
در اوج خودم نیستم ...
احساس حماقت میکنم که باید طبل بزرگ را زیر پای چپ بگیرم وقتی لیدیام سرماخورده و ناخوش تنهاست.
احساس حماقت میکنم وقتی باید تمام روز را دلنگران این باشیم که مبادا یکی از حضرات بالادست ویاگرا استعمال کرده باشد و دلش بخواهد آن 4 ساعت مرخصی شبانهمان را هم دریغ کند.
احساس حماقت میکنم وقتی آنجا دارند تلاش میکنند ظرف چند هفته از ما رمبو بسازند و این طرف رمبوهای دستپروردهشان پیشانی خانمی را این چنین کوبیده است.
اگر بیرون از این دایره حماقت و پوسیدگی بودم شاید میتوانستم گاهی به آن بخندم . اما بیرونش نیستم.آن وسطهایم و ناچارم هر روز با اوامر دنکیشوتهایی خشن و بیکله چشم در چشم شوم.
بخاطر دست و بال خونین آن خانم امضا جمع کنیم ؟ طومار بنویسیم؟ روبان بزنیم ور دل وبلاگمان؟
نه . من درسم را یاد گرفتم :
سر گروهبان لطف کن ژ-3 ام را به من بده ... با چند تایی خشاب پر ...چندتا؟ یه لحظه صبر کن (بچه ها !نمایندگان مجلس چند نفرند؟)
(سرانجام) به وبلاگستان خوش آمدی...
تعدادی از نوشته های لیدی در خواب بزرگ:
قلم، سوزن ، ویولن (درباره پل کلی)
کاپرو ؛ همه چیزی هنر است و هنر همه چیز
روز اول که رفتم تصور میکردم مثل پلیس فیلم فیسآف تنها بیگناه جمعام .
حالا بعد دو هفته میفهمم به قول برو بچههای زندان شاوشنگ اینجا همه ما بیگناهیم!...
ممنون از همه رفقایی که خبر از اینجا گرفتهاند.
اینجا کامینگ خواهد شد ...خیلی سون
خیلی خیلی سون
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.