تبليغاتX
خواب بزرگ
شنبه 1385/08/27
مقالاتی که دوست دارم بنویسم

 

خون آشام و جاودانگی

 

خیلی از چیزهایی که آدم به صرافت نوشتنشان می‌افتد ، در حقیقت مطالبی‌اند که دوست داری نوشته می‌شدند و تو گوشه‌ای لم می‌دادی و می‌خواندی . چون نوشته نشده‌اند مجبوری خودت بنویسی‌شان.

لیستی که ( بدون ترتیب) در ادامه می‌آورم شماری از آن دست چیزهایی‌ست که دوست دارم نوشته می‌‌شد تا می‌خواندم . اگر نوشته نشوند شاید روزی خودم دست‌به کار شوم.

 

  1. کالت‌ چیست ؟ چطور چیزی کالت می‌شود؟
  2. رستگاری ابله عصیانگر :  کیانو ریوز ، جیمز دین نسل MTV
  3. کتاب‌مستطاب مرد خانه : از کوبیدن میخ تا رام کردن همسایه سرکش
  4. زیبایی‌شناسی مشنگی : چرا فرامرز آصف را دوست دارم؟
  5. دانایی و انفعال : از هملت تا دیگران
  6.  وامپیریسم و جاودانگی
  7. تک‌نگاری درباره هانیبال لکتر؛ روانکاوی آدم‌خوار
  8. بحثی درباره هنردوستان قلابی ( و تکمله‌ای در احتمال نتایج فاشیستی این بحث)
  9. راهنمای مصور کشتن خون‌آشام
  10. نگاهی به فیلمنامه «ترمیناتور 2: روز داوری» : چطور یک قاتل مقدس بسازیم؟
  11. راهنمای‌دم دستی  برای کمیک‌بازها – تاریخچه، فرازها ، آدم‌ها و ...-
  12. نشانه‌شناسی بتمن و بحثی  در روانکاوی جوکر 
  13. ارباب حلقه‌ها: رمان مدرنی که  بد فهمیده شد ...یاران حلقه الابختکی پیروز شدند
  14. پادشاه لخت است ! : رو کردن دست اساتید متقلب فرهنگی ( راستش کک این یکی  بیش از همه به تنبانم است ، با این حال اعتراف می‌کنم هنوز جرأت روبرویی با عواقبش را ندارم .این پادشاهان که می‌گویم از همه قماشند : روزنامه‌نگار ، منتقد ، فیلمساز ، نویسنده ...پدر‌خوانده‌های نوچه‌پروری که چه بسا روزی خودشان زاپاتایی بوده‌اند اما الان ذهنشان کند شده و چربی آورده و فقط در کار صله دادن و قبا پس گرفتنند، جادوگرانه مهمل به خورد مردم - و نوچه‌های بیشمارشان - می‌دهند و کسی اجازه ندارد در استاد بودنشان شک کند. روزگاری چیزکی نوشتم در چلچراغ با تیتر:« تو هیچ‌وقت پدرخوانده خطابم نکردی» در همین مضمون)
  15. ادبیات و فنون جادوی سیاه : بحثی در  استعاره و مجاز
  16. متافیزیک اروتیسم و کودکی گمشده :‌بحثی در مانگاهای ژاپنی
  17. درد زامبی شدن : یک بحث فلسفی، ترجیح می‌دهید مسخ شوید یا بمیرید؟
  18. دون‌ژوان و تمنای تجربه دینی

  

...این لیست کامل نیست ؛ چیزهایی بیشتری هست که دوست دارم کسی بنویسد تا لم بدهم و بخوانم ، اینها الان در حافظه‌ام حاضر بود ، وگرنه این لیست هر روز دارد بلندبالاتر می‌شود.

 

+ نوشته شده در 23:16 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/08/24
چلچراغ ما , چلچراغ دیگران

 

دیگر در چلچراغ نمی‌نویسم  اما سرسختانه در مقابل نگره‌ خام و دم‌دستی که می‌گوید:

« ای بابا ... چلچراغ  که اصلاً ‌مجله حساب نیست» می‌ایستم. دست‌کم در مورد چلچراغ آن سالها.

  درک نوع روزنامه‌نگاری چلچراغ و فهمیدن تفاوت زرد نویسی و فان نویسی کار سختی‌ست .مفصل‌اش را در شماره 200 مجله نوشته‌ام ،اما چون مفتخران به جدی نگرفتن چلچراغ  آنرا نخوانده‌اند، از تکرارش ناگزیرم:

 

اول آدم باید به مرتبی برسد که بداند بین فرهنگ والا و فرهنگ عامیانه دیوار حایلی وجود ندارد .چلچراغ نشان داد که می‌توان در قالبی جذاب و با نگاهی منتقدانه به کوچه‌بازاری‌ترین موضوعات هم پرداخت.می‌توان هم تفرعن برج‌عاج‌نشینان را به چالش کشید و هم با یاوه‌های عوامانه درافتادو هضم این مسایل برای اذهان ساده ممکن است کمی سخت باشد. ساده‌ها دوست دارند در یک قالب از پیش آماده بگنجند : یا از فرهیختگان عالم لاهوت باشند یا از قماش لمپن‌های ناسوت. و چلچراغ پل این دو دنیا شد..

 

هنوز هم حاضرم دهها مثال عینی بزنم ؛ از موضع‌گیری های منتقدانه چلچراغ سر آب های گل‌آلودی که خوب می‌توانست از آن ماهی بگیرد . آخرین موردی که یادم می‌آید بنیامین بود. که اساساً نوشته‌ای از آرش به جدال قلمی کوچکی هم منجر شد.

و مثالهای زیادی خاطرم هست از مواقعی که خصوصاً در مسایل اجتماعی  میان نسل سومی‌ها  جریان‌ساز شد . و خود این اصطلاح «نسل‌سوم » را اولین بار شما کجا شنیده‌اید؟

ممکن است کسی این نگاه را نپسندد، یا منتقدش باشد ، اما شک نکنید که« ای بابا ... چلچراغ  که اصلاً ‌مجله نیست» جمله بی‌ربط و عامیانه‌ایست.

 

 وقایعی که حالا میان من وچلچراغ وجود دارد، جنگ خانگی‌ست . جنگ تمام شده خانگی. مثل زن‌وشوهری که از هم جدا شده‌اند اما دلیلی ندارد توهین یا کج‌‌‌ ‌فهمی دیگران را به جفت سابقشان تاب بیاورند. 

+ نوشته شده در 22:41 توسط سروش روحبخش
دوشنبه 1385/08/22
نابودی زلم‌زیمبوها

نویسنده فقید در جشن بی‌کرانش 

 ژان‌پل‌سارتر جایی گفته بود :« کافه‌ها آرمان‌شهر شاعرانند ، جایی که می‌توان در آن ساعتها حرف زد و حرف زد و حرف زد... »

 

***

 پاریس قبل جنگ ؛ رؤیایی‌ترین مکان و زمانی که روشنفکران کافه‌نشین به ‌خاطر دارند . کافه‌های کثیف با نیمکتهای چوبی وجاسیگاری‌های پر ته سیگارشان محل ساعات گپ زدن چه کسانی که نبوده‌اند ؛ جیمز جویس ، ارنست همینگوی ، ازرا پاوند ، اسکات فیتز‌جرالد ، پابلو پیکاسو و حتی مارسل پروست منزوی و مریض‌احوال .

چه افسونی این جمع را به آنجا کشانده بود ؟ آیا حق با سارتر است و این حلقه نوابغ می‌رفتند تا ساعتها به وراجی بگذرانند؟

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:29 توسط سروش روحبخش
جمعه 1385/08/12
انشاءاله keyword است، ایرج!

 

 

آیا وقاحت زمخت لمپنی برای برخی اهالی بلاگستان تفاخر دارد؟

یا دارند به موتورهای جستجو key word می‌دهند؟

بدیهی‌ست هر کس در خانه خودش مختار است که درباره هر چیز و هر جور خواست ، بنویسد اما...

 

 اما 1:

نوشتن با کلمات ممنوعه فی‌النفسه کیف دارد. هم برای نویسنده منع شده ، هم برای خواننده متوسط تازه از راه رسیده. با این حال کلمات تابو هم اگر سر جای خودشان بکار گرفته نشوند ، گل‌درشت‌اند ، تو ذوق می‌زنند ، بی‌دلیل‌اند  و از همه مهمتر  نوشته دیگر هیچ فرقی با ادبیات چاله‌میدانی نخواهد داشت. ردیف کردن سه‌گانه طلایی کاف که دیگر ذوق‌زدگی ندارد . سری بزنید شوش و مولوی  و میدان اعدام ، هر راکب و پیاده را در حال استعمال این کلمات و موارد مشابه خواهید دید. آدم با استفاده هنرمندانه از جملات یا کلمات تابو و در اغلب موارد با کمی حس«طنز» گمانم می‌تواند هم بازیگوشی‌اش را اعلام کند ، هم کیفیت نوشته‌اش را کمی بالا ببرد. این از منظر زیبایی‌شناسی، اما...

 

اما 2:

 می‌خواهید با اخلاقیات رایج سرشاخ شوید؟ عیبی ندارد، سر‌به سر گذاشتن با عرف خوب است ، نشان‌دهنده زنده بودن است ولی این یکی هم راه و روشی دارد.

بی‌مبالاتی در مبارزه با تابوها نه‌جسارت آمیز است (که اغلب اهالی‌فاش‌گوی وبلاگستان از اسم مستعار استفاده‌ می‌کنند)  و نه نتیجه‌بخش ( ایکاروس که یادتان هست ؟ اگر فیلتر شوید، مبارزه‌تان به‌چه نتیجه‌ای می‌رسد؟ ) در دنیا این همه نویسنده کله‌خراب و افشاگر و مبارز . نگاهی‌بکنید به لیست جوایز پولیتزر. در نثرشان دنبال وقاحت بگردید. پیدا می‌کنید؟

 

اما3:

 یک‌نفر ممکن است بگوید" آقا! اصلاً من دوست دارم از این راه وارد شوم. ذوق‌اش را دارم." ...

باز هم مشکلی نیست. هر کس صاحب قریحه‌ای‌‌ست ، یکی ممکن است قریحه بازی با سه‌کاف و متعلقاتش را داشته‌باشد. عیب کار اینجاست که در نوشته‌های آنان نه رنگی از  اشعار ایرج‌میرزا هست نه بویی از وغ‌وغ‌ساهاب هدایت.

 

و آخر : طرف در موقعیت‌ای‌ست که یک روشنفکر قرار دارد: کتاب‌می‌خواند، فیلم می‌بیند، موسیقی‌می‌شنود ، و فکر می‌کند. اما به وقاحت تفاخر می‌کند.

می‌توانم بفهمم: آزار دیده ...تحت فشار بوده ...هوار تابوهای الکی سنتی امانش را بریده و ‌بی دلیل طردشده و تهمت شنیده‌ (در اغلب موارد وقیح‌نویسان مؤنث‌اند )...و از برخی نیازهای ابتدایی حیاتی محروم است ، اما نمی‌توانم بفهمم که چرا این‌قدر سرسری خشم و عصبانی‌ات و دلخوری‌اش را مثل همان آدم‌هایی که گفتم بیرون می‌ریزد : بی‌ملاحظه ، خام و بی‌فکر. این مسئله خصوصاً در مورد نویسنده‌هایی دل‌آدم را به‌درد می‌آورد که نثر بدی ندارند ، دانششان به قدر تکافو ست ، و گاهی موضوعاتشان بدیع و زنده ‌است خلاصه مستحق چنین تباهی نیستند ؛ اما تنبلانه از ساده‌ترین راه ‌ممکن خودشان را تخلیه ‌می‌کنند. رویم به دیوار گاهی آخر پست طرف، آدم صدای فلاش‌تانک را هم می‌شنود!  

آلن‌دباتن گمانم در «تسلی‌بخشی‌های فلسفی‌»ست که می‌گوید:«باید اندوه را به تفکر بدل کنیم »...

نثر نویسنده‌های خوب را بخوانید : سالینجر، همینگوی‌، یوسا ، مارکز ، ناباکوف...هر کدام را دوست دارید. شاید سخت باشد اما انگار حق با دباتن است.

 

پی‌نوشت: اگر کسی گمان کرد این مطلب ‌در پی کتمان  حضور «جنسیت» است در نوشتار ،  اصلاً قضیه را نگرفته ،...یا از اول بخواند یا صلواتی ختم کند!

+ نوشته شده در 2:24 توسط سروش روحبخش
چهارشنبه 1385/08/10
در جستجوی "منیت" از دست رفته...

 

این 8 سال کار روزنامه‌نگاری عادتم داده که درباره خودم ننویسم.

احساس می‌کنم خودنگاری – گیریم به دام سانتی‌مانتالیسم هم نیفتد -  فقط به‌کار رفقای نزدیکم می‌آید. از طرف دیگر ( یا شاید از همان طرف قبلی) خودنگاری چند نخود احساس خودبزرگ‌بینی هم می‌خواهد( نویسنده خودنگار می‌گوید: من آنقدر مهم یا مشهورم که حیات شخصی‌ام برای جماعت ارزش دانستن دارد)  و به همین دلایل است که  وقتی مطالب فلانی در چلچراغ پر است از میم های ضمیر اول شخص – بی آنکه ایده را بسط دهد و سعی کند نوشته‌اش به درد  کسانی که او را هم نمی‌شناسند بخورد - اسپاسم می‌گیرم.

خودنگاری البته ور خوب هم دارد. فی‌المثل در وب‌نوشته‌های نیکان یا امیر در اغلب موارد « من» به شدت احساس می‌شود ، ولی چون هردوشان یک پرسونای اجتماعی دارند تو ذوق نمی‌زند و در بسیاری موارد جذاب است.

 شق دیگر وب‌نویسی تقریباً نزدیک است به عادات روزنامه‌نگاران؛ « من» هست اما « ایده » و «‌‌پرداخت»‌اش است که بیشتر اهمیت دارد. خوابگرد نمونه کاملی از این نوع وب‌نویسی‌ست.

 

حالا غرض چیست از این صغرا کبرا چیدن ؟

«خواب بزرگ»که راه افتاد قصدم فقط سروسامان دادن به نوشته‌هاییم بود که احساس می‌کردم مستحق خوانده شدن هستند. دوست‌داشتم آن دیسیپلین ژورنالیستی که که شخص نویسنده را در سایه می‌خواهد حفظ شود.

 اما الآن  بعد 4 ماه گاهی وسوسه می‌شوم با یک تغیر جهت کلی، درصد خودسانسوری مألوف را کمتر کنم و اجازه بدهم  مطالب پا در هوا و حس و حال لحظات هم گه‌گاه در «خواب بزرگ» جایی داشته‌باشند. امتحان کنم ببینم می‌توان بدون پرسونای مشهور خودنگاری کرد و به دام ابتذال نیافتاد. آنهم حالا که در خانه کوچک خودم  هستم نه در یک نشریه سراسری.

تا همین‌جای ماجرا می‌خواهم نظرتان را بدانم .

اگر موافق بودید درباره فرمش هم کمی یاریم کنید:

یک راه‌حل این که اجازه بدهم  خوابم میزبان همه این کارناوال باشد ؛ از یادداشت‌های جدی و شریک‌شدن کشف‌ها گرفته تا ذکر خوشحالی‌ها و بدقلقی‌های شخصی روزمره .

و گاهی این راه‌حل پردردسر به‌ذهن‌ام می‌رسد که یک وبلاگ به اسم «خواب کوچک» هم راه بیاندازم مخصوص این کله‌معلق‌ها و برای رفقایی که می‌خواهند از احوال ما هم با خبرشوند.

+ نوشته شده در 17:33 توسط سروش روحبخش
پنجشنبه 1385/08/04
لبخند بزن ...فردا روز بدتری است!

 

پیش‌از تحریر : اولین بار نام قوانین مورفی(murphy's law) را از رضا شنیدیم. این نام یادم ماند تا یکبار  در چلچراغ برای منطقه آزادِ مرحوم ، رفتیم سراغش. مهرناز ، مجموعه نسبتاً مفصلی از قوانین مورفی را گیر آورد و منتخبی‌اش را ترجمه کرد. استقبال از این مجموعه آنقدر بود که بعد از مدتی وحید رونقی به پیشنهاد نیمااکبرپور و با موافقت کلیه علما ، صفحه باشگاه مورفی را در مجله راه انداخت. آنچه در پی می‌آید همان نوشته است:

 

 

 فلسفه مورفی : لبخند بزن ...فردا روز بدتری است .

قانون ترمودینامیک مورفی :مسائل تحت فشار بدتر می شوند.

بازبینی کمی قانون مورفی :همه چیزها یکباره خراب می شوند .

 تعریف :

 " اگر بیش از یک ر اه برای انجام کاری انجام کاری وجود داشته باشد و یکی از آنها به فاجعه منجر شود ، شخص از همان راه استفاده خواهد کرد."

این جمله قانون اصلی مورفی ست که به طور خلاصه این طور هم بیان شده است : هر چیزی که امکان خراب شدنش وجود دارد ،خراب می شود .

عبارت اخیر میان هکرها هم از محبوبیت خاصی برخوردار است . این شبه قانون بدبینانه که به قانون فینگر هم مشهور است برداشتی ست از اصل دوم ترمودینامیک که می گوید : بی نظمی در جهان رو به افزایش است."

 

....


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 17:6 توسط سروش روحبخش
سه شنبه 1385/08/02
سالاد بوف!
 

«... هدايتيسم به‏رغم شمار نجومى متن‏هايش، همچنان به تشريح ريزه‏كارانه گونه‏ هاى نامحدودى از همان بحث و گمانه‏زنى‏هايى ادامه مى‏دهد كه به نحو فزاينده‏اى، از آثار هدايت مى‏گسلد و از خودش تغذيه مى‏كند. هدايتيسم از طريق بى شمار پيش درآمد، پس درآمد، يادداشت، زندگى‏نامه، تك‏نگارى، سخنرانى و پايان‏نامه‏ هاى دانشگاهى، تصوير ويژه خود را از صادق هدايت به‏وجود مى‏آورد و پايدار مى‏سازد، تا آنجا كه نويسنده‏اى كه خوانندگان او را به نام هدايت مى‏شناسند، ديگر هدايت نيست كه هدايت هدايتيسم زده است.»

فقط جاى نام كافكا را با هدايت عوض كرده‏ام، وگرنه ميلان كوندرا اين جملات را درباره نويسنده فقيد آلمانى مى‏گويد.
با طرد بى سر و صداى هدايتِ نويسنده از حيطه زيبايى‏شناسى، عناصر تحريف شده، بى‏تناسب، ناقص و عوامانه‏اى از زندگى و آثارش به هم پيوستند تا لحاف چهل‏تكه‏اى را بسازند كه مى‏توان نام «هدايتيسم» بر آن نهاد.
نويسنده فراموش شده، اين بار در هيأت پيامبر يأس به پديده‏اى «كالت»، مُدى فرهنگى يا آرمى تجارى بدل شد.
و بوف كور گويى سالاد فصلى است كه جز هنر در آن از هر چيز ديگر مى‏توان سراغ گرفت. درباره مضامين فرويدى، ابعاد فلسفى، نگاه عرفانى، اسطوره‏اى، اجتماعى و... بوف كور به شكل تهوع‏آورى كتاب، مقاله و نقد نوشته شده است. مهوع از اين رو كه تقريباً اكثر اين آثار گرفتار سوءتفاهم غم‏انگيزى درباره درك زيبايى‏شناسى ادبيات هستند. موج هدايتيسم به‏جاى آنكه بكوشد لذت تجربه ميراث هدايت را شرح و بسط دهد يا با فضولى‏هاى خاله زنكانه درباره زندگى نويسنده (مدل سيگار مورد علاقه، پاتوق‏ها يا تجربيات جنسى او) در جهت كشف سر نخ براى «نقاب برگرفتن از چهره هدايت» برآيد، ارزش اين نوشته‏ ها به زندگى‏نامه‏اى عادى و فروكاهيده، كيفور و محظوظ مى‏گردد و يا از هدايت زيارتگاهى مى‏سازد كه با توسل به آن مى‏توان ضمن فرافكنى عقده‏ هاى اجتماعى، سياسى يا مذهبى، حجم مطالعات و معلومات ارجمند فلسفى و روانشناختى را به رخ سايرين كشيد.
اصل اين مسأله كه هر اثر ادبى بزرگ فى‏النفسه واجد قابليت تأويل از زواياى گوناگون شناختى است، به نظر بديهى مى‏رسد.
اشكال اين نقادى و حاشيه‏نويسى از آنجا آغاز مى‏شود كه چنين تأويلاتى چنان با قلدرى به جاى درك و لذت اثر نشسته‏اند كه خواننده «بوف كور» آن را نه با نگاه يك رمان كه به‏مثابه متنى فلسفى با چاشنى سمبل‏شناسى و روانكاوى فرض مى‏كند.
شارحان غير ادبى به خود اجازه مى‏دهند نظر به نكات گرانبهايى كه در بوف كور كشف كرده‏اند، چنام مصونيت بى‏قيد و شرطى براى هدايت (مردى كه خود به چنين بت‏پرستى‏هايى مى‏خنديد) بسازند كه حتى نتوان در قضاوت تاريخ ادبيات هم بعد از ۷۰ سال جايگاه حقيقى نوشته او را باز يافت. هدايت نوشته‏ هاى درخشان، ضعيف و حتى بد دارد.
كارناوالى كه سال‏هاست درباره بوف كور به راه افتاده به هيچ كس اجازه نمى‏دهد اثر هدايت را به‏درستى بخواند و از اين رو كه دلايل تكريم بوف كور چنانچه شايسته است ادبى نيست، شايد لازم باشد در اينكه اين رمان بهترين نوشته هدايت است به شك بيفتيم.
به هر تقدير همه چيز موكول به روزى است كه هدايت نويسنده از شرِّ سايه عقيم‏كننده مردى نحيف با سبيلى كوچك، شاپويى به سر و عينك گردى بر چشم، رها شود.

پی نوشت: این نوشته مال سه سال پیش است ... طی این مدت یکبار دیگر بوف کور را خواندم . هنوز اعتقاد دارم یکی از ضعیف ترین آثار هدایت است. امبرتو اکو درمورد آثار کالت می گوید : "این آثار معمولاْ واجد نوعی زهواردررفتگی با شکوه اند" ...اشاره که بسیار در مورد بوف کور صادق به نظر می رسد.حضرت نجف دریابندری در مورد مشکلات فنی این قصه توضیحات مفصلی داده که می توانید در کتاب مصاحبه اش با ناصر حریری بخوانید.

هدایت بیشتر از این که روی ادبیات فارسی تاثیر بگذارد  اثر غیرقابل انکاری روی روشنفکری ایرانی داشته ( مقایسه کنید با آل احمد که ظاهراْ انتلکتوئل بود اما سایه اش تا سالها بر نثر نویسی فارسی سنگینی کرد )

 اگر دنبال هدایت نویسنده  می گردید  خیلی راحت او را  در هجونویسی های بی بدیلش کشف خواهید کرد .

+ نوشته شده در 17:26 توسط سروش روحبخش