
۲. سیستمم معیوب شده و کارشناسان می گویند یا از کارت گرافیک است یا رم یا فن یا مادربرد یا یک چیزهای دیگر. خدا پدرشان را بیامرزد. با این حال این نظرات کارشناسی برای حقیر که فرق مادربرد را با آن فحش ناموسی نمی داند تنبان نخواهد شد.
بزودی وضعش سرو سامان می گیرد و نیمای عزیز هم به قول هایش ( در زمینه هایی که بزودی خواهید فهمید) عمل می کند و ما هم اگر بخت یارمان باشد به آرزوی نیمچه « روزنوشت » شدن خوابمان خواهیم رسید.
این بلاگفا بدجوری دارد رو اعصاب آدم تک چرخ می زند!
مثل آن بچه خوک عاقل قصه ها باید به فکر خانه محکم تری باشیم؟
این عروسکهایی را تصور کنید که عشاق لوس و سانتیمانتال به مناسبت روز والنتین به هم کادو میدهند: گربهای ملوس و پشمالو یا گوسفندی با چشمان خمار.
اول که انیمیشنهای «happy tree friends » را ببینید ، فکر میکنید درباره همچین موجوداتیست و در چنین فضاهایی میگذرد. اگر چیزی درباره این مجموعه ندانید قطعاً با دیدن اولین مرگ فجیع کارتون ، یکه میخورید. یک مجموعه گروتسک درجهیک که معادل وضعیتهای مضحک و هولناک آن را در هیچکدام از فیلمهای تیمبرتون هم پیدا نمیکنید .
«happy tree friends » با ظاهر گولزنندهاش یکی از خشنترین انیمیشنهای جهان است.
یکیاز آرزوهای شرورانهام این است که با یک آدم معقول معمولی ( یا بهتر : همان عشاق لوس و ملوس والنتاین) بنشینیم و این مجموعه را ببینیم . من آنها را نگاه کنم، وقتی در برابر چشمانشان یک گربهکوچولوی نازنازی کارتونی له میشود و دلو رودهاش از گوشش بیرون میزند.( تا یادم نرفته باند صوتی همه اپیزودها فوقالعاده است و صدای بیرون کشیدهشدن روده از گوش یا قاچ خوردن کره چشم را هم میتوانیم بخوبی بشنویم!)
نمیخواهم اینبار هم پستم طولانیشود پس اطلاعات بیشتر درباره «happy tree friends » را از اینجا (مدخل مفصلاش در ویکیپدیا ) بگیرید . احتمالاً فلشهای کوچکش را هم بتوانید از اینجا دانلود کنید .
پینوشت :
دیوانهوار، احمقانه، سادیستی ....اینها نمونه کلماتیست که امکان دارد درباره این انیمیشنها ( یا اگر خدا قسمت کند درباره این پست و نویسندهاش ) به ذهن کسی خطور کند. پیشنهاد میکنم قبل از عصبانیت، مدخل «گروتسک» را از ویکیپدیا بخوانید تا بزودی درباره آن و ارتباطش با درک پیچیدگیهای جهان و زندگی روزمره کمی گپ بزنیم.
بدترين بويي كه تا به حال استشمام كردهاي چه بوده؟
جوئل: تا به حال به گري در اينديانا رفتهاي؟ چنان بوي گندي در هواي آنجا وجود دارد كه نميتواني تصور كني. اما نميدانم چه بويي است.
اتان: در ويلمينگتون واقع در شمال كارولينا نيز يك آسياب كاغذي وجود دارد كه به عللي بوي بسيار بدي دارد. فكر ميكنم اين بو به روند كاغذسازي مربوط باشد.
جوئل: دربخشي ازآسيا هم ميوهاي هست به اسم دوريان كه بوي بدي ميدهد. در تاكسيهايشان هم معمولا مينويسند «از مصرف دوريان خودداري كنيد» البته مزهاش چندان بد نيست اما بوي بسيار آزاردهندهاي دارد.
اتان: و بعضي از پنيرهايي كه فرانسويها ميگويند دوست دارند.
دوست داري جسدت را به خاك بسپارند يا بسوزانند؟
جوئل: دربارهاش زياد فكر نكردهام اما اگر قرار باشد از بين آنها انتخاب كنم احتمالا ترجيح ميدهم سوزانده شوم. علتش را هم نميدانم.
آيا از اين ميترسي كه در تابوت چشم باز كني؟
جوئل: بله اين ترسي است كه حتي نميخواهم دربارهاش فكر كنم. فكر كنم بهتر است كه سوزانده شوم.
جمله پيغامگير تلفنتان چيست؟
جوئل: زماني پيغامگير دفترمان اين بود، «شما با دفتر سيركل آريزونا، سيركل پروداكشنز كه به هادساكر مشهور است، صنايع هادساكر، مهاجرت هادساكر و همه شركتهايي كه زير چتر هادساكر قرار دارند، تماس گرفتهايد، در حال حاضر كسي نيست. لطفا پيغام بگذاريد.» اكثر مردم در ميانه عبارات گوشي را قطع ميكردند!
اتان: يكي از پيغامهاي كه برايمان ضبط شده اين است، « آه خداي من شماره را اشتباه گرفتهام و من از بونيس آيرس زنگ ميزنم. اما ارزشش را داشت» و بعد گوشي را گذاشت.
اولين آلبوميكه خريديد چه بود؟
اتان: موسيقي متن «ايزي رايدر»، اين فيلم را وقتي 10 ساله بودم ديدم. بعد از آن يك جفت از آلبومهاي «استپن وولف»، خواننده راك اندر ول گرفتم.
در نوجواني شورشي و ياغي بودي؟
اتان: نه
جوئل: من هم نبودم.
اتان: ميدانم اما نميگويم.
بهترين چيزي كه تا به حال از يك هتل دزديدهاي چه بوده؟
اتان: يك زيرسيگاري از كاخ سفيد بلند كردم.
جوئل: خوب من ماليات ميدهم. آن اموال به همه مردم تعلق دارد. من از هتل وي كپ در آنتيبس هم زيرسيگاري دزديدهام.
اتان: تو فقط اجازه داري چيزهاي كوچكي مثل شامپو بدزدي، درسته؟
جوئل: بله. اما نه به اين صورت كه در حمامهاي مختلف دوره بيفتي و آنها را جمع كني.
خوب حالا بساط سئوالهاي مزخرف را جمع كنيم و برويم سراغ «بارتون فينك»، نامزد جوايز متعددي در اسكار وكن 1991، ماجراي نمايشنامهنويس نيويوركي در اوايل دهه 40 كه به هاليوود ميآيد. وقتي بارتون در اتاقش در هتل ارل تنهاست آدم ياد «مستاجر» رومن پولانسكي ميافتد، فيلم شوكآور 1976، درست است؟
اتان: بله. طنزي كنايي در اين ماجراست كه پولانسكي...
جوئل: او در آن سال رياست هيئت داوران كن را به عهده داشت و برتون فينك با آن همه جايزه از مراسم خارج شد.
اتان: و بايد بگويم اين فيلم قبل از اينكه كمدي سياه يا هر چيز ديگري باشد فيلمي است از ژانر پولانسكي.
جوئل: كاملا درست است. و «مستاجر» فيلمي است كه هر دو ما با آن هم آشناييم و هم دوستش داريم.
اتان: البته در ژانر فرد تنها در اتاق هم ميگنجد.
جوئل: بله. «تنفر» پولانسكي نيز شبيه آن است. قطعا از پولانسكي تاثير گرفتهايم. مطمئنم.
اتان: پولانسكي طنز خاص خودش را دارد. شايد نشود گفت فيلمهايش دقيقا كمدياند اما در همه آنها حس طنز ويژهاي به چشم ميخورد.
هر چند فيلمسازان برجسته كم نيستند اما تعداد اندكي از آنها با استوديوهاي بزرگ كار ميكنند. حتي ديويدلينچ هم «مخمل آبي»، «قلبا وحشي» و «بزرگراه گمشده» را براي شركتهاي كوچك و مستقل ساخته. اما فاكس قرن بيستم از طريق همكاري با شركت «سيركل فيلمز» در واشنگتن تهيهكننده «رستاخيز آريزونا» و «بارتون فينك» بوده است. سيركل در تماميفيلمهاي برادران كوئن سرمايهگذاري كرده. ماجرا چيست؟
اتان: ما هيچكس را قانع نميكنيم كه داستان بايد اينگونه يا آنگونه باشد و مجبور نيستيم از هيچچيز در برابر هيچكس دفاع كنيم. ما رابطه خوبي با سيركل فيلمز داريم. ما فقط فيلمنامه تكميل شده و بودجه لازم را به آنها اعلام ميكنيم و آنها ميگويند: باشه قبوله
جوئل: ما واقعا در اين زمينه خوششانس بودهايم كه توانستهايم هر فيلمي كه دوست داريم بسازيم، آن هم به شيوهاي كه خودمان دوست داشتهايم. همه هم در مقايسه با استانداردهاي هاليوود فيلمهاي كمهزينهاي بودهاند و اين بخشي از عللي بوده كه ما توانستهايم اين گونه فيلم بسازيم. شايد هم علت اصلي آن.
بعضي از منتقدين و مخاطبين فهميدند كه بارتون فينك را در هيچ طبقهبندي ژانري نميتوان قرار داد و به اين نتيجه رسيدند كه برادران كوئن سعي دارند عجيب و غيرقابل فهم باشند فقط به اين دليل كه عجيب و غيرقابل فهم بوده باشند اما برادران خودشان ميگويند اين طور نيست.
جوئل: عجيب بودن تصميم آگاهانهاي نيست.
اتان: به نظر من اين فيلم واقعا جذاب است و ما ميخواستيم همينطور باشد.
جوئل: و فكر نميكنم درك فيلم به آن سختي بوده باشد كه مردم گمان ميكردند. فكر كنم بعضي مردم از سينما بيرون ميآيند و ميگويند: سر در نياوردم و من نميفهمم آنها ميخواهند از چه چيزي سردر بياورند.
اتان: داستان فيلم عجيب اما سرراست است و در پايان همه آنچه را بايد بدانيم بارتون به مخاطب ميگويد و چيزي هم كه گفته نميشود لابد قرار نيست بدانيم. نكته اين جاست كه اگر آنچه باعث ابهام شده آشكار شود باز هم اتفاقي نميافتد و دردي از مخاطب دوا نميكند.مثلا جعبهاي كه چارلي براي بارتون ميگذارد، همه ميخواهند بدانند در آن جعبه چيست. اين فيلم درباره ميزان نفهمي بارتون است. پس چه بهتر كه جعبه باز نشده باقي بماند. در واقع اين نكته كه بارتون جعبه را تا پايان فيلم باز نميكند نشانه بلوغ اوست.
جوئل: و تا حدي مثل قاعده يك ژانر ميماند: «جعبه را باز نكن».
درحال آغاز خواندن مصاحبه بامزهای با برادران کوئن هستید.
معلوم نیست کی جدی حرف میزنند و کی با یکی از آن شوخیهای خاصشان دارند طرف را میپیچانند. با اینحال علامت(!) را در موارد معدودی در متن بکار بردیم تا رویهمرفته در هر مورد قضاوتش با خوانندگان باشد که آیا دو برادر در حال توضیح یک نکته مهم فلسفیاند یا دارند با لذت مزخرف میبافند. این پست و پست بعدی کار مهرناز مصباح است ؛ ترجمه و تلفیقی از چند گفتگوی خواندنی دو برادر.در دو پست هم میگذارم تا خواندنش راحتتر باشد؛ اول توضیح کوتاهی درباره برادران کوئن و بعد مصاحبه.
جوئل كوئن 29 نوامبر 1954 و اتان كوئن 21 سپتامبر 1957 متولد شد. پدر و مادرشان استاد دانشگاه بودند. پدرش در رشته اقتصاد دانشگاه مينسوتا و مادر نيز در رشته تاريخ هنر دانشگاه سنت كلود تدريس ميكرد. وقتي بچه بودند، جوئل از راه چمنزني مقداري پول پسانداز كرد و يك دوربين ويوتيار سوپر8 خريد و دو برادر با هم به همراه پسر همسايه، مارك زيمرينگ، به بازسازي فيلمهايي ميپرداختند كه از تلويزيون ديده بودند. مثلا «قرباني برهنه» ساخته كورنل وايلدر به زيمرز (زيمرينگ) در زامبيا تبديل شد. معمولا زيمرينگ بازيگر و كوئنها سازندگان فيلم بودند.
هر دو برادر به كالج راكسيمون در بارينگتون ماساچوست رفتند. اين كالج را به خاطر دانشآموزان زبدهاي ميشناسند كه معمولا زودتر از موعد مقرر تحصيلات ليسانس را شروع ميكنند.
جوئل پس از فارغالتحصيل شدن از راك سيمون دوره چهار ساله ليسانس فيلمسازي در دانشگاه نيويورك را گذراند و با يك فيلم 30 دقيقهاي به عنوان پاياننامه فارغالتحصيل شد. اتان نيز پس از را كه به دانشگاه پرينستون رفت و با مدرك ليسانس فلسفه از آنجا فارغالتحصيل شد. پاياننامه او نيز مقالهاي 39 صفحهاي با عنوان « دو ديدگاه از فلسفه اخير ويتگنشتاين» بود.
جوئل پس از دانشگاه به عنوان دستيار تهيه تعدادي كليپ موسيقي و فيلم تجاري كار كرد و با تدوين نيز آشنايي زيادي به دست آورد.
فيلمهاي برادران كوئن با تركيب طنز تلخ و گزنده با نماهاي شوكآور به فيلم نوآر و بسياري ديگر از سبكهاي فيلمسازي گذشته اداي دين ميكنند. عنصر اصلي در آثار آنها نيز ديالوگ است و اغلب براي پيشبرد داستان و پروراندن شخصيتها از ديالوگ استفاده ميكنند. خشونت، ديگر عنصر اصلي آثار آنهاست به گونهاي كه در هر فيلم آنها حداقل يك نماي مرگ و معمولا نيز چندين نماي مرگ ديده ميشود. اغلب نيز اين خشونتها زير لواي طنزي تلخ و سياه ارايه ميشوند. ديگر ويژگيهاي دو برادر كوئن اين است كه هميشه قبل از ساخت فيلم استوري بورد آن را تهيه ميكنند، برخلاف ديگر كارگردانها كه معمولا فقط براي نماهاي پيچيده از جمله بخشهاي اكشن استوري برد ميسازند. آنها معتقدند اين كار به تضمين دقيقتر بودجه مورد نياز فيلم كمك ميكند. «اصلاح رنگ» ديگر بخش كار آنهاست. «اي برادر كجايي» اولين فيلمي بود كه به طور كامل از آغاز تا پايان توسط تكنيكهاي ديجيتالي اصلاح رنگ شد. «مردي كه آنجا نبود»، «خشونت تحملناپذير»، «قاتلين پيرزن» ديگر فيلمهاي اين دو برادرند.درود بر سزار (2006) و «مردان پير سرزميني ندارند» (2007) فيلمهاي دردست تهيه آنهاست.
جوئل و اتانكوئن كه با عنوان «برادران كوئن» شناخته شدهاند دو كارگردان آمريكايياند كه به خاطر فيلمهاي كمدي عجيبي مثل «بزرگ کردن آريزونا» و«لبوفسكي بزرگ» و نيز فيلمهاي نئونوآوي همچون «فارگو» به شهرت رسيدهاند.اين دو برادر، نويسندگي، كارگرداني و تهيه كنندگي فيلمهايشان را مشتركا انجام ميدهند و شيوه كاريشان چنان به هم نزديك است كه بازيگران ميگويند براي هر سئوالي ميتوانند جواب مشابهي از دو برادر بگيرند.
با «اي برادرکجایی؟» شروع كنيم. موسيقياش را چگونه انتخاب كرديد؟
جوئل: بخشي را از ميان موسيقيهاي قبلا ضبط شده برگزيديم و بخشي نيز صرفا براي فيلم ساخته شدند.
اتان: در واقع پيشزمينه خاصي براي موسيقي فيلم نداشتيم و همزمان با ساخت فيلم موسيقيها را انتخاب كرديم. شايد بشود گفت فيالبداهه بود.
كدام يك از آهنگسازان واقعا در فيلم حضور داشتند؟
جوئل: خانواده كاكس، وايتس، كريس تامس كينگ. هارتفورد هم قرار بود باشد اما مريض شد و نتوانست بيايد.
برويم سراغ «مردي كه آنجا نبود»، نامزد اسكار وكن 2001. به نظر ميرسد در اين فيلم از جيمزكين، نويسنده و فيلمهايي مثل «ديتور» الهام گرفته شده.
جوئل: «ديتور» و فيلمهايي مثل آن از جمله الهامبخشهاي ما بودند. اما براي الهام از كين دلايل بيشتري داشتيم. او رمانهايي نوشته درباره قتلهاي داخلي و به زندگي روزمره افراد هم علاقه زيادي دارد. كارهاي روزانه آنها را از رستوران گرفته تا بانك و بيمه و اپرا، وارد آثارش ميكند. اينها عنصر اصلي رمانهاي او و همان چيزي بودند كه ما ميخواستيم.
اتان: «ديتور» فيلم عجيبي است كه با ديدن آن وارد كابوس دنياي شخصيتها ميشود.
فرانسز مكدور ماند، «مردي كه آنجا نبود» را خيلي عجيب توصيف كرده است. شما با اين توصيف موافقيد؟
جوئل: من قطعا با اين توصيف موافق نيستم. البته حدس ميزنم چيزهاي عجيبي در اين فيلم هست. اما چيزهاي ديگري هم دارد كه كاملا طبيعياند.
عنوان فيلم را چطور انتخاب كرديد؟ اين عنوان حس هيچكاكي دارد.
جوئل: راستش را بخواهي عنوانش را خيلي دير انتخاب كرديم. معمولا عناوين را يا خيلي راحت و در همان آغاز كار انتخاب ميكنيم يا كاري به آن نداريم تا آخر سر.براي اين فيلم پيشنهاد زيادي داشتيم تا اينكه در دقايق پاياني روز به اين عنوان رسيديم.
فرانسز همچنين اين فيلم را شخصيتر از ديگر آثارتان توصيف كرده. با اين توصيف موافقيد يا نه؟
اتان: من فكر نميكنم اين فيلم شخصيتر يا غيرشخصيتر باشد. هيچ نكته زندگينامهاي در آن وجود ندارد.
جوئل: ماجراي اين فيلم در دهه 1940 ميگذرد و بنابراين نميتواند شخصي باشد. اينها داستانهايياند كه ما را از تجارب دست اولمان دور ميكنند.
سئوالي ازتان دارم. با توجه به اينكه رشته دانشگاهي فلسفه بوده، فلسفه فيلمسازيات چيست؟
اتان: فلسفهاي ندارم. يعني تا به حال به آن فكر نكردهام.
براي ساخت «لبوفسكي بزرگ» چقدر از «خواب بزرگ» تاثير پذيرفتيد؟
جوئل: ميخواستيم يك داستان چندلر وارد داشته باشيم. حركت اپيزوديك فيلم و تلاش شخصيتها براي حل معما به اضافه پيرنگي كاملا پيچيده كه هيچ اهميتي هم نداشته باشد.
اتان: نكته جالب ديگر اين بود كه شخصيت اصلي داستان كارآگاه خصوصي نباشد بلكه فقط حضور يك حس شهودي كه زير و زبر يك توطئه را تشخيص دهد وبه اين دليل شخصيت والتر خلق شد كه هميشه نيز حدسهايش غلط از آب درميآيد.
چرا «آدمربايي» مضمون مورد علاقه شماست؟
اتان: در واقع هيچ علاقهخاصي به اين مضمون نداريم و نميدانم چطور در سه تا از فيلمهايمان حضور داشته است!
با توجه به اينكه تدوين فيلمهايتان را هم خودتان، البته با نام مستعار رودريك جينز، انجام ميدهيد، فكر ميكنيد روزي براي اين تدوينها اسكار ميگيريد؟
اتان: اول بگويم كه رودريك جينز در ادبيات انگليس نام تدوينگري است كه كارش را دوست ندارد. دوم اينكه ما درباره اين مسئله با آكادميمباحث زيادي داشتهايم اما بعد از اينكه مارلون براندو به همه ما گند زد پروكسيهاي آكادميديگر اجازه نميدهند.
چقدر طول كشيد تا فيلمنامه «لبوفسكي بزرگ» را نوشتيد؟
جوئل: گفتنش سخت است. نوشتن فيلمنامه به چيزهاي زيادي بستگي دارد. در واقع نوشتن فيلمنامه تا آغاز فيلمبرداري تمام نميشود و حتي بعد هم ريزهكاريهاي لازم را انجام ميدهيم و كار روي اين فيلمنامه از سه سال قبل از ساخت شروع شد.
فيلمهايتان معمولا در پايان يك پيام اخلاقي دارند. پيام «لبوفسكي بزرگ» چه بود؟
اتان: هيچ. در واقع هيچ يك از فيلمهايتان پيام اخلاقي ندارند.
تا به حال وسط ديدن يك فيلم از سينما بيرون آمدهاي؟
هر دو با هم: اوه. بله.
جوئل: «تولد يك ملت» كسلكنندهترين فيلمي است كه ديدهام.
خريدهايتان را خودتان انجام ميدهيد؟
هر دو با هم: بله
اتان: خريدهاي خواروبار؟
بله. مثلا قيمت يك پاكت شير چقدر است؟
اتان: حدود 69 سنت يا يك دلار يا همين حدودها.
...

کارلوس کاستاندا کیست ؟
1. شارلاتان ؟
بسیاری ازدوستان و نزدیکانش معتقدند کاستاندا دروغگوست و در مورد از سرگذارندن تجربیات عرفانی اش مارا می فریبد برخی از شخصیت های واقعی که کاستاندا از آن به عنوان افراد حلقه خود یاد کرده ، مدعی اند هیچگاه شخصا دون خوان را ملاقات نکرده اند.
همسر کاستاندا در کتابی که پس از مرگ شوهرش نوشت به نکته تکان دهنده ای اشاره کرد ، کارلوس جملات نغزی که این سو آن سو می شنید در کتاب هایش از زبان مرشد سرخپوستش دون خوان ماتیوس جاری می ساخت. او می گوید یک بار جمله عالمانه ای که کودک خردسالش بر زبان
رانده ، کاستاندا بی تغییر از قول دون خوان نقل کرده است .
زندگی کاستاندا در نوجوانی و جوانی نشان می دهد او یک سرخورده هنری است.چندین سال زیر نظر استادان مشهور، مجسمه سازی و نقاشی آموخت، بی حاصل.
سالهای آغازین دهه 60 ، اوج گسترش هیپی گری است.مصرف مواد مخدر و اعتقاد به مذاهب گنوسی از ارکان زندگی هیپی هاست. مخالفان کاستاندا معتقدند این سالها، فرصت طلایی است برای دانشجوی گمنامی چون او که محبوبیت و شهرتی که از راه هنر کسب نکرد، به دست آورد.
« تعلیمات دون خوان » در 1968 منتشر شد. همه آنچه می خواستند از توصیف تاثیرات گیاهان روان گردان تا تعالیم معنوی کهن، یکجا جمع شده بود.
نام کاستاندا سر زبان ها افتاد. وقتی نهضت هیپی گری از رونق افتاد کاستاندا نیز کتاب سومش
« سفر به دیگر سو » را با مقدمه ای در مذمت مواد مخدرآغاز می کند .او می گوید مصرف گیاهان روان گردان درآیین سلوک تولتک ها نقشی ندارد و تجویز این داروها از سوی دون خوان طی سالهای اخیر تنها به قصد در هم شکستن ذهنیت منطقی او بوده است.
با این حال خرده گیران با تکیه برهمین چرخش دیدگاه و تغییر سمت و سوی اخلاقی، کاستاندا را عوام فریبی می دانند که از قضا موج سوار خوبی هم هست و می تواند با تکیه بر دانش مردم شناسی اش به فراخور حال و روز و زمان ،چیزی ازانبان عرفان سرخپوستی به خیل مشتاقان عرضه کند.
حتی نامگذاری کتاب های او را با غرض و مرض می دانند.
چنانکه چهارمین کتاب کاستاندا که چندی پس از رسوایی واترگیت و التهابات سیاسی آن دوران منتشر شد « افسانه های قدرت » نام داشت.
سال 1998، زمان پایکوبی منتقدان سرسختش بود، کارلوس کاستاندا نه به ناوال پیوست، نه جاودان ماند...او در آوریل 98 بر اثر سرطان کبد مرد.
2. سالک ؟
..وشاید سرنخ اشتباهی را دنبال کرده ایم اگر در پی این باشیم که : آیا دون خوان وجود خارجی داشته
کاستاندا واقعا با گرگها صحبت می کرده؟ یا در ذکر منابعش امانت به خرج داده است؟ کاملا محتمل است او با شم نویسندگی وقایع تخیلی را به تجربیات حقیقی اش افزوده باشد. اما نباید اجاره بدهیم بدهیم این نکات گمراهمان کند واز درک میراث کاستاندا غافل بمانیم.
تمام کسانی که بدون پیش زمینه در معرض آثار کاستاندا واقع می شوند معترفند. دست کم جهان بینی که کاستاندا از آن میگوید نمی تواند حاصل تخیل یک انسان باشد.
نظام عرفانی ناوالیسم، دقیق، کامل و خود بسنده است. و در عین حال همانندی های غیرقابل انکاری با بسیاری از نگرش های متافیزیکی ادیان و مذاهب دیگر دنیا دارد.
بسیاری، از تطابق نگرش سرخپوستان تولتک با یافته های فیزیک معاصر شگفت زده شده اند.
شاید ذکر مثالی بد نباشد: اعتقاد ساحران به « بی عملی » و نتیجه آن « دیدن» بسیار به « بی فکری » و « ساتوری » ذن نزدیک است.
دون خوان بارها تاکید می کند: شکل عینی جهان حاصل توصیف و تصورات ماست به محض
دگرگونی این توصیف، جهان را همان گونه که هست خواهیم دید.
فریتیوف کاپرا در کتاب مشهورش تائوی فیزیک ( که مدخلی است به شباهت شناسی فیزیک نوین و اشراق شرقی ) می نویسد:« ناظر انسانی آخرین حلقه زنجیر روند مشاهده را تشکیل می دهد و خواص هر شی اتمی را فقط می توان برحسب تاثیر اشیا بر روی ناظر و تاثیر ناظر بر روی اشیا تفهیم کرد و این بدان معنی است که مدل و نمونه کلاسیک یک توصیف واقعی طبیعت، دیگر دارای اعتبار نیست و هنگامی که با ماده اتمی سروکار داریم، افتراق دکارتی بین من و جهان، بین ناظر و منظور نمی تواند عملی باشد.»
سیاهه این قبیل همانندی ها بلند بالاست.« هانس ا. الریش » در کتاب « از استاداکارد تا کارلوس کاستاندا » به شرح دقیق این همانندی ها می پردازد.
« کوروالان » تنها کسی که ظاهرا موفق شده با کاستاندا مصاحبه کند درباره آن کتاب گفته است:
« ظاهرا روح غربی برای قیاس و نتیجه گیری تربیت شده و تا پدیده ای گنگ و معمایی را که در نگاه اول استنتاج پذیرنیست در شبکه ای از ارتباط ها نیندازد و بدینسان آن را دیدنی نسازد، راضی نمی شود»
شاید کاستاندا بدش نمی آمد ما ذره بین به دست بگیریم و مدام از خود بپرسیم « کجاش واقعی است؟ کجاش غیرواقعی است؟»
و آنقدر بپرسیم تا نفس سوالات بی رنگ شود، کلمات اضافه اش بریزد واین پرسش شگفت انگیز
باقی بماند: واقعی چیست؟ غیرواقعی چیست؟
امروز شاید تب کاستاندا نزد کسانی که می خواستند از شهرت او، قبایی هم برای خود بدوزند، سرد شده باشد. اما زمانی که دیگر برایمان اهمیتی نداشته باشد او به ناوال پیوست یا در رختخوابش مرد، لحظه ای که یاد می گیریم آن 9 کتاب جادویی را چطور بخوانیم، و جهان آثارش به سوراخ کلید آلیس در سرزمین عجایب تبدیل شود و فهمیدیم آن سوی دیوار، جهان دیگری هم هست، آن وقت متوجه خواهیم شد« بصیرت » و « بینشی » که کاستاندا می تواند ببخشد، نه مرده است...نه مردنی است.
آپدیت:
از آن ایمیلی که میخواست بداند نویسنده مطلب کاستاندا خودم هستم یا نه؟ شروع شد . به گواه آمارگیر طی این یک ماه اخیر، هر روز کسی به دنبال « کارلوس کاستاندا» سری به خانه ما زده. کنجکاوم.
کیستید که در این روزگار بیپیر مدام از حضرت گوگل سراغ کاستاندای فقید و پیرمرادش را میگیرد ؟
آنقدر انواع شبهعرفانهای ساده و سهلالوصول مد شده که انتظار نمیرود این روزها کسی سراغ از سلوک تولتکهای کهن بگیرد. حسابی کنجکاوم کردهاید ؛ جواناید ؟ کهنسالاید؟ رساله مینویسید؟... یا از پس سرسام روزمره چشمی به جهان دیگر دوختهاید؟
برای آخرین پست ام پیغام بگذارید...ما هم دورادور دستی بر آتش داریم .یا شاید... داشتهایم.
1. طی یکدو هفته اخیر هرکس مرا میبیند ( واحتمالاً گذرش به خواب بزرگ هم افتاده است) میگوید:«هی فلانی! چرا اینقدر دپرسی؟»...
آدمیزاد است دیگر ، گاهی شاد است و بشکن میزند و قر میدهد، گاهی هم ، انگشتش شکسته ، شمشیر داموکلس بیکاری بالای سرش تاب میخورد و افسردگی قدیمی مزمن با تمام قوا بازمیگردد. البته اگر کسی منظورش نوشته«برگرد خانه اول» است که چیز سوبژکتیوی در آن نیست، روشن و واضح تجربهایست که از سرگذراندهام و اگر تلخ است ربطی به بیماری یا تلخاندیشی ندارد. با این حال ممنون که نگران احوالمایید و شرمنده اگر به ما سر زدید و عیشتان منقص شد . اگر نخ شمشیر بالای سرم بیهوا پاره نشود قول میدهم «چیزهای» طربانگیز را برای خودم تنها نگه ندارم.
2. در پاسخ به نیمای عزیز و رفقای دیگر :«خواب بزرگ» هفتهای یکبار( یا دستکم هفتهای یکبار) آپدیت میشود. روزش خیلی معلوم نیست ولی طبق تجربه آخرهفتهها برای همهمان بهتر است.
3. برای دوستان چلچراغی: سایت چلچراغ دچار مشکلات عدیده است و هیچ ایمیلی از شما به دست ما نمیرسد. نرنجید لطفاً اگر پاسخی نگرفتهاید.
4. نمیدانم چند نفرتان « بانویی که بخاطرش میکشند» را دانلود کردهاید. ولی از ظواهر امر (کامنتها) برمیآید که جدیاش نگرفتهاید. اگر یکنفر چنین گنجینهای را نشانم میداد حاضربودم بعدش تمام سریالهای ماه رمضان را نگاه کنم یا تا ولایتمان یه لنگه پا بدوم! به نفعتان است دربارهاش فوراً نظر بدهید؛ چون بزودی میفتم روی دنده کمیکبازی آنوقت تا هزار پست بعدیام درباره بتمن و تنتن و ایکسمن و هیتمن و ...خواهد بود! گذشته از شوخی بزودی چیزهایی درباره گرافیکنوول و خصوصاً همین سینسیتی مینویسم تا ککش (جسارتاً) به تنبان شما هم بیفتد.
5. و تا یادم نرفته :این سروشروحبخشای که من هستم، هیچ پروفایلی در «کلوب»،« ارکات» و هیج جای دیگری در عالم وب ندارم. در مورد سروشروحبخشهایی هم که نیستم ، که خب اختیار خودشان را دادند. رفیقی گفت : « شیطون !عضو کلوپ طرفداران حسام نوابصفوی هم که شدهای. خودت را هم که مجرد معرفی میکنی. قدت را هم که نوشتهای 185! »
آن لطیفه قدیمی «غضنفر! بچهات مرد» یادتان هست؟ با این تفاوت که آخر لطیفه طرف یادش میآیدکه اسمش، اصلاً غضنفر نیست ؛ اما من این توضیحات را میدهم چون اتفاقاً «اسم»ام غضنفر است.

خیلی تلگرافی و سریع آمادهتان کنم :فیلم شهرگناه از روی کمیک ( در واقع گرافیک نوول) شهرگناه اثر فرانک میلر ساخته شده . کتاب میلر در مدت کوتاهی در زمره کمیکهای کالت قرار گرفت . مجموعه 7 جلد با شخصیتهای کمابیش مشترک که البته ساختار اپیزودیکاش اجازه میدهد آنها را جدا جدا هم بخوانید. داستانپردازی میلر در شهر گناه بسیار متأثر از آثار چندلر و فیلم نوآرهای دهه 40 و 50 است.
این مجموعه در ایران پیدا نمیشود و اگر بخواهید پگ کاملش را سفارش بدهید ( با فرض این که یک آشنای مهربون آن ور آب داشته باشید) چیزی حدود 90 تا 150 هزار تومان برایتان درمیآید. راه دیگرش البته مجهز بودن به اینترنت پرسرعت و استفاده از نرمافزارهای p 2 p است.
چندیست که لینک یکی از کتابهایش را ( ترجمهشده به فارسی) اینجا پیدا کردهام . «بانویی که بخاطرش میکشند» دومین کتاب شهرگناه است که بیش از قصهپردازی ، بخاطر فضاسازی خاص و دیالوگهای قرص و محکمش شهرت دارد. میلر این کمیک را بعد از« خداحافظی سخت» و مرگ دردناک «مارو» ( همان موجود قلچماق وحشی و با مرام که در فیلم دنبال قاتل گلدی میگشت)آفرید ، با این حال محض تسلی به طرفداران مارو ، نقش کوچکی هم به او در «بانویی که به خاطرش میکشند» داده است.درباره این کمیک و باقی مجموعه حرفهای دیگری هم هست که بماند وقتی این یکی را دانلود کردید.
پینوشت 1: ممنون از آکادمی فانتزی که مقدمات عیشمان را فراهم کرد و افسوس که جلوی این فایل نوشته :« به علت مغایرت با اساسنامه ، این مجموعه پیگیری نمیشود»
پینوشت2: جای علیرضا میراسداله هم خالی. در اولین «منطقهآزاد»ی که برای چلچراغ درآوردم ، علیرضا یک صفحه درباره شهرگناه برایم نوشت ( که الان سایتشان مشکل دارد و متأسفانه نمیتوانم لینکش را بگذارم) امیدوارم در نیوزلند هم «بهمن کوچیک» پیدا کند.
پینوشت3: اگر هنوز داری میخوانی، عمراً کمیکباز نمیشوی!
از این بازیهای دوره نوجوانی بازی کردهاید که با تاس انداختن جلو میرود و روی بعضی خونههای بازی تصویر کارت کشیده...یعنی باید کارت را بخوانید. کارتها هم فرمانهایی دارند مثل اینها : « یک حرکت دیگر جایزه داری» ، « دو خانه جلو برو » یا مثلاً « هفت خانه برگرد عقب»....بعضی وقتها آن کارت لعنتی حاوی چنین فرمان ظالمانهای بود : « برگرد خانه اول » ...
این موقعیت تو مار و پله هم زیاد پیش میآمد .یک مار نظر تنگ عوضی نزدیکیهای آخرین ردیف دهانش را باز کرده و ناغافل آدم را میسراند به ردیف اول.
گیر افتادن به فرمان آن مار و آن کارت ، آن موقعیت آبزورد ناعادلانه، مدتهاست قاعده اصلی زندگی ما را تشکیل میدهد . اوایل قضیه را میگذاشتم پای بدبیاریهای شخصی اما به تدریج که صدق این قضیه را درمورد خیلیهای دیگر هم دیدم ، فهمیدم تعداد زیادی از کارتهایی که دست همهمان دادهاند حاوی ان فرمان سرد خطرناک است.
برای همین است که علیرغم اکراهم از نقل خاطرات شخصی (خودسانسوری؟)، این بار باید تعدادیشان را بنویسم:
1.بهار 83 رفتم کتابهفته . با آرش آذرنگ گپ زدیم و قرار شد کاری را شروع کنیم.کتاب رفیقم« فرهاد بردبار» درآمده بود و همینطوری یادداشتی هم درباره کتاب نوشتم دادم دست آرش. خوششان آمد. گفتند بنویس .آن کاری که برایش آمده بودم ،فرع یادداشتنویسیام شد.
این ماجرا ادامه پیدا کرد تا این که کمکم هم حجم یادداشتهای من زیاد شد و هم گهگاه ترجمهای از مهرناز- همسرم – همراهیاش میکرد. گفتند این را بکنیم صفحه ثابت و هر هفته با حداقل همان دو آیتم ادامهاش بدهیم . اولین شمارهاش به مناسبت انتشار ترجمه کاوهمیرعباسی از آخرین کتاب مارکز درآمد. یک مصاحبه مفصل با میرعباسی نازنین ، یادداشتی از من و ترجمهای از مهرناز. پیش رفتیم و
در این فاصله جشنواره خبرنگاران کتاب هم برگزار شد که آنجا در رشته معرفیکتاب(؟!) سوم شدم.
تا زمستان که یکی از محبوبترین پروندههایمان درآمد، تیتر یک شد و به گمانم آقای فرید و آقای شکرخواه هم کمی پزش را به این و آن دادند:پرونده هولمز همراه مصاحبهای با کریم امامی.
بعد از آن بود که اوضاع کمی به هم ریخت .پرونده ریموند چندلر مان به این علت که آدم مهمی نبود(؟) و پرونده استفن کینگ چون صهیونیست بود(؟؟!) بیرون کشیده شد.آرش آذرنگ از کتاب هفته رفت و قبل تعطیلات عید با اکثر بچههای مهم کتاب هفته تماس گرفتند و قرار کاری سال بعد را فیکس کردند .همه به جز ما.بعد عید رفتم با آقای دکتر صحبت کنم .از دلایلشان چیز زیادی نفهمیدم جز این که این صفحه بخاطر انتخابهایش«دردسرساز» بوده...تمام . این پایان کارم با کتابهفته بود.
دولت ، وزیرارشاد و مدیران کتابهفته عوض شدند. آذر ماه جشنواره خبرنگاران کتاب باز با همراهی کتاب هفته برگزار شد . اینبار اول شدم .در رشته مقالهو یادداشت.یک سال بود که یادداشت کتاب ننوشته بودم و اعتراف میکنم خیلی میچسبید اگر کتابهفتهایهای جدید میگفتند برگرد. انتظار بیراهی هم نبود . موسوی- سردبیر جدید- خودش جز داوران بود و اگر من جایش بودم و میفهمیدم این بابا قبلاً هم کتابهفتهای بوده تلاشی میکردم که برگردد.
از ان طرف ماجرا من بیخبرم .شاید برایشان مهم نبوده یا بوده ولی دلایل دیگری درکارآمده .به هر حال خبرینشد. حسرت راه انداختن مجدد آن پروندههای کتاب در دلم مانده . ولی چهکار کنم ؟ کارها و لوحهای تقدیرم را زیر بغلم بگذارم و جار بزنم :«کسی یه پرونده کتابدرآر از آب گذشته نمیخواد؟» ...روی کارت آخرم نوشته بود : «برگرد خانه اول»
2.با «پیام فروتن» از زمان نوشتن در سروشهفتگی آشنا بودیم . حالا سردبیر همشهری محله6 بود .سال 84. به ذهنم رسیدهبود برایش طنز شهری بنویسم. اولیش را به اسم « همه آن چیزهایی که دوست داشتید درباره میدان هفت تیر بدانید و خجالت میکشیدید بپرسید» برایش نوشتم . بدک نشد . یک پارودی شهری که بدون این که به کسی بربخورد میخنداند.قبل از چاپ دست به دست شد . خیلیها خواندند خندیدند یا تعریفش را شنیدند. کارتم این آمد:« 6خانه جلو برو»...رفتم . 6 ماهی هر هفته برایش مینوشتم . اسفند همانسال همشهری محله جشنوارهای داخلی برگزار کرد. دکتر توکلی یکی از داورانش بود. بخش طنز نداشت. من هم در کمال پررویی در بخش مقاله و یادداشت شرکت کردم . در همان بخش ، اول شدم!
نوشتنم برای همشهری متوقف شدهبود ، چون برد کوتاهش راضیام نمیکرد . دوست داشتم تعداد خوانندگان این طنزها بیشتر باشد. اردیبهشت امسال جشنواره مطبوعات شهری برگزار شد . ابولفضل زرویی و شهرام شکیبا جز داوران بخش طنزش بودند. باز اول شدم. از طرفی خوشحال شدم( و تعریف شکیبا وقتی از روی سن برمیگشتم خیلی چسبید) و از طرفی میدانستم این مقام هم تاثیری در پیشرفت کاریام نخواهد داشت . انگار گولزنک است . میدهندش که دلت خوش شود و دیگر ننویسی!
همین حالا احتمالاً خیلی جاها دوست دارند ستون طنز داشتهباشند ؛ گیریم طنز شهری (دستکم خود روزنامه همشهری با آن همه ویژهنامه و مخلفات) و من دلم غنج میزند برای طنز نوشتن . حالا وظیفه کداممان است که سراغ آن یکی برویم؟ ... باز نیش همان مار نکبت .
میخواستم 3 و 4 را هم بنویسم ، ولی این پست خیلی طولانی شده و میترسم کم کم بوی زنجهموره بدهد یا شبیه نوشتههای یک آدم بدشانس شود، تمامش میکنم.
گاهی (خصوصاً وقت سریدن به ردیف اول) برمیگردم و به اینها فکر میکنم.سعی میکنم مثل حمید هامون یا الوی سینگر در آنیهال ، تکههای زندگیام را بگذارم کنار هم تا ببینم چرا اینجوری میشود؟
من کوتاهیمیکنم ؟ روابط عمومیام ضعیف است ؟ به قدر کافی بلندپروازی ندارم؟ به آدمها ، رفقا و محل کارم به چشم سکوی پرش نگاه نمیکنم؟....یا اساساً منطق آن آدمهایی که باید کار مرا بخواهند با من فرق میکند. و به ذهنشان نمیرسد دوچرخه قبلاً اختراع شده و اگر لازم دارند کافیست آدرس یک دوچرخهفروشی را از کسی بگیرند. نه این که دوباره اختراعش کنند.
گفتم که خیلی از « من» های بالا ، احتمالاً یکجور « ما» است.
همه این تجربه ها را نوشتم تا به share بگذارم و نظر یا راهحلتان را بدانم.
...قبل از این که آن کارت کذایی باز به پست یکیمان بخورد.
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.