غير ممکن است و معلوم نيست حتي او خودش باشد.
سر رشته همه امور به دست اوست.ميخواهيم پيدايش کنيم.در تلاش براي دست يافتن به محل اختفاي او به تدريج با عدهاي ديگر همراه ميشويم. بعضي دوست ؛ بعضي جاسوس . و در اين ميان يک نفر هست که به آرام آرام چيزهايي درباره او ميفهميم : يک زن بلند قد ميانسال که اول به عنوان مامور مخفي معرفي ميشود اما تدريجاً درمييابيم قدرت و نفوذش بيش از چيزيست که گمان ميکرديم .نيم از اين آدمها مامور اويند.
با من بد نيست. اما پر هيبت و خوش پوش و ترسناک است.
همه در اتاق بسيار بزرگي که در حقيقت اتاقک يک آسانسور است جمعيم . تعقيب و گريز و جنگ قدرت همچنان در آسانسور پهناور که به يک ديسکوي شلوغ شبيه است ادامه دارد.
خيليها کشته ميشوند. گمانم چيزي ميدانم که تا کنون مرا نکشتهاند.
آخر قصه مرد مرموزي که دنبالش بوديم را دستگير ميکنيم .... و من حقيقت را در مييابم: خداوند عالم ، وجود ناشناسي که سر رشتهها به دست اوست نه آن مرد که زنيست که همراه ماست.
من به خاطر دانستن اين حقيقت زندهام.
من از آدمهاي آن خداوندگار خواهم بود.
چلچراغ/مکانی در آفتاب: خاطرات کمرنگ بهجا مانده از کتابهای درسی دوران دبستان ، بیش از مقداری که وانمود میکنیم زندگی ما را در بزرگسالی تحت تأثیر قرارمیدهد. شاید گاهی واکنشهای مشترک ما در برابر وقایع خارجی ریشه در کتابهای کوچکی دارد که از روی درسهایشان بارها مشق نوشتهایم ...
کوکب خانم :
یکی از درسهای پاک و روشن کتاب فارسی دبستان .از زمره درسهایی که اگر فراموش نشود زندگی آدم را دگرگون میکند . تصویر اتوپیایی از جامعهای سالم، اصیل و مهربان که ...
2. طي دو هفته اخير دهتايي ميل با مرتضي رد و بدل کرديم. يک ساعتي تلفني حرف زديم وسرانجام او به وعده تاريخياش عمل کرد و برايم نامه نوشت.
اجازه داده نامهاش را بگذارم روي وب. اين نامه يک تحذير و هشدار حرفهايست به هر کسي که کار خلاقه ميکند.
هشدارش گراميست اما چندان به کار من نميآيد. جوابي برايش نوشتم و منتظر نامه بعديام .اين نامهنگاريها را روزي -شايد زود- ميگذارم اينجا. چون قضيه چندان شخصي نيست. حرف وحديثهاي دو نفر است که در اين مملکت به کار دل مشغولند. يکي بزرگتر و آبديدهتر و ديگري کوچکتر و جوانتر و خامتر. باشد که به کار ديگران هم بيايد.
3.من و بهرنگ تازگي هم را کشف کردهايم. با طيف وسيعي از علايق سينمايي و فانتزي.
کي ديگر ممکن است از صداي نفسهاي عميق لرد دارت ويدر در جنگ ستارگان قديمي نوستالژي داشته باشد؟
قبلاً درباره "گروه" چيزکي نوشته بودم. روزگاري که من بودم و مهدي و يوسف و حاتم و حافظ و رضا.
هميشه از اين کهنالگوي جمع شدن يک گروه خوشم آمده . در فيلمها ديدهايد ديگر :هر کس مهارتش در چيزيست؛ يکي چاقو انداز است ، يکي تردست است، يکي مغز متفکر است ، يکي استاد تيراندازي است و الخ...
حالا با خاطره آن گروه قديمي چنديست که گروه متاهلانه ما کمکم دارد شکل ميگيرد : مهدي و فيروزه ،بهرنگ و سودابه و مهرناز و من.با چند بازيگر مهمان. دور هم جمع ميشويم حرف ميزنيم و فيلم ميبينيم و بازي ميکنيم ..(بله ..بازي .همان بازي پانتوميم که يکي بايد يک کلمه را با ادا براي اعضاي گروهش توضيح بدهد و کل کل سر خلاقانه اجرا کردن، درست حدس زدن و خورده شيشه براي انتخاب کلمات سخت است)
مهدياينها که همين کنار بودند. بهرنگ اينها هم آمدهاند کوچه بغلي ما.
يکي از همين روزها -اگر بچهها اجازه بدهند- پستي با عنوان "با اين شخصيتها آشنا شويد" مينويسم و تخصص اعضاي اين گروه را شرح خواهم داد.
عاشق "رفيقنگاري"ام.

معقول و سربهراه بودم. به ادبيات علميتخيلي و پليسي علاقهمند. و تازه علاقه ديرين به طراحي در مجراي هنري افتاده بود به اسم کاريکاتور.سال دوم دبيرستان براي اولين بار مرتضی را ديدم . گفت چي ميخواني ؟ گفتم فلان و بهمان . گفت هنوز به حدي نرسيدهام که بخواهم چيزي انتخاب کنم.ذائقه ندارم .بايد آنقدر بچشم که صاحب ذائقه شوم.بعد بفهمم از چي بدم و از چي خوشم ميآيد.
و قصه شروع شد...
مکانی در آفتاب/چلچراغ :
یک ظهر بیحال مرداد که حتی به درد مردن نمیخورد زیر باد خفه و نم دار کولر آبی ولویی . مگس لش سنگین دور سرت میپلکد و تاراندنش انرژی میخواهد که نیست.
امان از این بی حوصلگی .یکنواختی . ملال
بیا تخیل کنیم بشود به تکنولوژی دست یافت که با آن بتوان انرژی و مواد را به شکل قبلی شان برگردانند.به شکلی که دو روز پیش بوده اند. یا ...
2.مرتضا پیدا شد!
برایم کامنت گذاشت.چیز خصوصی درش نبود اما چون به صورت خصوصی فرستاده بود در کامنتدانی نخواهید دیدش.
حالا نوشتن در خواب بزرگ سخت میشود. یک معلم سختگیر همین الان دارد این خطوط را میخواند و من برای این که ثابت کنم شاگر بدی نبودهام باید کلی عرق بریزم . بیش از چیزی که آدم در جهنم تهران عرق می ریزد. خیلی بیشتر.
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.